روزای من (همون پسورد قبلیه)
خونه
بالاخره امدم و تعطیلات طولانیمون تموم شد! به محض اومدن، مقنعه و مانتومو اتو کردمو و خودمو آماده کردم که ببینم چی شده و چه خبره! البته قبلش هم 2-3 ساعت لا ینقطع حرف زدم و دلتنگیم رفت. برادرم که فرودگاه دنبالم اومده بود صورتمو توی دستاش گرفت و ماچم کرد از ته دل و فهمیدم که چه همه زیاد دلش برام تنگ شده و دلم غنج زد. خونمون حسابی بهاری بود و همینتور ویوی بیرون پنجره اتاقم که عکساشونو میزارم اون پایین.
خلاصه صبحش رفتم سفارت و بعدش از سر تخت طاووس تا فاطمی پیاده اومدم و یه مانتوی طوسی دانشگاهی بهاری خریدمو و یه راست رفتم دانشگاه. استادم حسابی تحویلم گرفت و خیلی نرم و چرب و آروم بهم حالی کرد که 8 اردیبهشت گزارش فاینال پالایشگاه رو خودم به تنهایی برم بندرعباس سخنرانی کنم و بیام و اونوقت کارم تموم شده هست و فقط شما میتونی ار پسشون بربیایی و چخ و چها. ....منم نیشم باز شده بود و پشت گوشام مخملی و خوچحال از حسن نظر استاد....اما اومدم بیرون از اتاقش تازه فهمیدم چی شده و راستشو بخوایین ترس مبهمی دارم. دیگه زدم رو دور تند و اون تعطیلات طولانی بدوم هیچ حاشیه ای فوری متصل شد به کارای بدو بدویی.
احساس مسکنم امسال سال نیکوییه و حسشم خیلی خوبه. امیدوارم برای همگیمون همینتور باشه.
روزای اول فروردین هم اون مقاله انگلیسی که واسه کانادا داده بودم جوابش اومد و قبول شده بود و اونقدر خوشحال شدم که گریه کردم. دیروز استادم ار کردیت کارتش 420 دلار مقالمو داد و باز هم خیلی خوچحالم کرد.
بعد از 8 ام میرم لباس عروسمو بدوزونم. یه لباس شیک و ساده و بدون کار زیاد. راهنماییتونو به شدت استقبال میکنیم دوست جونیا جونم.
پایان تعطیلات
بالاخره امروز دارم برمیگردم. عید امسال من امروز تموم میشه و یه عالمه کار منتظرمه که من برم و سال کاری و تلاش من شروع بشه. میرم که لباس عروس بدوزم. میرم که کارای دانشگاهمو انجام بدم. میرم پرزنتیشن فینال بندرعباس رو آماده کنم...کارای سفارت...مقالات نیمه تموم... نمیدونم خوبه یا بد! حسم خالیه و آروم.
دیشب سیزن 2 لاست رو خونمون دیدیم. امشب هم 8.30 پروازمه و دیگه نمیشه برم خونم. دلم براش تنگ میشه.
اینم ایده های کوچیکی که داشتم و پیادش کردم. 1 ، 2 ، 3
تعطیلات عید
دیگه تعطیلات عید هم تموم شد و همه زندگی روتین و معمولی رو در پیش گرفتن و بازار وبلاگ هم گرم شد و .... امیدوارم سال شادی پیش روی هممون باشه و به خواسته ها و آرزوهامون نزدیکتر بشیم.
من هنوزم مشهد هستم و تا هفته دیگه هم میمونم! باید مدارکی آماده می شد و ترجمه می شد و.....کارای همسوی اون که پروسش خیلی زمانبر بوده وهست. امیدوارم اگه صلاحه به نتیجه برسه.
برخلاف سال پیش که سال اروم و یکنواختی بود ...احساسم میگه امسال سال متفاوتی خواهد بود ...حداقلش اینه که اتفاقای متفاوتی میخواد بیفته.

سال 87 سالی بود که خونمونو رنگ کردیم....خریدن ریز ریز هر چیزی که هر کدوم ماجرایی داره واسه خودش و از طرف دیگه سال پرکار خودم با اون همه ماجرا و حالا سال جدید اخساس میکنم باید یه جور سال بهره برداری باشه از همه زحمتامون و تموم شدن درس و مشق و تز و ... شاید زندگی یه جای دیگه و تجربه های جدید... مهمونی عروسی و ...فارغ التحصیلی.
ایام عید به رغم برنامه ریزی های زیاد و عزم جزم ما، به دید و بازدید خونوادگی، مهمونی های گاهی پرتکلف و گاهی شادناک و صمیمی و دیدن لاست گذشت و به جور کردن مدارک و محضر و دارالترجمه و ..... اما آروم و پر استراحت و مترادف با آب انار و شام های پرپنیر و طرقبه و غذاهای خوشمزه و خریدهای متنوع بود.
ایده هایی که واسه خونم داشتم عملی کردم. میام عکسشونو میزارم بزودی.
نوروز 88
در اولین روز سال نو، هم عیدتون خیلی خیلی مبارک و هم با آرزوی سالی خب و سلامت و شادناک و پر از موفقیت.

بیست و ششم اومدم مشهد و چهارشمبه سوری و دو جا آتیش بازی در جوار فامیل همسرجان و امروزم عید و جدید شدن سال در خونه خودمون با اولین هفت سین در خونمون و کلی ذوق و شوق و شادمانی (١ و ٢ و ٣ و ۴).
سال گذشته با همه یکنواختیاش گذشت. امسال امیدوارم پرونده درس و دانشجویییم بسته بشه و فصل متنوعی از زندگی شروع بشه و به سرانجام رسیدن برنامه هایی هست که باید خیلی دقیق پیش بره و با تمام وجودم دستامو دراز کردم تا خداجون مثه همیشه محکم دستامو بگیره و گاهیم فشارش بده تا یادم نره که همیشه با چشمای حمایتگرش مواظبمه و حضور داره.