سلام. از بند عباس برگشتم و دیروز هم اومدم مشهد و الان از پشت کامپیوتر همسر جوونم دارم مینویسم. شوشو خان مثل همیشه جلسه....منم اینجا ... مامان باهارم هم که با کارگر پایین مشغول درست کردن کوکو.
بند عباس تجربه های کاری خیلی خوبی بود. مضاف بر اینکه کلی چیزای خوشگل خروندم که دیشب که شهریار دید کلی از همش خوشش اومد. تهران هم دو روز موندم که کارای باقیماندم خوب انجام شد و الانم مشهدم و هوا عالیه.

موهامو بالاخره رنگ معمولی کردم. رنگ بژ. قشنگه. دیروز و پریروز کلی وقتم توی آرایشگاه تلف شد. اما نتیجش خوب بود.
 جاری بزرگم حالشون خوب نیست و سیسییو هستن و عزیزم تا امروز صبح به من نگفته بود و امروز نصفه نیمه و بعد کامل فهمیدم این چند روز چی کشیدن!!!! بچشونم که ۵ سالشه خیلی بیقراری میکنه. الان از بس گریه کرده بودم چشمام درد داره. از خدا میخوام حالشون خوب بشه.
نمیدونم تعطیلات چه برنامه ای خواهیم داشت اما امیدوارم به همه خوش بگذره

.

eid1

 eid2

 

 

  
نویسنده : ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٦
تگ ها :


 

همین الان که اوومدم آپ کنم دوستم ویوارا از انگلیس زنک زد....چقدر دلم هواشو کرده بود......خیلی خوب بود و کلی با هم خندیدیم. اگه وبمو میخونیییی....مرسی....اکه گفتم قطع کنی میدونستم که تا یه ساعت دیگم حرف داریم بزنیم و پول تلفنت زیاد میشد عزیزیم. خب؟
 
بچه ها جون وبلاگی......من ۲ روزه دارم میرم فرودگاه....اما بلیط نیییییست. نه از قشم....نه از کیش....نه لار...... واقعن دیگه نمیدونم چکار باید کرد....اغصابم خووورد شده. استادم ما رو رووونه کرد و بلیط برگشت که نبود....حالام هیچی!!!!
میخواستم غر نزنم. داده های خوبی گرفتیم ایشاللا. کارا تموم شد. خرید کردم یه عاللللللمه.یه کفش ورنی پاشنه دار....یه کفش پولکی...یکیم بندی....یه صندل ورنی پاشنه دار....یه صندل قرمز......یه کیف ورساجه ورنی خوشششگل.....یه دامن چین چینی...یه سری ظرف های چوبی واسه روس میز جلوی مبلام شامل ۴-۵ تا کاسه و سینی و ۱۲ تا نی چوبی که روش عکس فیل و ماهیه و خیییییلی خوشگلن. برم تهران عکساشو میزارم. یه کاسه چوبی تیره صیقلی و یه عالمه صدفهای عجیب که به اندازه دستمه یهنی یه وجبه بعضیاش.....ستاره دریایی...صدف خاردار.....وایییییی خیلی دوسمشون دارم.... ۲ نا پیرهن مردونه لکوست و بویسنی صورتی واسه شوشو....یه تی شرت خوشگل و یه ربدوشامبر  واسه شوشو و خرده ریزاس سوغاتی واسه بقیه ها.
خریدامو خیلی راضیم و اختلاف قیمتش گاهی قابل توجهه.
دلم میخواد زودی برگردم....هنوز اصلن حال و هوای عید ندارم....هنوز آرایشگاه نرفتم....هنوز مانتو نخروندم....
وبلاگاتونم میخونم اما وقت نمیشه کامنت بذارم. بهاری باشین. دعا کنین منم بیام زودی....
فعلن این باشه.....شاید شب بیام با عکس و ادامه مطلب.

  
نویسنده : ; ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٦
تگ ها :


 

