شب یلدا از مشهد
امشب شب یلداست. دسر رو درست کردم. کیک هم با مساعدت مامانی همسری پزوندم. واسه روشم یه کرم خوشمزه آماده کردمو و اومدم بالا. امروز صبح هم حرم رفتم و حس خوبی دارم. امیدوارم شب یلدای خوبی داشته باشین.

- مامانی همسر جون رفتن یکی دو ماه پیش اسم ما دو تا عروسشونو نوشتن واسه سوریه که با خودشون بریم واسه 5 اسفند ماه. هتل هم رزرو کردن. وقتی شنیدم کلی ذوق کردم ولی نمیدونم اگه توی پاسم ویزای سو.ریه بخوره اونوقت این واسه سفارت کا.نادا مشکلی نداره؟؟؟
- مهمونی پنج شنبه هم خیلی خوب بود و مامانی همسری بعدش برام اسفند دود کرد. دیدار با اون همه آدم غریبه، اونقدرا هم که فکر میکردم سخت نبود.
رودی از موسیقی فرو میریزد در خونم......
بعدن نوشت:
· اول از همه سیما جون بالاخره دکتری رشته خودشو قبول شد. دیروز که بهم خبر داد حیلی خوشحال شدم. سیما همون موقع یی که جدا میشه ارشد دانشگاه تهران قبول میشه و الان دانشگاه شهید بهشتی و تهران و 3 تا دانشگاه دیگه دارن دکتری رشته اونو میگیرن و سیما با یه چشم انداز عالی قبول شد. این در حالیه که شوهر جون اسبق پرمدعا...با مدرک ارشدش داره توی یه دانشگاه یه شهر فسقلی که 3 ساعت از مشهد فاصله داره در دانشگاه آزاد تدریس میکنه و دلشم به اون خوشه (قابل توجه اینکه شوهرش توی عصبانیت و دعوا همیشه میکفته من ارشدم تو لیسانسی. تو نمیفهمی)!!!!!!! به سیما زنگ زده و سیما اصلن جواب هم نداده. میگفت شاده و 2 دقیقه این احساس شادی رو با تمام اون زندگی سابق عوض نمیکنه. خوشحالم براش خیلی. · الان از باشگاه اومدم. 57 کیلو هستم. حسش خوبه اما من دوست تر داشتم که به جای اینهمه کاهش وزن کاهش سایز بیشتری داشتم. نمیخوام دیگه کمتر بشم. مربیم امروز نبودکه ازش بپرسم اما راهشو پیدا میکنم بالاخره. · فردا میرم مشهد و خوشحالم اما مشهد سسسسرد شده و برفالو. من سرمای زیاد دوست ندارم. · سه تا مقاله کنفرانس آماده کردم. حسسسم خوبه خیلی.
**********************
یه عالمه حرف هست همیشه اما وقتی ثبتشون نمیکن دیگه یادم میره چی بوده یا اثرش کمرنگ میشه. استادم مقالاتمو تایید کرد و گفت که من خوب مقاله می نویسم. مردم از ذوق تقریبن. بعدم رفتم ابروهامو خیلی خوب برداشت. 4 شنبه میرم مشهد و 5 شنبه یه مهمونی زنونه با مامان همسرم دعوتیم که بازم خیلی ها منو خواهند دید و کلی دارم فکر میکنم چی رو با چی بپوشم و .....کلی کلرای زنونه بازی!!!!
امروزم دانشگاه نرفتم و رفتم سه تا بلوز اسپریت زردو قرمز و مشکی بافتنی لطیف خریدم که مامانم فورا گفتن که اینا باشه با من عیدی غدیرت و کلی خوشحالتر شدم. و یه شلوار جین و خرده ریز. خوشحالم دارم میرم مشهد. عیدتون پیش پیش مبارک و به امید روزایی بهتر.
پسنوشت: این عکسا رو و خیلی عکسهای دیگه رو پراکنده از یه سایت پیدا کردم و خودم انتخاب و تلفیقشون کردن و نتیجش شد این حسسهای قشنگی که دوسشون دارم.


