چیپس نمک دریایی

تازگیا پرخور شدم اونم نه یه کم.....خیللللللی.....اونقدر که از هایپراستار 7-8 جور فقط شیرینی خریدم و همش با چایی خوردم تا آخر.......اونقدر که حتا چیپس نمک دریایی هم برام مزه جذابی شده!!!!!

ترمم تموم تموم شد و الان 9-10 روزه خونه مامانم اینام و گهگاهی بیرونی و دوستی و ....خلاصه همه چی در مود آرامشه تا شروع ترم جدید.

2-3 تا کار اساسی باید انجام بدم و به خودم هدیه بدم که هر چیزی به خوشخوشان خودم مربوط میشه معمولا در اولویتای اول من قرار نمیگیره. مثل همون کلاس عکاسی که توجهیم بهش نمیکنم. بقیشونم میگم بعدا.

توی این بهبوهه ارز و دلار و یورو 2 تا کنگره خارجی مجبور شدم که ثبت نام کنم. هر چند تصمیم دارم برمشون ولی توی این هرج و مرج بازار عجیب جیبم درد گرفت. کردیت کارتم نداشتم و همه چیز سخت انجام شد. ولی تموم شد. امیوارم بتونیم تیرماه بریم و کلیم خوش بگدره.

رزی عزیز...این چند روز زیاد به فکرتم.....انگار خیلی خیلی زیاد باهات بودم و دوست خیلی نزدیکمی. امیدوارم شازده بسلامتی و خیلی راحت تر از اونچه فکر میکنی بیاد و  کلی هیجان و شور باهاش بیاد که مطمئنم همینتوره.

نادیایی جونم......داری میاییی....اینجا برام مسج داده بودی. دوست دارم و بیصبرانه منتطرم بیایی. 2 روز متوالی بی وقفه باهات حرف دارمم. دوستت دارم و دلم خیلی برات تنگ شده.

دیگه شارژ ندارم. زود میام....

  
نویسنده : ; ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها :


صبح خابالو

تا 6 صبح تونستم بیدار بمونم و قسمت عمده ای از مراسم رو با جزییات ببینم.  نتیجش هم اینه که الان نیمچه خمار و خابالو هستم ولی همون چیزی که بهش میگم عرق و شعف ملی ......الان در بالاترین حد خودشه.

امروز توی اون شیرینی خواب دم ظهر...برادرم خبر قبولی امتحان جامعشو داد و همسرم خبر کاری خودشو  و حکم خوردن عنقریبشو توی همین دانشگاه. از خوشحالی نتونستم بخوابم و الان با چشمای نخودی نشستم و تایپ میکنم و فقط فردا و پس فردا اینجام و بعدش میرم تهران........

- این روزا کلی خبر و اتفاقای ریزم و درشت میفته. کلیدم جا میمونه خونه و مجبور میشم بین دو تا امتحان که توی 2 دانشگاه مختلفه و  قبل از امتحان دوم زود بیام خونه و کلید ساز بیارم و با استرس کلید پشت در جاموندمو بردارم و سر بزنگاه برسم به دفترم که سوالای بچه ها پرینت گرفته و آماده اونجاست!  روز پراسترسی بود ولی بازم همه کلیدام به یه دسته کلیده هنوز!

- با دوستم  که این روزا خیلی زیاد دوستش دارم.....کمی با هم وقت گذروندیم و خریدکایی واسه خونه کردیم هر چند این خونه هنوز فرم خونه زندگی نداره واقعن!

- از یه دانشجو به حد غیر قابل تصوری عصبانی هستم و امیدوارم به انفجار نکشه. نمیدونم چطور میشه که مثلا تحصیلات تکمیلی...ولی اینقدر لاابالی و بینظم و بهانه تراش و  شلخته و ......

-  توی اینجا به نطرم میرسه (ممکنه فکرم درست نباشه) مردم خیلی به حرف هم اهمیت میدن و اصلن به خاطر این زندگی میکنن .....امیدوارم از ابتذال این خاله بازی و خاله خانباجی بازی متمدنانه دور باشم و بمونم.

- یه دوست دور فیس بوکی که یه زمانی همدانشگاهیمن بود و البته نقاشی میخوند.....گالری نقاشی زده بود به نام خودش و گزارش نمام مراسم افتتاحیه و تابلوهاش و ووووووووهم براش خیلی خوشحالم و هم دلم خواست.........یعنی لذت دیدن اون عکسا و مراسم افتتاح گالریش و دیدن سلیقه فوق العادش عجیب دلنگیز بوددددد!

