خونمون
دارم به شدت امور خانمان زیبا سازی انجام میدم که امیدوارم زودی تموم بشه. فعلن این یه عکس که فردا چند تای دیگرو هم بزارم. کلی خبرای مبسوط هم دارم که زودی میام میگم.
شما مست نگشتید و وزآن باده نخوردید.......
-بالاخره ۵ شنبه هفته آینده ساعت ۶ بلیط چارتر مشهد گیرم اومد که نیمه شعبون اونجا باشم. هوررررا - شنبه شهریارم شنبه میاد اینجا تا ۴ شنبه هفته دیگه و ماموریت اداری داره . -برنامه نویسی داره خیلی خوب پیش میره. -الان در مود آرامش هستم و همین یعنی خدا جوننن شکرت. 
فعال شدیدگی!
سه شنبه 8 مردادماه
بازم داره یه اتفاقایی میفته که درست نمیدونم چی؟ اما حسم باز داره میگه یه تغییراتی در شرف وقوعه که حسش خوبه.
این 4-5 روزه به خودم قول مرخصی دادم و فقط دارم تز کار میکنم. الان روی مودش هستم شدید و اگه این مود دلپذیر لطف کنن و بمونن و گاهی منو سرافراز کننن کارام اونقدر با سرعت و نظم و انسجام انجام میشه که خودم تعجب میکنم. شاید این یه ویژگی اسفندیه یا هر چیز دیگه اما اگه واسه انجام هر کاری این سنس یا مود یا هر چیزی که هست نباشه......یا انجامش موکول میشه به بعد یا به سختی انجام میشه و اگه باشه، خودشکوفایی، خودمحوری، انگیزه، خلاقیت و صد تا عامل دیگه چنان دست اندرکار میشن که من فقط کافیه مدیریتشون کنم. تقریبا 80 درصد نگارش 4 فصل اول تزم آمادست و برای خودم وقت گذاشتم که تا شنبه چیز دیگه ای نباشه که باشه و بشه و من انجام نداده باشم. خدا جون مهربونم کمکم میکنه تا همه چی خوب پیش بره.
جوشهای مزاحم دارن همگی با هم محو میشن و به نظر دکتر مربوط به ورزش شدید بوده!!! به حق چیزای ندیده و نشنیده!!!!
توی این هفته اخیر وقتی توی خونه ام، کامپیوترم رو میبرم توی سالن و هم کارامو میکنم و هم پیش مامان اینا هستم و هم گوشم به تلویزیونه گاهی. دو تا چیز توجهمو جلب کرده اول اینکه تلویزیون مکرم گاهکی زوم میکنه روی یه مطلب یا اتفاق خاص و همه فیلم ها و سریالها و هر چی دیگه ته مایه ای از اون واقعه رو دارن. مثلا آقایونی در دهه 5 زندگی که زندگی خوبی دارن و البته خانومای خوبی در دهه 4 زندگی و زندگی مرتب و مرفه و بچه و عروس و داماد و ....یا در شرف دارا شدن اونها.....بعد یه ازدواج یا خیانت یا هر چی.....با یه خانوم خوشگل لوند بیمغز از خانواده های پایین اجتماع 22-23 ساله که خونواده هاشون در حسرت پول و پله بودن و یا مادرشون، دخترشون رو به این نوع تن فروشی محترمانه تحریض میکنه و خودشونم با دختراشون زندگی میکنن! و البته خانومای این آقایون نمیفهمن و اگه بفهمن بازم چون عاشق شوهراشونن اونا رو میبخشن! بعد یا با زن جدید با خوبی و خوشی زندگی میکنن یا زن دوم باید دمشو بزاره روی کولشو بره بدنبال یه پول دیگه و یا اگه زن اول (بانوی اصلی) نفهمه که همه چی سیر خودشو داره!
یا مثلا الان دومین یا سومین برنامه ای بود که در هر کدومشون یه نفر خبر داشت که بعلت بیماری روزای آخر عمرشو میگذرونه و البته آدم خیلی خوب و جوون و مثبت و خوش طینت و پر از اراده و در نهایت هم پروسه تدریجی رو به مرگ. غم انگیز و تاثیر گذار. واسه این زندگی خیلی پر ارزشی که داریم و همه چیز با کمی نوسان مرتبه و داریم میگذرونیم بدون اینکه واقعن قدرشو بدونیم. فکر کنم اسم فیلم آخری که دیدم رویای زندگی بود! با خودم فکر کردم اگه سه ماه دیگه فقط قرار باشه زنده بمونم اونم با یه روند رو به نزول،..... اوووه وقتی آدم فکر کنه زودی همه چی تمومه! اون همه رویا..اون همه کار نکرده (که البته ممکنه هیچوقتم محقق نشه اما رویای بوقوع پیوستنش قسمت مهمی از زندگیه) و ....اینکه تا حالا چکار کرده....چی از خودش میذاره؟ ....چقدر آدم قوییه که بپذیره و کنار بیاد؟ چجوری کنار میاد؟ ...................................
