اسفندونه
دیگه روزای آخر ساله و روزایی که خیلی دوست داشتنی اند و هوایی که میدرخشه و بدو دو واسه اینکه کارای اینور سال تمون بشه و دغدغه خریدای نوروزی که مثلن عروس خونوادهیی و چه و چها ( که البته انجام شده باشه با رضایت کافی)، و درست کردن اون دفترچه مخصوص که برنامه ها و نقشه های سال بعدی رو توش بنویسیم و (چقدر من این بخششو دوست دارمممم)، کلی فکر لذت بخش که یهویی همسر جونت که خیلی وقته ندیدیش و دلت براش قد یه نقطه شده بهت بگه میخواد ببردت یزد که تا حالا نرقتی و هیچ سنسی به اونجا نداری، تا 23 وم هم که گزارش فاینال پالایشگاه رو باید بدی به استاد تازه مهربان شده و کاراشم تموم کردی تقریبن، ...آخرین دانشجوتم 4شنبه این هفته دفاع میکنه و خوشحاللی که واقعن پایان نامش رو به پایان نامت ارجح میدونی....میخوای یه عضو جدید ببینی از خونواده همسر جون و بازم خوشحالی...و از همه مهمتر روی ترازوی خودت 56 کیلویی که هرگز اینتوری نبودی و اونوقت چنان با تانی رفتار میکنی که انگار باید اینتوری میبوده! و اتفاق جدیدی نیفتاده!!! ....و خیلی چیزای ریز دیگه که مثه نشونه های مکتوب پائو.لو. کوئیلو میمونه.
کارای مقالاتم خوب پیش میره. راستی....اولین مقاله ژورنالم رو سابمیت کردممممممم! دومیشم تا قبل از عید میدم ایشالا و یه ایده خوب هم دارم توی ذهنم.
واسه خونمونم چند تا ایده توپ دارم که بازم حتمن همسر جون کلی خوشش خواهد اومد. انجام میدم و عکساشم خواهم گذاشت.

پ.ن. مهم نیست چه اتفاقایی بیفته..چون خیلی چیزا اجتناب ناپذیره...مهم اینه که چتوری باهاشون کنار بیایم. مهمترین چیز زندگی شادیه و امید که نباید اجازه بدیم که هرگز حتا برای چند لحظه هم نباشن. به این باور رسیدم که این شادی هم هرگز هیچ جا نیست مگه دل کوچیک خودمون و هیییچ دلیلی ارزش اینو نداره که نخواد بذاره شاد باشیم. با همه آرزوهای خوبم براتون و بازم یه دنیا ممنون برای تبریکای تولد. دوستتون دارم.
پ.ن.٢. وای من هنوز پشتمو نذاشته بودم گیتی جونم. راستش من و همسر جون تا حالا یزد نرفتیم. هرگونه پیشنهاد و راهنمایی و دیدار را با خوچحالی می پذیریم
.
تولدانه
بالاخره اومدم. اول از همه ممنون بابت تبریکای مهربونی تک تکتون. دوستون دارم و از همه کامنت ها ممنون.
نمیدونم ولی من از بچگی تا همیشه خیلی خیلی خیلی به روز تولد اهمیت میدم و خونوادم هم همینتور. از اول اسفند تکاپو و فعالیتشونو می فهمم و دلم غنج میزنه و حس خوبی بهم دست میده.
دیروز تولدم بود. بنا به دلایلی که دوست ندارم راجع بهش صحبت کنم خوشحال نبودم. دلم غصه داشت اما هیجان و شوق روز تولدم و اینکه اون روز روز منه.. اینکه از صبح روز قبلش تلفن و میل و پیام و....احساس خوبی داشتم. ساعت 6.30 صبح تولدم با تلفن پدر جونم کللی کیف کردم. بهم گفت هدیمو به حسابم ریخته و آرزوهای خوب کردم. بدون اینکه گریه کنم اشکم غلطتید روی گونم و احساس کردم امروز باید روز خوبی باشه و این یه بایده!
صبح استادم زنگ زد که ناظر پروژه از پالایشگاه داره میاد و از طرفی استاد جان تا 11 جلسه داره و من باید همه چیو مدیریت کنم. ...که بچه ها رو جمع و جور کردم و کمی گزارش بازی و صورتجلسه و ...تا استاد اومد. توی این فاصله دو سه تا دوست و همسر جون زنگ زدن و کللی خوشحال شدم ...... تا ساعت 2 که بچه های آزمایشگاه جمع شدن و قرار بود مراسم کیک بری داشته باشیم. اما استاد پیر محترم گفتن ایشمونم میخوان باشن و ساعت 5/3 میاد. بعد هممونو برد توی آزمایشگاه خیلی شیکی که من اصلن از وجودش خبر نداشتم! کیک بروندیم و تولد مبارکی و البته هر دو دانشجوهامم بودن. استادم در کمان ناباوری بهم یه نیم سکه کادو داد! بعد از مراسم هم گفت میدونه چقدر اذیت میشم و همه چیو درک میکنه و این همه فشار برای اینه که من دانشجوی ورزیده ای بشم و..... بعد از یکی دو ماه خستگی....حتا شنیدن این حرفها هم قشنگ بودو آروم کننده.
توی خونه هم مامان و مامان بزرگم بهم پول و سکه دادن و داداشیم یه گوشی خوشگل نوکیا خرید با متعلقاتش که حتمن عکسای بعضی هدیه هامو میزارم. اینم گزارش تولد امسال. امیدوارم سال بعد همه چی بهتر و قشنگتر و شادتر باشه واسه هممون.
پ ن 1: دوست داشتم همسر جون می بود. خیلی دوست داشتم ...خیلی چیزا دوست داشتم...اما قرار نیست همیشه اون چیزی رخ بده که من دوست دارم. نه؟
پ ن 2: یه بچه داره صاحب یه مامان جدید میشه. از صمیم دلم از خدا میخوام مامان جدیدش مامان خوبی باشه براش و همسر خوبی برای پدرش.
تولدانه
امروز تولدمه. لپتاپ دوستم فارسی نداره. مبام دوباره

