خوبه وقتی...
- پر میشم از شادی، وختی که مثه برق و باد صبح ها آماده میشم...چاییمو نصفه میخورم، پالتومو توی آسانسور میپوشم، تا ماشین مسابقه دو میدیم، بند کتونیمو توی ماشین سفت میکنم و توی آیینه ماشین برق لب بیرنگی میزنمو و تا خود دانشگاه آهنگای ۶و٨ میزاریم و با یه احساس خوب من از یه درب و داداشیم از یه درب دیگه میریم توی دانشگاه. - احساس سرخوشی میکنم وقتی ایدمو واسه تولد همسر جان توی مغزم پیاده میکنم و منتظرمیشم به موقع پیادش کنم...حتا با اینکه میدونم نه اون میتونه واسه تولدم بیاد و نه من میتونم برم! - خوبه که کارام خیلی خوب داره پیش میره هر چند سختیاش این اواخر خیلی زیاد بوده! - خوبه وقتی آدمایی که دوسشون داری باهات حس مشترکی دارن. - پر حقشناسی و سپاس میشم وقتی با اون پست قبلی که با چشمای خیس نوشتم ولی اونهمه حس خوب و ناب خصوصی و عمومی از دوستای خوب ناشناختم گرفتم. - خوبه که دارم بزرگ میشم و حالات و حسهای بد رو با دور تند رد میکنم. - خوبه که دانشجوم 5 شنبه داره دفاع میکنه و به اندازه خودش هیجان پنهانی دارم. - خوبه که استادم عذاب وجدان گرفته و میگه من دانشجوهایی که بیشتر دوست دارم، بیشتر اذیت میکنم! - خوبه که حتمن تا قبا از عید میخوان ٣ تا مقاله علمی پژوهشی بدم و خودم اینهمه ذوقشونو دارم.
برای دلم (غمنامه است اما اگه دوست دارین بگین پسورد بدم)!
تازه همون موقعی که میخواستم نفس راحت بکشم و یه استراحتی به خودم بدم....باز روز از نو و روزی از نو. استاد مشاورم جناب پروقسور فلان خان یه سری ایرادات بر مقاله انگلیسم وارد فرمود که کاملن سلیقه ایه و این یعنی کلی وقت گذاشتن و باز اعصاب خوردی و باز نرم افزار و..... راستش این یک ماهه اخیر خیلی کار کردم. و واقعن حسسابی خسته شدم. کارای متفاوت پشت سر هم حتا بدون یه روز استراحت. کمی خسته و فرسودم. غصه دارم چرا تموم نمیشه و تا کی میخواد ادامه پیدا کنه. راستش گاهی فکر میکنم اصلن تموم نمیشه!!! تازه غوزبالا غوزش اینه که یکی از استادایی که باهاش تز بر ندتشتم کلی فضا رو سمپاشی میکنه و باز قصه تکراری اینکه عوامل جانبی بیشتر وقت و انرژی دانشجوی بیچاره رو میگیره تا اصل کار (اونم توی دوران شکوفایی و نوآوری!)
من دو تا دانشجوی ارشد دارم. یکیم داشتم پارسال دفاع کرد. اون دانشگاه سراسری بود و پشتکار خوبی داشت و اونقدر خودشو توی دل آدم جا میکرد و کاراشم تقریبن خوب انجام میداد که با هم خیلی خوب کنار اومدیم و تموم شد و ٢٠ گرفت و حالام یه شغل خوب داره. این دو تای اخیر از دانشگاه آزاد هستند، یکیشون خوب گوش میده و خوب انجام میده. ازش راضیم خیلی و براش جزوه های زبان رو جور کردم که تافل دکتری دانشگاهمونو امتحان بده و بعدش آزمون دکتری رو. علاوه بر پروپوزالش، پیشنهاد کردم یه چیزی رو اضافه بر اون انجام بده و خیلی خوب هم جواب داد و تز خیلی خوبی نوشت و به زودی هم دفاه میکنه. از پروپوزالش ٢ تا مقاله دادیم و یه جا توی یه کنفرانس مقاله برتر شدیم. حالا هم واسه کنگره های داخل ۵ تا و یه دونم خارجی داده. هر مقالش حداکثر ٣٠ دقیقه وقتمو میبره و ازش راصیم خیلی. اما....باور نمیکنین اگه بگم اون یکی حتا صداش هم روی اعصابمه. متاسفم تزش رو قبول کردم و فقط 5 دقیقه میتونم تحملش کنم. مثلا اگه بسیار واضخ بخش بگی عزیزم برو از توی گوگل گلمه نفت رو سرچ کن و 5 تا جمله راجع به نفت بنویس. ۴۵ روز هم وقت داری. اونوقت روز ۴۵ ام یه نصفه جمله بدون فعل و فاعل میاره و ٣ ساعت توضیح میده نبوده و البته اون روزی ٨ ساعت سرچ کرده. بعد ان ثانیه طول میکشه تا توی گوگل سرچ میکنی و ٧٨ میلیونو ٩٩٨ هزار و ٩۴٨ تا سایت میاره. نگاش میکنی...