شکلات بعد از غذا

خب الان تهرانم. 2 بار ناهار خوردم. بعد عصرانه و فعلا یه بار شام و الانم شکلات بعد از غذا و این بخور بخور تا کی ادامه پیدا کنه....نمیدونم! ولی گرم شدن شکلات و آب شدنش روی زبون و با لذت نت گردی با پیراهن بلند ماکسی گشاد شل و ول و فکر اینکه دلم خواسته این هفته کلاسارو کنسل کنم و بمونم....وای فکرشم برام لذت بخشه......

خب! توی این مدت فرما و جور کردن مدارک ترفیع....مدارک یه نیمچه سفر برای کنگره ای در تیرماه....دفاع پروپوزال 2 تا از بچه های ارشدم که راستش همون چند دقیقه قبل از دفاعشون...دلهره داشتم خیلی....مدارک صجت مزاج و خون برای استخدامم که باید 3 سال ژیش میدادم و بالاخره دادم....مانتویی که دوختم و خودم بهش میگم مانتوی پیژامایی ولی مامان وهمسرم دوسش دارن و بهم میاد....پیدا کردن یه دوست جدید  به اسم مونا و هیجانات بالفعل شدنمون.....همه چیزایی بود که این چند وقت اتفاق افتاد.

 بعدم اومدیم اینجا با همسرم که مدارکمو ببرم سفارت... هر چند زحمت حتا ترجمه برخی مدارک که از قبل نداشتیم و حتی حساب بانکی هم نداریم و رفتن و نرفتنش برامون فرقی نمیکنه. از همون صبح فردای رسیدن و دیدن رزی نارنین و عسلیش که کلی حرف زدیم....و بهم خیلی خوش گذشت... و دوست داشتم پسر خوشگلشو که چشم و ابروی شازده ای داشت و موشموشکی بود واسه خودش......

از فرداش سفارت که اول رفتم نوفل لوشاتو...بعد جردن...بعدم گفتن یکشنبه! باید ببرم سهروردی و از عصبانیت سفارت سه شاخه ای (تا الانش البته!) کلی چرخیدم و یه مانتو و یه شلوار خوشگل خریدم! ناهار مامان پز خوردم. کلی خوابیدم. عصر هم با دوستم رفتم بیرون. راستش اولین بار بود میدیدمش. با هم بارها حرف زده بودیم. بهم حس خوبی میداد. بخصوص که هم محله ای بودیم و مخصوصن که یک روز و ماه و سال بدنیا اومدیم. مهرنوش! شیک و جذاب....با عرضه و دوست داشتنی. ینی الان که یه روزه از دیدنمون میگدره هنوز خوشحالم از دیدنش. تحسینش کردم توی دلم و وقتی زنانی رو میبینم که اونقدر مستقل و باعرضه و مدیر و کاردان هستند شاد میشم. حالا یه تحصیلات خیلی بالا و یه قیافه خوشگل و شیک بودنو و خوش سرو زبون بودن هم بهش اضافه کنین. خوشحالم از دیدنش و دوستی باهاش. و البته یه دختر نازک بالابلند صورتی طناز هم بهش اضافه کنین. واسه 2 روز دیگه ای هم که اینجام ریز به ریز برنامه دارم.

پ ن- رفتیم عکسامونو دیدیم. توی هر پز...5-6 تا عکس بود که از اونا یکی 2 تاش فوقالعاده بود. بسیار زیباتر از اونچیزی که فکرشو میکردم! قرار شد ما رو باجیپ!!! ببره یه جای بکر که 1.5 ساعت از اونجا دورتره و زیست بوم عجیب و فوقالعاده ای داره.من جبگل نزدیک حونمونم دوست داشتم ولی شور و شوق همسرم و ذوست داشتن و هیجانش سبب شد ما هم تصمصم بگیریم بریم همونجا. توی این یکی دو هفته میریم و کاراروتموم میکنیم!

  
نویسنده : ; ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :


5 دری!

یه روز تمام از هر چی که فکر آدمو به خودش مشغول میکنه چشم پوشیدیم. صبح سر صبر و حوصله بیدار شدیم .....کلی صبحونه خوردیم......باصبر و حوصله مقدمات عکاسی رو فراهم کردیم.......ناهار سفارش دادیم......کلی حرف زدیم و خندیدیم.....روز خیلی خوبی داشت میشد.....

عکاسمون ساعت 1 رو به 2.5 تغییر داد.....رفتیم یه آب طالبی سرد خوردیم و رفتیم یه خونه خیلی خیلی قشنگ ......با چندین و چند اندرونی......با حیاط سنگفرش و هر حیاط حوض و حوضچه و تاقچه و درخت و اتاقهایی بیشمار و سقف سفالی و بالکن و پنج دری و پنجرهای ریز رنگی کوچولو و ......حال و هوای خونه و چرخیدن توش دلنگیز بود و فراومش نشدنی......تا غروب که اون بارون داشت شروع میشد عکس گرفتیم.......قشنگ بود ولی عکسا رو نمیدونم.....فقط یکی دو تاشو دیدم که واقعن زیبا بودن و  با اون چیزی که ما میدیدم کمی متفاوت بود.....