بالاخره اومدم که بنویسم اما باز اتفاق خاصی نبوده و همه چی روتین و معمولی در جریانه.
پنج شنبه دانشجوم دفاع کرد اونهم بخوبی. استاد داور اومد که ناسازگاری کنه (چون با مشاور خیلی خیلی بده و باید یه جوری خودی نشون میداد!) و دانشجوی طفلک ترسید و من من کرد و حسابی منم حالیش کردم که پاشو از حدش فراتر نذاره و اونم فوری حرفشو پیچوند و از موضعش عقب نشینی کرد و من بعنوان یه دانشجو یاد خودم افتادم و باز دلم واسه خودم، تزم و همه دلشوره هایی که دارم تحمل میکنم سوخت.
دانشجوم یه عطر Kelvin Clein به عنوان کادوی تولد (پیش پیش) برام خرید. حسش خوب بود. اونقدر پدر و مادرش تشکر کردن که من جوابی پیدا نمیگردم برای اونهمه لطفشون.
یه دوست خوب یعنی ساناز جون منو به face book دعوت کرد. مرسی. بعضی از دوستای قدیمیمو دیدم. حسش خوب بود.
با دوستم یه خرید حسابی دلنشین کردم که خودم خیلی راضی بودم. شلوار جین و کیف و کفش و خرت و پرتای لازم.
یکی از بچه ها ازم پرسییده بود چه ارزوهایی دارم؟ ......نمیدونم واقعن! اونقدر خواستم رئال زندگی کنم و منطقی که....دلم واسه ارزوهای دور و دراز کوچولوی درونم که مسکوت و خاموش و بیصداست همیشه، تنگ شده.
آرزوهای منطقی و معقول میتونه اینا باشه:
سومیش اینه که یه دختر خوشگل مامانی از خدا میخوام که حتا اسمشم معلومه چیه.
دومیش اینه که راضی و خوشبخت باشیم با جناب همسر و همسو و با رضایت درونی جفتمون.
چهارمیش اینه که توی یه دانشگاه با هم کار کنیم.
اولیش اینه که شادناکی همیشگیمو هرگز از دست ندم. فرض بر اینه که این دوران نا خوب مربوط به شرایط تز و بدخلقی اساتید فسیل و آزاراشون باشه.
پنجمیش اینه که عاشق کارم هستم و دانشجوها و دانشگاه. آرزومه همینتور موثر و مهربون بمونم و هرگز مثه بعضی استادای خودم (البته اساتید خیلی خوب هم داشتم و دارم) نشم.
در مورد خونوادم و داداش نازنینم هم همه چیزای خوب رو براشون میخوام

آرزو میکنم اونقدر بزرگوار بشم که هیچی اذیتم نکنه و آزارم نده.
آرزو میکنم هرگز به هیچی وابسته نشم و نباشم.
آرزو میکنم هر کاریمو ضرورتی توجیه نکنه، و همیشه حس هام همینقدر پررنگ بمونن.
ارزو میکنم همونقدر که از روزمرگیهای زندگی لذت میبرم، هرگز و بهیچ عنوان اونقدر زندگیم کوچیک نشه که مساوی و معادل این روزمرگیها بشه.
- میخوام دور دنیا رو بگردم از پرو و جاماییکا گرفته تا مصر و یونان و .....همه جا. این بزرگترین رویای منه. اونم نه به بهونه کنفرانس و .....! نه! بی بهونه و با تامل.
- دوست دارم همه جای دانشگاه سوربون رو ببینم و همه جاها و اتفاقاتی که سیمون دوبووار توی کتابش گفته...بولوار راسپای...رووان....با همون حس و هوا.