خیلی حرف دارم ولی الان چیزی به ذهنم نمیرسه. نمیدونم اینو باید بگم یا نه .....همیشه به عمق یه رابطه حسی اهمیت خاصی میدم  و خوشبختانه با همسرم  دوستی عمیقی توی این یکماهه اخیر داریم که عمقش بیشتر از همه وقتا تا حالا بوده و این برامون خوشاینده.

  
نویسنده : ; ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠
تگ ها :


هاجر

برید ادامه مطلب

ادامه مطلب   
نویسنده : ; ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٠
تگ ها :


آپیدن با اعمال شاقه

الان چند روزه میخوام آپ بکنم
و حسشم هست ولی اصلن وقت نمیشه و این مربوط به اینه که خونه هنوز اینترنت ندارم.
با اعتیا.د اینترنتی که داشتم فکر میکردم که تحملش ممکن نباشه ولی عجیب وقتام
کشدار و طولانیتر شده و ناراضی هم نیستم.

این ترم به میمنت و مبارکی
تموم شد و کلی خوشحالم که سخت نگذشت. اول ترم هرگز فکرشم نمیکردم که ممکنه اینهمه اتفاق بیفته و الان هنوز منتظرم .....ولی خودم نمیدونم منتظر چی...

حالا بریم سر حسای روزانه نویسی.....

------

یه روز هفتست....درسام تمومه و اصلن حوصله دانشگاه رو ندارم.....میرم خرید.....کلم بروکلی، کرفس، فلفلای رنگی و کلی سبزیای جورواجور و نون محلی و یه عالمه چیزایی که بهشون میگم غذاهای سلامتی میخرم.....همه این کار را با تانی و لذت انجام میدم و سعی میکنم که هر لحظه رو حس کنم.....هوای آفتابی و دلنگیز توی این زمستون و برگشتن به خونه و درست کردن سالاد کم کالری و سوپ لذیذ و دیدن تلویزیون و صحبت با دوستم و کلی حس آرووم.......

------

قرار بود امروز جلسه مصاحبه دکتری باشه.....یاد دوران خودم میفتم که استرس هم داشتم و تمام حسای اونموقع......با تانی بیدار میشم....به یه استادم زنگ میزنم و باهاش مشورت میکنم در مورد امروز.....میرم دانشگاه....چند دقیقه دیر میرسم....حس خوبی دارم.....دونه دونه میان تو ...همه جور دانشجو....دختر و پسر.....سوالا رو من شروع میکنم و بعد از خوش و بش و معمول... کمی هر چیزی رو میپیچونم تا مدیریتشون و تحلیلشونو ببینم......راستش هیچکدوم حرفی برای گفتن ندارن....هیچ کدوم حتا معمولی هم نیستن.....یه آقای خیلی بزرگ هم هست...با موهای سفید......با کلی مقاله های آبکی ولی زیاد............با خودم فکر میکنم بچه های الان که دارن ارشد میخونن بعضیاشون خیلی بهترن......پروسه امتیاز و حساب کتابا تا غروب طول میکشه....خیلی خسته میشم....

ممکنه عهده دار یه آگاهی نامه مربوط به رشتمون بشم.....بنا به دلایلی که قدیمیه این موضوع برام جالب میشه....

میام خونه.....همسرم پژوهشگر برگزیده دانشگاهشون شده.....خوشحال میشم......خیلی.....فعلا اون مشهده و من اینجا تا کاراشو تموم کنه......دیر میگذره کمی.....ولی همه چیز در مود آرامشه!

  
نویسنده : ; ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ دی ۱۳٩٠
تگ ها :


سلام از خونه جدید

اومدم بگم خونمون سامون گرفته و قابل سکونته اونم کاملن ن ن ن!

یه کم ریزه کاری دلنشین داره که دارم ریز ریز انجامش میدم.....

اومدم بگم ترمم این هفته تمومه و خوشحالم خیلی....

دلم واسه اینجا تنگ شده بود.....ولی بزودی توی خونه هم ای دی اس ال براه میفته و پر رنگ میشم......

راستش زندگی توی شهر جدید کمی هنوز جا نیفتادست واسمون ولی داریم سعی میکنیم ازش لذت ببریم حسابی.... با دوست عزیزم و دوستای کوچیکم که شب یلدا پیشمون بودن و بهمون خوش گدشت واقعن....با اینکه اس.مورفی هستن ولی باهاشون بهم خوش میگذره خیلیلبخند

بزودی باید بیام با یه آپ مبسوط.......

  
نویسنده : ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ دی ۱۳٩٠
تگ ها :