آبنبات ترش
- وقتی یه مدت توی نوشتن فاصله میفته هم این احساس به آدم دست میده که چه همه حرف داره بزنه و هم وقایع معمولی و روزمره شامل مرور زمان میشن و از صرافت تعریفشون راحت میشه گذشت.

این روزا روزای خوبی بودن. هوای عالی و همه چیز معمولی و خوشایند. جمعه پیش با دوستم که یه بچه 5/1 ساله شیطون داره قرار گذاشتیم بریم بیرون. ابن دوستم، از دوستای دوران لیسانسمه و خیلی وقته همو میشناسیم. بچه رو صبح به باباش سپردیم و کلی با هم به خودمون خوش گذروندیم. با هم ناهار خوردیم. اونقد عین وروره جادو حرف زدیم و خوش گذشت که احساس کردیم همون دوران های خوب 19-20 سالگیمونه! تا غروب یه تجدید روحیه حسابی و بعد رفتیم خونه اونا و کلی نینی و باباش خونه رو روی سرشون گذاشته بودن و بعدش کلی با نینیگولو بازی کردم. خیلی خوش گذشت. این اقای شوهر من تشخیش داده بود که من باید هرزگاهی با دوستام 33 ساعت حرف بزنم و بیرون برم و همیشه باید یه چیچی جون داشته باشم واسه خودم و این برای روحیم خوبه اما من متوجه نمیشدم اثراتش رو!
- دانشگاه اوضاع تقریبن روبه راهه. راضیم. امیدوارم اون روزای بد و پر استرس دیگه تکرار نشن.
- با یه دوست دیگم رفتیم که یه خرید حسابی انجام بدم و اونم همرام باشه. نتیجش این شد که یه خرید حسسابی انجام داد و منم در کنارش دو جفت کفش اسپانیایی با قیمت مناسب خریدم که هنوز یکیشو افتتاح نکردم اما راضیم خیلی. هر دو تاش چرمی و شتری رنگه و حالا نمیدونم کیف مناسبشو از کجا میشه خرید.
- با یه دوست دانشگاهیم تمام یه بعد از ظهر رو توی بوفه دانشگاه بودیم و یک ساعت و شاید کمتر کارای یه کنگرهیی که میخواییم شرکت کنیم رو برنامه ریزی کردیم و بعدش کلی حرف زدیم و خندیدیم و بعدش رفتیم پیاده روی! اون احساس یکی دو پست قبلم رو از بین بردم حسسابی!
- با دانشجوهام 5 شنبه قرار مفصلی داشتم و به نظر میاد تا 2 ماه دیگه دفاع کنن انشاالله و تعالی.
- به شوشو کمک کردم تا یه پروژه مفصل رو تموم کنه (البته ویراستاری و دادن نظرات بهبود دهنده و انتقادی) .
- بعد از چندین ماه گردنبند سرویسم تموم شد. که خواستم تعییر مختصری توش ایجاد کنه. مجبور شدیم مقدار قابل توجهی بیشتر بپردازیم. بابتش خوشحال نیستم. من یه چیز ظریف و قشنگ دوست داشتم اما این ناظریف و خیلی زنونست. کلیم تعییر توش داده که چون آشناست نمیشه چیزی گفت!
- از همه مهمتر 3 شنبه ساعت 15/6 میرم مشهد. تک تک خرده ریزایی که براش خریدم توی یه کیسه گذاشتم و حالا مجموعش کلکسیون قابل توجهی شده که هیچ کدوم به هم ارتباطی ندارن و هر کدوم یه خاطره پشتش داره. این خاطراتو بیشتر از خود هدایا دوست دارم.
پس نوشت: بچه ها جون من مارک جاروبرقی و میکروفر میخوام! ایندفعم میخوام بخرم و نیازمند راهنمایی سبزتون هستم.
شادمانی
بعد از سه روزز توی خونه موندن، بیرون رفتن، خرید کردن، آرایشگاه رفتن و هنرمند بودن....امروز دانشگاهم و همه چی معمولیه. حسم رقیقتر شده
و تحملم بیشتر. این سه روز نه به خودم عذاب وجدان دادم و نه به درس فکر کردم. خوبب بود. خیلی خوب
.