سورانی
نمیدونم چرا با اینکه یادمه برخی مناسبتهای خاص رو بگم توی وبلاگم یا مثلن تبریک روز دانشجو که احتمالن امسال آخرین باری بود که گذروندم و یه غم بیوزنی برام داشت، بازم یادم میره ثبتشون کنم! عید قربون هم مبارک و پیشاپیش عید غدیر رئ یادتون نره بهم تبریک بگین و عیدیتونم بگیرین!
TTTTTTTTTT
دیشب شوهر نازنین گله گذاری کرد که این هفته بیکار بودم و فکر میکرده من برم اونجا و ....هم به اون حق میدادم و هم به خودم و امروز صبح رفتم بلیط بگیرم که عید غدیر و شب یلدا اونجا باشم. از آژانس زنگ زدم که 3 شنبه رو ok کنم که گفت خودش داره یه کارایی میکنه و میخواسته من نفهمم!
TTTTTTTTTT

دیشب اصلن خوب نخوابیدم و امروز از اون روزایی بود که با یکی دو اتفاق ناخوشایند کوچولو به خودم گقتم که امروز از اون روزای بدبیاری منه! اما چون تازه کتاب راز رو برای بار پنجم خوندم زودی حسس هامو جمع و جور کردم و واقعن همه چی تغییر کرد. الانم استاد جان رو دیدم که مهربون بود و منم توی لب نشستم و پنجره هم بازه و خورشید میدرخشه و دارم کار میکنم.
دیروز خیلی تصادفی چون دلم برای همسری خیلی تنگ شده بود با دوست جونم رفتیم گ.ر.ا.د و یه ژیله یقه هفت بنفش بادمجونی خیلی خوشرنگ و یه کراوات بته جقه بنفش خیلی خوشگل براش خریدمو کلی خودم کیفشو کردم. کاش بیاد که کت و شلوارشم بریم زودی بخریم زودی.
در مورد رژیم هم البته نمیشه گفت رژیم چون من طاقت گرسنگی رو ندارم. من یه روز در میون باشگاه میرم. راحت هفته ای یک کیلو کم کردم. و اونقدر به باشگاه عادت کردم که دلم میخواد دیگه ولش نکنم. عادات غذاییم رو هم کمی تغییر دادم. مثلن قبلن هر روز سر ظهر میرفتم و بوی همبرگر هایدا توی حیاط دانشگاه که همونجا حلوی خودت جلز و ولز میکنه و ...یا وقتی با یه کیسه ایستک انار و شکلات و دو بسته پاستیل میومدم توی آزمایشگاه رو کلن کنار گذاشتم. الان گاهی بیسکویت های جو میخورم که با انگور شیرین شده یا هویج. ساندویح های کوچولو هم همیشه توی کیفم دارم که هر 2-3 ساعت میخورم. همین! من 171 قدمه و قبلن 61 بودم که الان 58 هستن و میخوام به 55 برسم. حالا باید دید این اراده تا کی ادامه داره؟ اما خوبیشم اینه که اصلن کم خوری و گرسنگی ندارم.
دیگه فعلن هیچی اما بعدن نوشت دارم و کلی خبر.
بعدن نوشت ها:
· در همه اومورات زندگی در استندبای به سر میبرم و هیچ کاری انجام نمیدم. مخصوصن اوضاع درسی که تعریفی نداره! · نمایشگاه لوازم خونگی به رغم تصور من، خیلی بد بود اما باعث شد جمعه دلپذیری رو با یه دوستم داشته باشم. خصوصا هوا که عالی بود. · مهمتر از همه اینکه توی 15 روز اخیر 2 کیلو وزن کم کردم و خیلی احساس خوبی دارم. مخصوصا وقتی پالتو سایز 38 که کمی هم گشاد بود رو پوشیدم و البته لازم هم نداشتم اما زود خریدمش!! **********************
هوا دلمرده سقف آسمان کوتاه...غبار آلوده مهر و ماه.....
نمیدونم چرا هرگز از این هوای پاییزی بارونی به قول بقیه دو نفره و عاشقونه و ملس و ......خوشم نیومده! ......
{{{{{{{{{
وقتی بارون میاد و رعد میزنه و آسمون میغغغررررره.....توی خونه ما دو تا عکسالعمل متفاوت رخ میده:
برادرم فوری پرده های اتاقشو تا ته میزنه کنار و گاهی پنجره رو هم باز میکنه و یه آهنگ عجیب غیر شاد مثه فر-هاد یا دار-یوش یا الکس یا .....با صدای بلند میزاره و حسابی کیف میکنه.
منم پنجره هارو میبندم و پرده ها رو کیپ میکنم و یه آهنگ خیلی شاد 6 و 8 میزارم و سعی میکنم کاری که خیلی دوست دارم انجام بدم.L
اما وقتی هوا آفتابیه...مخصوصن وقتی صدای پرنده ها میاد و پایین پنجره اتاقم شیر آب فواره ای هم باز شده و گاهی هم کولی ها میان و موزیک میزنن و میخونن و میرقصن....وقتی خورشید میدرخشه....احساس زندگی و نشاط میکنم. این موقع ها، برادرم معمولن پرده هارو میکشه و به کاراش میرسه با یه آهنک و هدفون توی گوشش!J
{{{{{{{{{