میگه ا مال من اینا رو نداشت! باز نگاش میکنی میگه آخه مودمم سوخته (این در حالیه که IDو Passات رو بهش دادی و مینتونه بره مجانی سرچ کنه) هیچی نمیگی و باز نگاش میکنی میزنه زیر گریه که تصادف کرده و خیلی اتفاقات و....اونقدر تند تند و بدون فکر و بی سر و ته حرف میزنه که ترجیح میدی ساکت بشه و نشنوی. دو تا مقاله دادیم با هم یعنی براش نوشتم که هر کدوم ٩-١٠ ساعت وقتمو گرفت و در آخرین مورد تا ١٠ شب نگهش داشتم دانشگاه تا تموم بشه. جمله های بی سر و ته و چرند. بعد بغض میکنه که من بچه که بودم جمله سازیم خراب بوده. مشکل من از اونجاست ( نه از مغز فندقیش). حالا هم زنگ زده به گریه که تمام مواد و روشها و نتایجش یعنی فصل ٣ و۴ اش شده ٩ صفحه (با تمام گرافها و شکل ها)!!! و نمیتونه بنویسه!!! و شنبه یا یکشنبه میاد پیشم. باید واقعن باهاش چکار کرد؟ نمیدونم. باز باید براش بنویسم و روی سرش حرص بخورم آیا و بعدش سردرد بگیرم یا ...؟
دلم واسه شوهر جونم تنگ شده. هیچ چیزی نیست براش تعریف کنم و بگم غیر از خبرای درس و مقاله و دانشگاه. گناه داریم هر دومون. قراره یکی دو هفته دیگه بریم شمال. اما با این اوضاع نمیدونم میشه اصلن؟

واسه یکی دوهفته دیگه میرم کیف و کفش بخرم. خرید حساابی برم و باز بشم همون قبلیم. میشه یعنی آیا؟
پ ن ١: ١ اسفند تولد شوهر جونه و ١١ اسفند تولد من (دهه میلاد). نمیدونم چی بخرم براش. کسی پیشنهادی نداره؟ لباس و ادوکلن تا دو سه سال دیگه هم داره. ساعت هم تازه خریدیم. دیگه چی میشه خرید؟
پ ن ٢: میخوام چشمامو تا قبل از عید لیزیک کنم. خیلی درد داره؟ کسی دکتر خیلی خوب سراغ داره؟ راهنمایی میخوام خیلی.
هفته خوبی داشته باشین.
همینتوری
شاید چون اتفاق خاصی نمیفته و شایدم چون این روزا حرفان تکراریه آپم نمیاد!
همه چی مثه قبل در جریانه و روزای آخری تزمه. با اینکه هر کاری که تموم میشه بدون معطلی کار بعد و بعدترشم مشخصه اما خیلی لذتبخشه برام.
گزارش اخر پالایشگاه رو هم دادم به استادم. مقاله اول انگلیسی تزم رو هم نوشتم و دادم. استاد راهنمای دومم خوشش اومد و نظرش هم البته برام مهم بود. 2 تای دیگه هم دارم اماده می کنم تا اخر هفته بدم.
رفتم موهامو با دو بسته رنگ اورآل تیره قهوهای خوشرنگ با کمک دوستم تیره تیره کردم و خیلللی بهم میاد. بعدم یه پد اتوبرنز خریدمو و صورتم الان رنگداره و برنز روشن شده و البته خودم قیافه جدیدمو دوست دارم.
پ ن. دستمو همواره دراز کردم تا خدا دستامو بگیره چون وجودشو خیلی احساس میکنم و پر رنگتر میخوامش.
آفتاب زمستونی
هوای آفتابی درخشان اونم این موقع سال خیلی میچسبه.
-یه هفته سر یه مقالم واسه ژورنال و این یکی خیلی خیلی زمانبر بود. اما به هر حال فردا سابمیتش میکنم.
-یه گزارش (نکته مهم: آخرین گزارش) باید بدم و امون خیلی وفت و زمان میبره و امیدوارم استاد جان راضی بشه.
- حس آرامش بی هیاهویی دارم که خیلی میچسبه.
- یه مانتوی آستر دار خیلی خیلی خوشگل سبزآبی خریدم با متعلقاتش و یه شال خیلی قشنگ براش و هربار که میبینمش به دو دلیل که دومیش خیلی مهمتره شاد میشم. اول اینکه رنگشو خیلی دوست دارم. دوم اینکه ایندفعه سایزم درست 38 بود و مانتو هم اصلن حتا با اون بلوز بافتنی زیریش تنگ نبود.
- همچنان ورزشسم رو میرم و خواب (بیهوشی) بعد از اونو از خودشم بیشتر دوست دارم. تغییری در ابعاد فیزیکی موجود نیست ولی قدرت بدنیم زیادتر شده. کلن راضیم مخصوصن به خاطر حس شادی که بهم میده.
هفته پرکاری دارم. امیدوارم خوب تموم بشه.