طبیعت وحشی خشک...بیدار شدنهای ساعت 5.45 هر روز...تا 5و6 سرپا ایستاددن....
 از ..خسسسسنگی....مردیدن....و بیهوش شدن....فلر....مقررات خیلی سخت و خشک اینجا....تمتام پالایشگاه رو دور زدن واسه یه دقیقه تلفن حرف زدن...دلپیچه...شترهای گله گله....عقاب....لاشخورها....7-8 ساعت دستکش به دست....تاولهای دستام...تنهایی.....موبایل خاموش کل روز جز شب ها....و خستگی و دلمردگی....کار روتین...داده هایی غیر ریلایبل....ولیدیت ....تکرار.....خیلی وقته اینجام....امروز تا 7 خوابیدم....تمام طول تعطیلاتم کار کردم و سر درد کشنده ای دارم.....خسسته شدم....
غر نمیزنم ها! اما خسته شدم. قبل از بندر عباس که دفاعیه 6 ماهه و بند و بساطاش...گزارش 3 ماهه....درست کردن ست کلاسهام...بندر عباس... تهران....آزمایشگاه دانشگاه....بدو بد....روز تولدم....سوت و کور.... بازم بندر....و کار کشدار تموم نشدنی....واسه عید هم مسافرت رزرو نکردیم...دلم واقعن یه تنوع میخواد....
دلم میخواد برم مسافرت...
....خرید
....لباس عید..........
دلم میخواد....
تنوع میخوام....بدون دغدغه فکری. همین.زیادتر از توانمه خیلی چیزها.
الان توی آزمایشگاه پالایشگاهم. هنوز بلیط برگشت ندارم....یعنی نیست...
داده ها ریلایبل میشه یعنی؟
کار فرصت مطالعاتیم که 1000 تا مدرک میخواستن تمومه... اما لنگ 2-3 تا امضاست. نمیدونم به اون میرسم؟اگه نرسم بعد از عید دیگه خیلی دیره؟
بلیط مشهد پیدا میشه؟
برنامه عید چتوری میشه؟

خونمونو کی رنگ میکنیم؟ برنامه عروسی چی میشه؟ کی میشه؟ چتوری میشه؟

پسنوشت: زیادی غر دارم......میدونم.

  
نویسنده : ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٦
تگ ها :


 

سلام. درست یه ساعت بعد از اومدنم، اوومدم پای نت....دوست جونای وبلاگی یهویی یه عالمه کار انجام داده بودن...وقتی داشتم میخوندم وبلاگای خیلیاتون شادی داشت که منم خوشحال شدم....

دیروز از بندر عباس اومدم و سفر بدی نبود. کلی ایده گرفتم و به اندازه 2 واحد درس عملی واقعن چیز یاد گرفتم. هر روز 5.45 صبح بیدار شدم و تا ساعت 4 و5 هم پالایشگاه بودم بعدم خودم میرفتم شهرگردی. روز اول که یه کوچولو سوغاتی اونم فقط واسه شوشو Hairdoو دیگشم حس خرید نداشتم. دلم میخواد باهاش برم خرید و باهام باشه و بگه هر چی دوس داری بگو......مثه خیلی وقتای دیکه...اینتوری دوست نداشتم. روز آخرم که صرفن میخواستم نسبت به شهر سنس بگیرم. از همون راه پالایشگاه با مقنعه و صورت سوخته سرخ.....مدت طولانی کنار دریا راه رفتم و فکر نکردم....بعد رفتم جاهای چیپ و پایین شهر...رفتم که آدما رو ببینم....دیدن جریان زندگی...رابطه ها.... آدما برام همیشه جالبن و حس هر شهر یا کشوری....رو باید هینطوری گرفت...بودن و لمسشون بدون تمایزی....نمیتونم خوب بیان کتم چون نویسنده خوبی نیستم اما خیلی خووب بود. هیجاناشون....عروس دامادای کم سال که معلوم بود تازه ازدواج کردن ....دیدن خرج تمام پس انداز آقاهه برای صندل پر زرق و برق که مثه طلای 24 عیار میدرخشید و پاهای سوخته سیاه لاغر نوعروسش... جنسای براق و پر زرق و برق و درخشان و برق چشمای سیاهشون و دیدن امنهمه بنجل به نظر من...یکجا........میدونین .... اکثرشون شاد بودن و بی مضایقه..... خوشحال بودن....خوشحال بودنم چیزی نیست که لمسش نتونی بکنی....چنان شار انرژی ساطع میکردن که آدم تحت تاثیر قرار میگرفت.....یاد کارگرای اونروزمون افتادم....سه تا کارگر از یه ده اطراف سرخون....(همون دهی که زناش از اون چشم بندای رنگی میزنن و دهشون خیلی دلگیر بود و خالی و خشک با شترا و کم آبی و صورتای سوخته....فهمیدین کدوم دهو میگم....؟ همون که مثه فیلما بود...همون که زیست بوم خیلی وحشی داشت و هر خونه ای ...خونه که نه کپر ...فقط یه اتاق داشت و اون ظهر بعضیاشون اومده بودن زیر سایبئنی که از نخل درست کرده بودن دراز کشیده بودن روی یه حصیر پاره......) سه تا جوون 17-18 ساله با دوپایی انگشتی و شلوارای بندری پاچه لوله تفنگی که بالاش گشاد بود و پر نقش....توی دستاشون انگشتر بود و یکیشونم گوشی موبایل داشت. ناظر پروژه از اونی که پاهاش مثه نی قلیون بود پرسید با این دمپایی ها؟ شما چطور کارگرایی هستین؟ بعد دیدیم که همون دمپاییشونم در آوردن و خوشحال بودن. میخندیدن و به آقای ناظر گفت که آی آقا دلت خوش باشه....دلم خوش باشه..پول نمیخوام.همینقدر که میدین کافیه!! من نتیجه ای نمیخوام بگیرم ....فقط حسسایی که از سفرم گرفتم نوشتم. اون شب رفتم بوف..خودم خودمو مهمون کردم و اما دلم اصلن خوشحال نبود. سرویس ساعت 8.45 شب میومد و من از یکربع به 8 رفتم توی ایستگاه نشستم...ناراحت نبودم...دلیلی نداشت...اما 20 دقیقه اشکام روی گونه هام سر میخوردن. نه سبک شدم و نه سنگین....گذشت.