به یه نتیجه غیر قابل تعمیم رسیدم که روحیات آدم جدا از عوامل موثر با اهمیت و تاثیر گزار....یعنی اگه صرفن بخواییم تاثیر اقلیم و محیط رو لحاظ کنیم توش تابعی است از: ماه تولد فرد: فرد متولد ماه های سرد طالب گرما و نور و درخشش و خورشید و بالعکس! خصوصیات خلقی: فرد شاد و شیطون و برونگرا طالب گرما و نور و درخشش و خورشید و بالعکس! عوامل جانبی که مثل دو تای اولی اثر گزار و موثر نیستند ولی میتوانند دارای تاثیرات جانبی باشند! این هم مدل من در مورد خلقیات محیط دوستی آدما!
شادی
وقتی تموم دیشب فکر میکنی برنامه ای که با شوهرت ریختی داره جواب میده و البته شوق و هیجانشو ( که قیلن برات در اون مورد جزء محالات بوده) میبینی ....حس خوشبختی بهت دست میده!
وقتی میبینی خدا جون جونت باهات دوسته و تازه گاهیم خودتو لوس میکنی براش و بازم نازتو میخره..... حس خوشبختی بهت دست میده!
وقتی آدما رو دوست داری و صورتت از آرامش درونی و بشاشیت برق میزنه احساس شادی میکنی!
وقتی اصلن فکرشم نمیکنی و خودتو آماده کردی که استادت کمکی هم غر بزنه که (دو روز به خاطر عواقب ورزش و بدن درد و تنبلی و مهمونی بازی نرفتی دانشگاه) بعد تحت عنوان هدیه ناقابل و هدیه عروسی بهت یه چک قابلمند میده ...این یعنی یه روز خوب!
وقتی به بقیه کمک میکنی و رضایتشونو میبینی و انرژی داده شده را چندها برابر بهت برمیگردونن.....احساس میکنی دیگه از زندگی چی میشه خواست؟
وقتی خونه دوستتی و با اون و دختر خالش تا ۵ صبح حرف میزنین و نخودی میخندین .....و فرداش تا ۱۱ صبح میخوابین و بیخیال همه چی میشین احساس شادمانی و سرور بهت دست میده!
وقتی کلاس ورزشت تموم میشه و میایی بیرون....احساس میکنی به جای زمین توی ابرایی و روحت سوت سوت زنان توی تنت میرقصه و پایکوبی میکنه.

اونوقت سعی میکنی تلاش بیشتری بکنی تا اون کمی سختیای مونده رو هم آسونتر کنی.
آرزوهای کوچولو
اینقد خوشحال بودند که مدتها بود اینتوری ندیده بودمشون. همگی دست هم رو گرفته بودن و می دویدن. از ته دل میخندیدند. دنبال هم میدویدن و قایم موشک بازی میکردن. طفلکی ها مدتها بود حتا از خونشون بیرون هم نیومده بودن. چه برسه به چنین شهر بازی! هر از گاهی هم میومدن لپ منو میبوسیدن و اونقدر از شادیشون کم کمک شاد شدم که اثرش هنوز مونده!
قرار یود ده روز پیش برم باشگاه اما سرماخوردگی و اون مسافرت غیر منتظره همه چی رو تا امروز به تعویق انداخت. اونام تک تک سلولهای بدنم بودن که توی یه استندبای 4-5 ماهه بودن و امروز اونقد وروجک بازی دراوردن و آتیش سوزوندن که نگو!
****************************************
از دو سه روز پیش واسه خودم یه رویای شیرین ساختم. اینکه وقتی دارم دفاع میکنم با هر 4-5 دقیقه پرزنتم یه مقاله ژورنال هم که ایشالا تا اونموقع جواباشون میاد معرفی کنم. پیش بینیم اینه که سه تا علمی-پژوهشی بدم و دو تاISI
. 5تا هم کنگره و کنفرانس دارم. اونموقع اگه 19-19.5 هم بخوان بدن من 4 نمره دارم که 23 میشه. من تزم رو خیلی دوست دارم مثه ارشدم بیست بگیرم. فعلن این رویای شیرین و دلچسب رو تا همین حد نگه میدارم و از خدا میخوام برام محققش بکنه.
****************************************
با شهریار جون یه تصمیم اساسی واسه زندگیمون گرفتیم و تلاشمونم واسش کردیم. نمیدونیم بعدن هم به همین اندازه در درست بودنش مصر خواهیم موند تا نه. البته هنوز نتیجش معلوم نشده اما احساس خوبی دارم.