بگذریم.
*************************************
4 شنبه 9 مردادماه
به هزار مشقت ساعت 7 صبح رفتم سفارت. دفعه پیش فرم عریض و طویلی پر کرده بودم که راجع به تزم پرسیده بودن و مراحل کارش و اینگه چرا میخوام برم به این دوره 6 ماهه و اینکه میخوام نتایج کارمو چاپ کنم یا نه و خیلی چیزای دیگه. بعدم گفتن این فرم باید بره آلمان بررسی بشه که به انرژی هستگی ارتباط داره یا نه. امروز جواب این اومده بود. بعدم پاسپورتم و بیمه ام رو گرفتن و گفتن ساعت 11 بیا و ویزاتو بگیر.
اونجا با یه دختر خانوم دیگه اشنا شدم و رفتیم کلی چرخیدیم. رفتیم یکی از اون مغازه های قدیمی آب هویج خوردیم و حرف میزدیم که یهویی یه خانوم 50 و اندی ساله اومد و به ارمنی یه چیزایی گفت. بعد ترکی. بعد به انگلیسی گفت که میتونیم باش حرف بزنیم؟ کمی بعد هم فارسی. از خوشحالی و ذوق و سرخوشی داشت میمرد!!! واقعن میگم. من و دوست جدید هاج و واج نگاش میکردیم. ساعت شاید 8 صبح بود و خانومه بلند بلند مثه هایده مرحوم چهچهه زد و صدای خوبیم داشت - و من یاد یه قصه افتادم که لاله زار یه خانومی که 35 سال پیش با نامزدش قرار داشته و اون نیومده و مردم میگفتن که تا 25 سال تا وقتی که مرده، هر روز همون ساعت با کت و دامن قرمز میرفته وامیستاده و این خانوم برام همونقدر عجیب و غیر قابل داوری اومد که وقتی اون قصه رو شنیدم- بعد گفت توی کلیسا برامون شمع روشن میکنه چون به نظرش ما دخترای خوبی هستیم!!! بعد مثه یه پرنده شلوغ باز رفت و باور کن صدای بالهاش و خشخششو میشد شنید!
تا 11 حرف زدیمو و بالاخره ساعت 11 ویزامونو گرفتیم
. معلوم نیست بالاخره چه تصمیمی بگیرم اما خوووب بود. همون سر صبح دم سفارت یه آقای 5-44 ساله رو هم دیدیم با یه خانوم رنگین کمونی (یعنی دختری که قشنگ و رنگارنگ آرایش کرده بود با چشمای عسلی) که ساکت بود و شوهرش به نظر خودش خیلی دنیا دیده و تموم بود و هر از گاهی از خودش عشوه و کرشمه و غمزه و اداهای تصنعی در میاورد. از حرفاشی آقاهه با چند تا خانوم، فهمیدم که 2 ماهه!!!! عقد کردن و البته دخترک 24 سال داشت شاید!!!! و اولش خیلی خوشحال و مغرور بود. شاید به نظرش در قبال همه چیز فدا شده اش رفتن به آلمان رو پاداشی بزرگ میدونست. البته با تعجب دخترای دم سفارت که متولد 65 یا 66 بودن نگاه میکرد. تا اینکه باز 11 همه، همدیگرو دیدیم و همه هم ویزا گرفتیم و سرخوشی شاد همه ...اما اون مثه صبح خیلی مغرور و خوشحال نبود اصلن و طفلک بین اون همه افاضات شوهر، هیچ حرفی برای گفتن هم نداشت.. دلم نمیخواست ببینمش مخصوصن شوهرش که از صبح با همه حرف میزد و نظر میداد راجع به احتمال ویزا دادن به بقیه و راجع به شهر هایی که بچه ها پذیرش داشتن و آخرش هم اصرار داشت مثه مردای متمدن با همه و حتمن با همه خداحافظی کنه.
فردا با دانشجوهام، دانشگاهشون قرار دارم. میخوام نوشتن مقاله و قالب بندی تز و نوشتن cv و یه سری چیزایی که بلدم رو یادشون بدم چون خیلی وقته قول دادم بهشون. کلی خوشحال شدن بچهک هام. الانم دارم روی تز خودم کار میکنم و سر قرارم با خودم واسه روز شنبه هستم.
پینوشت 1- عید همگیتون مبارک خیلی زیاد.
پی نوشت 2- دلم برای شهریارم تنگ شده و خونه ام هم و اون انار محمد و چرخیدن و بیخیالی.