اول از همه بعد ار 2 سال که تابلوی رنگ روغن رئال نکشیده بودم...دیروز بند و بساطشو درآوردم و شروع کردم. تازگیا دیگه حوصله کار رئال ندارم. میشینم و کارای شبه کوبیسم میکنم و خودم ذوقشونو میکنم و تازگیا شوهر جونم. ایندفعه دارم برای کادوی خونه جاری خانومم نقاشی میکنم. دو سه هفته دیگه همگی اصفهان دعوتیم تا بعد از یه مهمونی شام توی هتل، اونا که 2 سال پیش عروسی گرفتن و مثه منو همسرم دور از هم بودن، برن سر خونه زندگیشون. حالا خدا کنه خوب در بیاد و قشنگ بشه. شوهر جونم گفت وقت نداری گرفتاری اما دلم میخواد حتمن این کار رو بکنم هر چند کمی بهو فشار هم بیاد.
در همین راستا قراره یه عالمه آدم جدید منو ببینن که تا حالا ندیدن و این یه خورده برام آسون نیست. دلم یه مانتوی پاییزی بژ-طلایی مات میخواد یا شتری! رفتم قائم و تندیسو رو دیدم. بماند که احساسم این بود که چرا هیچ چیزخوشگلی (البته به نظر من) توی ویترین مغازه ها نبود! تنها فروشگاه لباس قشنگش همون بنتون بود که اسپرت بودن با رنگای زنده و شاد و گروون. حتا من کفش خیلی معمولی دانشگاهیی میخواستم اما باورتون میشه نبود!!! حالا میلاد نور و ونک هم ببینم و بالاخره یه کم خریدای اولیه رو انجام بدم.
فردا جشن آشنایی و معارفه ورودی های جدیده و اینا آخرین ورودی های جدیدین که میبینم! (ان شاء الله) و داشتم فکر میکردم که اون موقع جوونیا وقتی یه خانوم متاهل میدیدم که داره سالای آخر درس دانشگاهشو میگذرونه ...همش با خودم میگفتم بیچاره ها. با اون کیفای گنده...همش در حال بدو بدو همش عجله...و .....اصلن توی دانشگاه بند نمیشدن و حتا فرصت یه چایی توی بوفه هم نداشتن! ....حالا خودم شدم مثه اونا
. یعنی هستم. احساسش عجیبه!
در یه اقدام ضربالاجل رفتم آرایشگاه ابری و کار ابروش فوق العاده بود. واسه دوشنبه یه وقت کوتاهی و رنگ و هایلایت گرفتم. خودش گفت که زیتونی مات دودی به من خیلی میاد. شماها نظر و ایده یی ندارین؟ اینم تمام اخبار خونه و خونه داری و زندگانی در شروع هفته جدید
. امیدوارم همگی هفته درخشان و خوشحالی داشته باشیم.
پس نوشت همین الان: استاد مودی من، بسیار منو تحویل گرفتن. و بسی هندوانگان که در زیر گریبان من جای دادند! ایشالا مستدام باد!
پس نوشت آخر: بچه ها جون اینم آدرس آرایشگاه: خ ثنایی- نبش کوچه بیستم-پلاک 121-4 طبقه اول تلفن: 88826050 و 88308293 من برای ابرو پیش آناهید رفتم. امروزم وقت داشتم که 9 استادم زنگ زد و احضارم کرد و الان دانشگاهم اما تسلیم نمیشم. 5 شنبه میرم
پ

همه چی شلوغ پلوغه.کلی فکرای پراکنده و نامنسجم دارم و کلی کار نکرده و کللی نارضایتی.
استادم به شدت روی اعصابمه و من اونقد ازش دلخورم که دیگه نگاشم نمیتونم بکنم. فقط هر روز کلی کار بهم میده و منم با تمام بی حس و حالی انجام میدم. فعلن دور دور ایشونه.
دیروز رفتم استاد مشاورمو که یه پروفسور خیلی معروفه دیدم و کلی با دقت به حرفام گوش داد و اکی داد که هر وقت بخوام میتونم دفاع کنم.
دارم مقاله هامو مینویسم اما تا پذیرش مقاله نداشته باشم اجازه ندارم دفاع کنم. اونم خودش ۴-۵ ماه طول میکشه!
یه وقتایی فکر میکنم یعنی ممکنه تموم بشه؟
صبح رفتم سفارت ک ا ن ا د ا که کلی علاف شدم. دعوتنامه دانشگاهی که داشتم واسه سپتامبر امسال با موافقت استاد کانادایی افتاد سپتامبر سال بعد اما اونقدر پروسه های سفارت اینجا طولانیه که هر دفعه میرم کلی از اینکه اینجام و اینتوری برخورد میشه با ماها متاسف میشم..
.............................
عید فطرتون مبارک و به امید روزهایی بهتر و شادتر.
.................................
دلم واسه همسری تنگ شده. خیلی.
پس نوشت: شب عید با دوستم رفتیم بیرون . کمی خریدایی که دوست داشنم انجام دادم. روز عید هم خریدامو ادامه دادم. بیخیال درس و کار...الان حسسم خیلی بهتره.
پس نوشت ۳- رفتم بند و بساط درست کردن یه کارت صورتی رو خریدم و با صرف ۲-۳ ساعت وقت.....یه کارت خیلی قشنگ واسه همسر جون درست کردم که فوق العادست. اول کلی داشتم فکر میکردم چی بنویسم توش! بعد که شروع کردم....اونقدر نوشتم ....اونقدر حین نوشتن لبخند زدم از تصور قیافش وقتی اینا رو میخونه و - در سال نوآوری و شک.فایی نبوغ خانوومشو میبینه- که وقتی تموم شد آروم و شاد و خوشحال بودم.
پس نبشت ۲- داریم یه برنامه میریزیم با شوهر جونمون. قطعی شد میام میگم
.
تولدت مبارک
بعدن نوشت: وبلاگ عزیز کوچولوم یکساله شد امروز. این کوچولوی دوست داشتنی باعث شد خیلیا رو بشناسم و دوست داشته باشم.
تولدت مبارک!
یه جورایی این یک سال خیلی زود گذشت و یه جورایی هم خیلی طولانی بود. به هر حال به امید روزهایی بهتر واسه همه مون.

********************
بعضیا ناخوناشونو مانیکور میکنن
بعضیا اونا رو به دقت تمیز و مرتب میکنن
بعضیام قشنگ سوهانشون میزنن
اما من همشونو تا ته میجوم
آره، عادت زشت و بدیه، میدونم
ولی قبل از اینکه سرزنشم کنین،
یادتون باشه، بدونین،
که من هیچ وقت خدا، هیچ احدی رو چنگول نزدهام.
شل سیلور استاین
ماه مهر، ماه دوست داشتنی شیرین غمناگین مبارک.
مهر ماه یعنی وقتی خسته و دمق از جات بلند میشی و از پنجره آزمایشگاه طبقه چهارم پایین رو نگاه میکنی، کلللی دانشجوی پرانرژی و شاد میبینی با کوله پشتیاشون که مثه گنجیشک جیر جیر میکنن و یه خنده میشینه رو لبات که با زور انگشتتم نمیتونی جمعش کنی.
مهر یعنی وقتایی که از 20 روز قبل با وسسواس و حوصله نوشت افزار فروشیای محبوبتو میگشتی تا دفتراتو بخری. مهر یعنی جامدادیتو بشوری و آماده کنی واسه فصل جدید.
مهر یهنی وقتی دریاکنار باشی و یادت بیاد فردا اول مهره دیگه دلت نخواد بیشتر بمونی و بخوای و بخوای که برگردی که بری دانشگاه بعدش، حتا با اینکه بدونی کلاسی قرار نیست تشکیل بشه.
مهر یعنی وقتی کلاس اول بودم و تمام هوش و حواسم پی اون پاکنم بود که شکل بستنی قیفی بود. . اون کیف چرمی سبز کوچولو با دو تا جیب جلوش.
مهر یعنی خش خش برگها روی حاشیه بلوارملک آباد وقتی هنوز درختای وسط بولوارو نکنده بودن.
مهر ماه رو دوست دارم.
{{{{{{{{{
بلیط 3 مهر رو کنسل کردم. استادم با رفتنم به شدت مخالفت کرد و نتیجش پست 2 شماره قبل بود. منم بیخیال شدم. مهم نبود دیگه و البته ویزام فقط 3 ماه اعتبار داره. حالا امروز عذاب وجدان گرفته و مهربون شده بود و گفت کی قراره بری!!! گفتم رفتنم مهم نیست. مهم اینه که تزم رو اونجوری که شما میخوایین تموم کنم. موضوع قندک بازی نبود. دیگه هر چی پیش بیاد مهم نیست. فرض میکنم اونی که پیش اومده بهترینه برام.
{{{{{{{{{
پینوشت الان: حالم خوب نیست. حساسیت شدید پیدا کردم. چشمام باز نمیشه از آبریزش. دیروز رفتم سیما رو دیدم. قبلش کللی هیجان داشتم اما خیلی حس خوبی بود. بعدن میگم قضایا رو.