 

پینوشت 1- قراره 4-5 روزه دیگه که آزمایشای اولیه تموم شد حداقل یه هفته برم بندرعباس.... کسی کامنتی نداره؟

  
نویسنده : ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ اسفند ۱۳۸٦
تگ ها :


 

خخیلی خیلی بیمقدمه و بی پیشبینی با همه کارای عجیب غریبی که داشتم.... همین که استادم خبر داد پرواز بندرعباسمون کنسله، نیم ساعت بعدش بلیط هواپیمای مشهدو با هر زوری بود گرفتم . واقعن جا نبود اما خیلی ترای کردم براش. میخواستم به شهریارم نگم یهوویی برم اما ترجیح دادم بگه تا اینکه سرزده برم خونشون. خلاصه تمام اون روز رو واسه خریدن هدیه گشتم. پرده های خونمونم تحویل گرفتم Yahو فرداش یعنی دوشنبه قبل فقط رسیدم یه آرایشگاه برم و موهامو لخت لخت سشوار بکشمو برم. حتی تراولهایی که از دو هفته پیشش واسه تولدش گذاشته بودیم جا موند توی قفسه کتابام!خلاصه مشهد این دفعه خیلی خوشتر گذشت و روز تولدش هم رفتیم رستوران ارم شاندیز Yahو فرداشم مراسم کیک بازیو و کادو بازیFlower.....دو تا از دوستاشو دیدیم که یه خانوم و آقای خوب بودنو....... و بعدش از دانشگاه خبر دادن که یکشنبه جلسه دفاعیه 6 ماهمه. اعصابم داغونننن شد اما به روی خودم نیاوردم یعنی تصمیم گرفتم مسافرتمو خراب نکنم. جمعه بعد از ظهرم برگشتم و یه ریز کار کردم. وای از اینهمه آدرنالینی که توی خون آدم میریزونن واللا! دیروز رفتم یکی از استاد راهنماهامو یابیدم که کلی منت گذاشت و بالاخره ما رو شرمنده کردن واسه امروز...... امروزم دفاعیه اولین 6 ماهه تزم بود که خیلی خیلی خوب بود. توی سالن قبل از دفاع یه آقایی اومد جلو و گفت شما مدرس دانشگاه آزاد..... نبودین؟ ظاهرن تعجب کرده بود که منو اونجا با هیات دانشجوی دوان دوان دیده بود. گفتم بعله و منشی گروهمون هم داشت با تعجب نگاه میکرد. یهویی اون آقاهه کلی تشکر و سپاس که ظاهرن ایشون رتبه 2 کارشناسی ارشد پارسال از همون دانشگاه آزاد بوده و اومده با من مشورت کرده که منم دانشگاه خودمونو توصیه کردم و حالا دانشجوی اینجاست. همه بچه های کلاسشون که 5 نفر خانوم و آقا بودن هم حضور داشتن و همشون هم سر جلسه دفاعیه من اومدن!فردا میرم بندر عباس که 5 شنبه میام اما 19 اسفند ماه طولانیتر میرم. خدا کنه شوشو جان بتونه باهام بیاد و کاراش تا اون موقع تموم بشه.15

 اسفند وقت آرایشگاه دارم و میخوام یه تغییر اساسی بدم. مش استخونی مثلن یا بژ یا بلوند دودی تیره! هنوز نمیدونم. اما خدا کنه خوب بشه.

 پینوشت: 11 اسفند تولدمه و من مثه بچه ها کلی آرزو دارم واسش!  

  
نویسنده : ; ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٦
تگ ها :