عزم جزم
...و خداوند به موسی گفت از دو موقعیت خنده ام می گیرد: وقتی من بخوام کاری انجام بشه و تلاش بیهوده دیگران رو می بینم تا جلو انجام اون کار رو بگیرند و وقتی من نخوام کاری انجام بشه و جماعتی رو می بینم که برای انجام اون به آب و آتش می زنند......
از کتاب روی ماه خداوند رو ببوس
*************************
زندگی روزمره همچنان در جریانه....آدما خیلی متفاوتن....
بعضی ها یه سیستم ماندگار و پایدار دارن و معمولن در روند ثابت زندگیشون خیلی تغییر و تحول اساسی رخ نمیده. اینجور آدما خیلی محتاط عمل میکنن و برای یه کار جزئی، ساعت ها وقت میذارن که فکر کنن و سبک سنگین کنن و اونقدر محالات و اتفاقات رو که احتمال اتفاقشون باشه بررسی و بازبینی میکنن که آخرشم عطای هر تغییری رو به لقای اون میبخشن. معمولن اعتماد به نفس خیلی بالایی ندارن و حاضرن بمیرن اما حس نکنن که پذیرش شده نیستن و با انتقاد به شدتت موضع گیری میکنن.
مثال: اونا فقط به رستورانایی میرن که از قبل میشناختن (حالا ممکنه اونجا رو هم تصادفی رفتن و تصادفا غذاشم بد نبوده ولی ممکنه بیست تا رستوران بهتر هم باشه!) و در برابر رستورانای جدید موضع میگیرن و سخت میپذیرن. یا مثلا برای رفتن به یه مسافرت سه روزه از 6 ماه قبل باید تصمیم بگیرن!!!
قدرت تطابقشون پایینه و یه اتفاق کوچیک زمانهای طولانی زهنشونو در گیر میکنه و توانایی مدیریت و گذراندن اونا رو کمتر دارن(زیادی حساس). اونا زندگیشون روی یه خط ثابت با سرعت ثابت پیش میبرن تا بالاخره تموم بشن.
بعضی ها آدمایی هستن که در قاموس من بهشون میگن پر از شور زندگی. اونا همیشه زندگیشونو برای اتفاقای خوب زندگی باز میذارن و مثه یه اسفنج، انرژی ها و اتفاقات مثبت رو به خودشون جذب میکنن. اونا آدمایی هستن که انرژی های خوبشونو حتا دوستاشون و کسانی که پیرامونشونن میتونن به خوبی حس کنن. با اتفاقات نا خوشایند، ناراحت میشن اما خودشونم میپذیرن که آدم یه کمپلکس پیچیدست که هم قوت و هم ضعف داره (عدم موضع گیری و قابلیت پذیرش) و همین اعتماد به نفسشونو در برابر آدما زیاد میکنه.اینجور آدما وقتی یه جا بد بیاری داشته باشن یهویی با فاصله کمی چند تا در رحمت روشون باز میشه (ممکنه بقیه بگن خوش شانس). در برابر اتفاقای بد و ناخوشایند مدیریتشون رو به کار میندازن و ممکنه تاثیر بیشتری از دسته اول بگیرن اما توانایی اینو دارن که مدیریت بحران کنن و بگذرونن و درس بگیرنو این آدما زندگی شاد و خوبی دارن و خونوادشون از وجودشون لذت میبره و خودشون هم.
دسته سوم هم آدمای هرهری و بیفکر که هر چه پیش آید خوش اید. اینجور آدما اگه توی یه بازه 5 ساله زندگیشون بررسی بشه میشه گفت هیچچچ کاری نکردن جز وقت گذرونی.هر روز در سیستم جامعه و مملکت گرفته تا اقتصاد خونواده، اضافه حقوق، اضافه کار و حوادث خونوادگی و دوستی مثه احوالات مادر شوهر، زنداداش، شوهر خواهر، بچه جاری....هست که سرشونو گرم کنه. اگه نصف روز مال خودشون باشن افسرده میشن و حوصلشون سرمیره. زندگی اونا در حقیقت تابعی است ار پارامترهایی که دیگران تعیین میکنن.