و البته رفتن به جنگل  به یه روز دیگه در همین ماه تغییر یافت!

پ ن- حال و هوای این روزا رو دوست دارم......

  
نویسنده : ; ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :


معلمیت!

روز معلم مبارک. امروز دانشگاه توی یه جنگل مراسم و شام خونوادگی و گلگشت بود که همسرم چون دیشب رفت تهران و منم حسش نبود و نرفتم!!!!

توی این هاگیر واگیر درس و کلاس و دفاع پروپوزالها .....برای 2 شنبه یه نیمچه تور عکاسی گرفتیم که بریم جنگل و عکس بگیریم!!!! ینی من مرده این کارای یهوییمونم. تازه مثلا خواستیم آلبوم ژورنالی باشه و  20- 30 صفحه!!! حالا هم هیچ ایده ای از اینکه چی ببرم و بپوشم و ادا اطوارای دوست داشتننیس ندارم!!!! شماها نظری ندارین؟

امروز موهامو رنگ کردم.امروز با دوستم بیرون رفتم و بازم خیاطی. مانتوی قبلیمو خوب درآورد و قیمتش هم مناسب بود.

 پ ن-روزای آرومی هستن ولی تا جمعه تنهام.

 

  
نویسنده : ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :


و برگشتیم.....

از اون شبی  که با رویال.... سفر رفتیم.....با خانوم همکارم .....تا نزدیک صبحش که حرف زدیم.....که مستقیم رفتیم خونه مامانم و صبحونه خوردیمو حرف زدیم......تجریش که خیلی وقت بود نرفته بودم و تندیسو خریدایی مختصر ولی دوست داشتنی....تا بعد از ظهر و.......اومدن نسرین عزیزم......وای  اگه یه دوست باشه که دوست قدیمیت باشه.....دوستشم داشته باشی....باهاشم کلی حرف داشته باشی....بدونی که فردا صبح زود داره میره تا کی که نمیدونی......خیلی خوشحال هستی که الان پیشته .........

مامانم و مامان بزرگم و گفتمان و فیت فیتای زیاد.....

مهمونی

دیدن دوستم گوفی که لذت بخش بود  خیلی.....که یه دوست هیجان انگیز بود پر از شور زندگی ...شیک بود و دوست داشتنی....مثه جیر جیر گنجشکای شاد صبح....حرف زدیم و خوش گذروندیم.....

دانشجومو دیدم که توی پستای قبل از مامانش گفتم......خسته بود از بیمارستان و شیمی درمانی....پرتو درمانی......خسته.....حرف زدیم.....آش دوغ خوردیم و دلمه خوردیم و راه رفتیم.....زیر درختا.....باهاش همدلی کردم......درکش کردم و دلم میخواد کمی بتونم کمک مالی کنم بره ترکیه و البته همه مقاله های منو هم ببره و خودشم بتونه نفسی بکشه.....

قرار بود دوستم مهرنوش رو ببینم که نشد. ولی با این دوستم که درست یه روز و یه سال به دنیا اومدیم.....حس خوبی دارم و فکر میکنم سالیان ساله که میشناسمش....که خیلی وقته باهاش دوستم و خیلی با هم میتونیم حرف بزنیم.....

با برادرم و نقشه هاش و بلند پروازیاش و خوش شانسیاش....خدا حفطش کنه.

با همسرم و تجریش گردی و دست در دست حرف زدن بی پایان...

غذاهای زیادی که خوردیم....بی دغدغه وزن و رژیم

الناز و همسرش که اومدن خونه مامانم و از 9 تا 2 شب حرف زدیم.....خوش گذشت و من نادیای عزیزمو بازم خواستم هر چند که خیلی دوریممممم

شیوای عزیزم ار آمریکا و اون جایزه که برده بود و همیشه حرف زدن باهاشو دوست دارم.

و الان خونمون..... بساط آبگوشت فردا و نقشه جاهایی که میخواییم بریم.....و کارای هفته پیش رو......

حالا به همه اینها کمی کار انباشته شده هم اضافه بشه...این میشه اون زندگی روتینی که من ولی خیلی دوستش دارم.

  
نویسنده : ; ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :


 

میرم تهران.همین امشب......خوچحالممممم

میرم پیش خونواده عززززززززیزم

میرم با نسرینم باشم و فردا شب بیاد خونمون و تا صبح حرف بزنیم

میرم 2 تا دوست وبلاگی ببینم

و بیرون و کمکی هم خرید و خوشگذرونییی

خستم. این روزا اخبار خوبی نمیرسه. ولی زود میگذره. میدونم.

پ ن 1- نادیا! دلم برات تنگ شده. کاش بیشتر پیش هم بودیم!

 

  
نویسنده : ; ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها :