آروم ناکی

من خوبم فقط سرماخوردم و کمی بیحالم. تمام هفته پیش به خوبی کار کردم و تزم اوضاعش بدک نیست. 4 شنبه خیلی ناگهانی قرار شد شنبه شمال باشیم واسه یه کار مهم.تمام 5 شنبه به خرید بوت و بلوز و …دیدن دوستم گذشت و جمعه هم شمال بودم. شوهری هو از اونور اومد و البته باورمون نمیشد فاصله دو دیدارمون یک هفتست!!! بعد دوستم اومد دنبالمون و کلی جاهای خوب رفتیم و شام هم دوستم و دخترخالش و شهریار مهمون من بودن. کلی توی همین سفر 1-2 روزه روحیمون فرش شد و البته هوا هم درخشان و آفتابی بود. شنبه کارامونو انجام دادیم و ناهار خونه دوستم دعوت بودیم. طفلکی سنگ تموم گذاشته بود. بعد دوستم که قصد داشت بره مشهد و شوشو با پرواز 5 رفتن و من بعد از سه ساعت انتظار توی فرودگاه بالاخره اومدم. باز به شدت نشستم سر کارام ببینم چجوری میشه.
پسنوشت- هر چی میگذره بیشتر احساس دوستی عمیق همسرمو حس میکنم و همین یعنی یه دنیا آرامش.
توی سه روز پاییزی که بقیه بهش میگن دلانگیز اما برای من دلگیر و بارونی در آزمایشگاه طبقه سوم با یه موزیک لایت و تقریبن اتمام کار مقالم که امیدوارم ایندفعه ادیت نهاییش باشه، به سر میبرم و بعد از یه سفر نسبتا طولانی با روحییه ای خوب وبلاگ آپ مینماییم. - اول از همه ثبت نام کلاس ورزش با دستگاه هر روز رو بالاخره امروز صبح انجام دادم. هر روز ساعت 7 میرم. البته تا 2-3 ماه پیش روز در میونش رو میرفتم اما الان براش خیلی هیجان و انگیزه دارم! - مرسی از لطف و مهربونی همه دوستای وبلاگی که توی خریدام راهنماییم کردن. حالا دیگه شوشو هم هر وقت اشکال داریم و یا نمیتونیم توی وسایل خونه تصمیم بگیریم میکه برو از دوست وبلاگیات بپرس! - بنده 2 تا استاد راهنما دارم. اولیش دانشگاه خودمونه که عملا ماهی یکبار هم نمیبینمش اما دیشب فهمیدم چهره ماندگار شده و براش خیلی خوشحالم و کاملا برازندشون بود چون واقعن استادن. استاد دوم که 2 ساله کاسه کوزمو جمع کردم و هر روز در آزمایشگاه ایشون و دانشگاه ایشون به سر میبرم، هم پریروز از لندن برگشتن و بسا خوشحالن و اخلاق خوب و عالی و تحیلگیری و... امیدوارم همینتوری بمونه. - مشهد با مامانی شوشو یه روز 2 بار سینما رفتیم. هم کنعان و هم دعوت. واسه یه روز وقتگذرونی دلانگیز خوب بود. - اردیبهشت سفارت مصاحبه ای دارم. چجوری به نظرتون میشه که زبان انگلیسی خود را بلبلی کنم و البته اندکی هم فرانسه بفهمم (البته اینش زیاد مهم نیست) آیا؟ - روز آخری که داشتم میومدم یکی از همکلاسیای قدیمی زنگ زد و قرار شد حتمن همو ببینیم. با هم رفتیم یه کافی شاپ. دوست متمول و کمی تافته جدا بافته من بهم گفت چند ماه پیش اشتباها فهمیده سرطان داره و چه عذابی کشیده بود و چه فکر و تصوراتی .....انگار یکی قلبمو محکم توی مشتش گرفته بود و جای قلبم تنگ بود. تصمیم گرفتم کمی بیشتر سعی کنم در حال زندگی کنم. - نقشهای متفاوتی رو مشهد تجربه کردم که گفتنش مثه حسش نیست. بعضی حسها وقتی بخوان نوشته بشن یا بیان بشن شاید اصالت خودشونو از دست بدن. ....مهمونی که با مامان بهار و جاری جون توی یه خونه عجیب که درب خروجی درب یه کوچه بود. بعد توی این کوچه که از بیرون فقط یه خونه بود، مجموعه ای از خونه ها بودن که همه فامیل و خواهر برادرای قدیمی که حالا توی خونه هاشون باز خونه های بچه هاشون......عروسی بودم که خیلیا رو ندیده بودم و به دقت تحت نظر مهربانانه ای بودم. جالب بود. مثه خاله بازی. خونه دوستای شوشو، با ایده های فمنیستی بعضی خانوما و برای اولین بار مراقب حرفام و سنجیدگی اونا بودم تا بعدا تعبیر و تفسیر متفاوتی نشه. اما با دوستام انگار نه انگار که اونهمه سال گذشته! اونقدر خندیدیم و گفتیم که یادم رفت 7-8 سال بزرگترشدم از اون وقتا ....و البته مزش مثه یه خرمالوی چاق خوشرنگو خوشمزس! پسنبشت: با اون نرمافزار baby maker ترای کردم و عکس نینی آینده ما اینتوری شد. شوشو میگه همش شبیه من شده!
خونمون
اینم چند تا عکس از خونمون. فردا برمیگردم تهران و آپ مبسوط می کنم
.
آدمها و آرزوهاشون
چند وقت پیش که سیما رو توی نت پیدا کردم، بواسطه اون چند تا از دوستای خیلی خوب قدیمی رو که ساکن شهر شوهر جون هستند رو یابیدم و تصمیم گرفتم زود ببیمشون. 7-8 سال بود که ندیده بودمشون و حتا خبری هم نداشتم! اما توی اون دوران خوش دانشجویی بچه های خوب و شاد و شنگولی بودن که همون سالهای اول و دوم هم ازدواج کردن و موندگار شدن. راستش دیدنشون برام هیجان انگیز بود. مینا به خاطر من شادی و نرجس رو دعوت کرده بود خونشون به صرف عصرونه و من 3 تاییشونو با هم میدیدم! برام جالب بود ببینم که چه تغییری کردن و چه کار میکنن و .......!؟
خلاصه اون روز ظهر با مامان بهار جایی دعوت بودیم. از شب قبل چند تا بلوز و چند تا شلوار رو هی امتحان میکردم و شهریار حیرتزده منو نگا میکرد و نظر میداد. آخه من واسه هر گونه مراسم و مهمانی همون موقع یا یکی دو ساعت قبل تصمیم میگیرم چی بپوشم. و اینم کاملن به مود اونموقعم بستگی داره. خلاصه وقتی دم خونه مینا رسیدم دل تو دلم نبود. فقط مینا و شادی بودن و کلی جیغ جیغ و هیجان که وای ....ووی ... تغییرات در جهت پختگی و جا افتادگی و این حرفا بود! به نظرشون من خیی یعنی اصلن (البته غلو بود شاید یه مقداریش) تغییر نکرده بودم و بعدم نرجس که بچه دومش رو تازه به دنیا آورده بود اومد! فقط میتونم بگم اونشب خیلی خیلی خوش گذشت و بچه ها خیلی خیلی لطف کردن اومدن و هممون رفتیم به روزای خوش 18-19 سالگی. کلی خاطراتی که یادم رفته بود و یادآوری کردن و هنوز مزش زیر زبونمه! مینا یه دختر دبستانی داشت و نرجس که دبیر هم بود دو پسر و شادی تمایلی به بچه دار شدن نداشته و یه دارو.خانه! وضع مالی ظاهرن خوبی داشتن و همه چی داشت روتین پیش میرفت.
فرداش که شوشو رفته بود سر کار و من مشغول ادیت مقالم بودم...دلم کمی گرفت. یه درد مبهم کوچولو. نمیخوام پیشداوری کنین لطفن! باشه؟ شاید نتونم درست منظورمو بگم. زندگیاشون و فکراشون و دنیاشون....مهمتر از همه آرزوهاشون کوچیک بود. خیلی کوچیک. دلم گرفت خیلی. به خاطر خودم. به خاطر رویاهام. به خاطر اون همه آروزوهای دور و درازم. یادمه ازواج که کرده بودن ارتباطمو باهاشون خیلی کم کردم. همه فکرشون سفره عقدشون و گاز و یخچال و پاتختی و....بود. بعد از چند سال لابد یه کار ساده و یه بچه واسه تنوع و ....و الانم خیلی کسل کننده و یکنواخت و کشدار!
خوشحالم که راضی بودن اما به شوشو گفتن اگه بدونم که دیگه آرزوها و رویاهام و شادیهام به خاطر بهونه های خودگول زنگی بخوان مدفون بشن....خدا کنه دیگه نباشم و نبینم.
پس نوشت: بچه ها جون، احساسات متناقضی دارم که شاید خوب نتونم بیان کنم. صرفن حسمو نوشتم. باور کنین منم سفره عقد و عروسی و دیگ و قابلمه خرون رو دوست دارم و وسواس و توجهم خیلی زیاده. منظورم چیزای دیگه ییه.
پس نبشت ٢- راستی اینم عکس۱ و عکس۲ گردنبندی که سفارش دادم و بالاخره آماده شد.
سلام از مشهد. چند روزی بود اصلن توی نت نیومدم. اما دلم براتون تنگ شده بود. با راهنمایی های خوبتون گاز و جاروبرقی رو هم خریدم. مررسی.
خب حالا از اولش بگم. یه روز قبل از اومدنم رفتم موهامو بالاخره زیتونی دودی کنم که الان یه رنگ عجیب غریبه و. برام خیلی نامانوس بود. وقتی از آرایشگاه بیرون اومدم کلی شاکی شدم و حسسابی اعصابم خورد شده بود. احساس میکردم هویج خانوم با سس گوجه فرنگی هستم! ....بگذریم از طول و تفصیلاتش تا اومدم عادت کنم و الان احساسم خوبه. دقیقن رنگ چشمامه و میگن بهم میاد!
مشهدم که اومدم شوهر جونی منو سورپرایز کرده بود و لوستر خونه و یه سری ریزه کاریارو انجام داده بود. شوکککه شدم. آخه یه هفته وقت گذاشته بود و همش به من گفته بود دانشگاهم!
اینجا هم اتفاق خاصی نبوده غیر تولد بازی و مهمونی و دیدن چند تا از دوستای شهریار که من ٢ تا از دخترارو خیلی دوست داشتم. بعدم خریدای کوچولو و ناکوچولو و همین....زندگی در گذره . راستی توی حرم خیلیهاتون دعا کردم.
به زودی چند تا عکس میذارم از خونه و یه سری چیزای دیگه
.