بگذریم. بالاخره دارم برنامه نویسی تزم رو یاد میگیرم و خیلی خوشحالم. از سفارت آلمانم تماس گرفتن که 4 شنبه صبح ساعت 7!!!!!!!!!!!! برم و ویزامو بگیرم. تا شهریور هم رفتن وزارت علوم تمدید شد. اینا همش خبرای خوبی بود ..... . گردنم جوش زده خیلی. نمیدونم چرا. خیلی ناراحتم چون خیلی زیاد شده. دکتر آزیترومایسن داد و یه سری قرص و ویتامین و ژل. خدا کنه زود خوب بشه. آخه هنوز نفهمیدم علتش چی میتونه باشه؟؟ فقط شبا نمیتونم خوب بخوابم و خواب میبینم. حتا اگه همه روز رو مشغول باشم و خسته، بازم شبها خوابم نمیبره !!! توی اتاقم یه جعبه چوبی نسبتا بزرگ دارم پر از خرد و ریزای دوران مجردی. 8-9 تا انگشتر نقره و گردنبندای جور وتاجور و دستبندهای قدیمی و تیتانیوم و نقره و سنگ و منجوق و.... دیروز درشون آوردم و بررسیشون کردم و دیدم چه همه دلم براشون تنگگ شده بود. ماههاست جز یه رینگ طلایی و ساعتم هیچی دستم نکردم مگه توی مهمونیا......یه دستبند قلمکاری برداشتم و دستم کردم و احساس خوبی بهم داد. هنوزم دستمه. چند وقتیه که به این باور رسیدم که میتونم خیلی کارا بکنم شاید نه اونقدر پرفکت اما بهتر از خیلی از آدمای مدعی. دارم فصول پایان نامه رو مینویسم. خدا کنه بتونم به ذهنیاتم نزدیک بشم. پینوشت: خدایی جون عزیزم....مثه همیشه باهام باشی ها. مثه همیشه پشتمو تکیه دادم به دستات. خب؟
سرخابی مات دودی
الان یه هفتست که همسر مهربون رفته و من کار چندانی نکردم. هر روز رفتم دانشگاه و توی آزمایشگاه ساعت های متمادی......کمی ترجمه....کمی سرچ و کمی ساختار بندی تز. حالا من نمیدونم که همه این کارایی که میشه توی خونه خنک خودمون انجام بشه، چرا باید کامپیوتر خودمو به دوش بکشم برم توی اون آزمایشگاه گرم؟؟؟؟ که استاد جان گاهی که رد میشن یا به آزمایشگاه زنگ میزنن حس کنن که ما در صحنه ایستاده ایم. ...بگذریم که اوضاع اونقدر ها هم بد نیست و کارام کمکی شتاب و انسجام گرفته
.
هفته پیش که هر روز دانشگاه بودم و هفته پیشترش که همسر جونم اینجا بود نرفتم باشگاه و احساس خیلی بدی دارم. دیگه کمکم عادت کرده بودم. حالا تصمیم دارم از فردا صبح ساعت 7 برم و بعد ساعت 9-10 برم دانشگاه. امیدوارم بتونم عزم آهنین رو جزم کنم و بشه
.
در یک اقدام انقلابی موهامو هایلایت عسلی کردم
که چون موهای خودمم روشنه یه سایه روشن قشنگ شده که دوسش داشته بودم. دیروز هم رفتم یه خرید حسابی واسه خودم کردم که حالم کمی جا امد و خوش خوشانمان شد و انرژی پتانسیل نمودیم تا بعدن در زمان مقتضی به صورت انرژی جنبشانی در بیاوریمش
..
در راستای فرصت مطالعاتی، منتظر گرفتن ویزای آلمان هستم هرچند نمیخوام برم. به نظرم برای من بهترش اینه که یه جایی برم که بتونه آینده کاری یا موندنی داشته باشه که با اطلاعات جزئی که من دارم اروپا همچین مجالی نمیده. فقط مهمش اینه که یه ویزای شنگن دیگه هم توی پاسم باشه! واسه کانادا هم سفارت رفتم و کمی کاراشو انجام دادم اما به استاد ایرانی که کاناداست و کارمو درست کرده میل زدم که 6 ماه همه چی به تعویق بیفته. ترجیح میدم تزمو سریع دفاع کنم و اونوقت اگه خواستم برم کار انجام نداده ای نداشته باشم
.
پینوشت: دیروز مرکز خرید ونک بودم و یه شال سرخابی مات خوشگل و یه مانتو خریدم
..... کیفمو که باز کردم پول بدم به خانومی که پشت پیشخون صندوق بود، یهویی گفت میشه اون عکسو ببینم و اون عکس مال منو شوهر جونیم بو
.د. بعد یه نگاه عمیقی کرد و گفت شوهرت (هم: اینو خودم اضافه کردم!) خیلی خوبه. دلم یه عالمه غنج رفت
اما گرفت یه عالمه. اینهمه دوری خیلی سخته. زمان خیلی طولانیه و هیچی حتا منو (که معمولن شاد و پر انرژی هستم
!) اونقدر خوشحال نمیکنه که وقتی با همیم و نقشه میکشونیم...غیبت میکنیم...برنامه میریزیم... بیرون میریم....خرید میکنیم.....
پی نوشت: گر مخیر بکنندم بقیامت که چه خواهی دوست مارا و همه نعمت فردوس شما را

پینوشت:قابل توجه سوگل عزیز: شایلین یعنی گوهر گرانبها و به روایت دیگرُ گرانبهاترین هدیه ای هستش که داماد شب عروسی به عروس هدیه میکنه.