روزمره
بازم خیلی وقت میشه که اینجا ننوشتم. الان لیوان چایی کنارمه...بیرون هوا سرده سرده و اینجا گرم و پر از بوی اسپاگتی مخصوص خونه ما و البته من الان باید سر جلسه امتحان بچه هام میبودم که فقط فرستادن سوال و مثلن آنکال بودن افاقه کرد!
خوبم فقط اگه استرس و اوامر استادای پیر غیر منعطف زورگو بذاره! مدتی طولانی کارایی که دوست داشتم انجام دادم. شب یلدایی دلپذیر داشتیم وبا دو سه روز تاخیر بازم بخاطر تنها بچه خاندان همسر، با بساط ترمه و شمع و حافظ و مخلفات اجراش کردیم. مهمون بازی کردیم با دوستایی که دوستشون داریم و بچه موفرفریشون و میزی شامی ساده ولی عالی! شاندیز رفتیم و بساط شیشلیک خورون و تفریحات جانبی البته! یه شبم که همسر جون ماموریت داشت و رفتن به خونه دوستی قدیمی و تا پنج صبح حرف زدن و برنامه های فرداش! و این وسط البته طرح سوالای بچه هام و داوری مقاله و کارای خرد و ریز تمامی ناپذیری که دائمن تجدید میشن و هرگز تمومی ندارن!
درست کردن با طول و تفصیل ترشی طی پروسه ترشی پزون و حوادث جانبی اون که خیلی خوش گذشت و بسیار خوش نتیجه بود البته!
خوندن یه کتاب خوب و نظریات استاد راهنمای اصلی که قابل قبول نیستن بهیچ وجه و منو ناراحت میکنه که باید نظریات نادرستشو اعمال کنم!
رفتن شو ارایشی به یه خونه عجیب به شدت متظاهرانه و با پله های مارپیچ به بالا و پایین و هر چیزی که میشد نشون بده که خیلی برای اون خرج شده و آدمایی که حوصله بر و خالی و ....یا شاید بهتره بگم لااقل ناهماهنگ با من!
اصرار دانشجوهام و نگرانی از اینکه کی تزم تموم میشه که من استاد راهنماشون بشم!
زنگ زدن دوستی قدیمی بنام ویوارا که دوستش داشتم و از دوسال پیش که از ایران رفته بود خبری ازش نداشتم جز یادآوری خاطراتی شیرین و با بوی دارچین و سبب پخته!
خبر گرفتن از طیف وسیعی از دوستام مثه مامان آرش و خیلی چیزای دیگه!
کنارش ادای ورزش کردن منم اضافه کنین. بزودی میرم که اساتید داور معلوم بشن و ببینم میشه که من بالاخره به دفاع نزدیک بشم؟
یلدا
باز اومدم. راستش یکی دو روزه که به نت حسابی دسترسی دارم ولی نوشتنم نمیومد. نه اتفاق خاصی بود و تازه اونم مشمول گذشت زمان شده بود.
اول ممنون از پیامهای عمومی و خصوصی و میلی و فیس بوکی. دلم براتون تنگ شده بود.

---------------------------------------------------------------------
خب گفتم که پایان ناممو پرینت گرفتمو و با همسر گرامی رفتیم دفتر استاد جان و دادیم ... بو که بخواند! نفسکی کشیدیم و مهمونی مختصری رفتیم که خوش گذشت. راستی تهران یه عروسی خیلی خوب هم رفتم. یه عروسی شیک، خوب و باسلیقه که کلی خندیدیمو و خوش گذشت. و بعد هم رفتم یه شهر محل کارم که درس و ترمو تموم کنم. ده روز اونجا بودم چون کلاسام به تعطیلی خورده بود و مونده بود. معجونی از حس های مختلف بود که خوبیاش بیشتر بود. بچه های سال سومی گستاخ و خودمحور و کم درسخون که خودشون امتحان کنسل میکنن و خودشون برنامه میریزن و به موبایل استاد زنگ میزنن و طلبکار هم هستن تا بچه های سال چهارمی که مثه چی دارن واسه کنکور میخونن و اونام شادی و شیطنت و شرورت دارن ولی نرم و مهربونتر و دوستداشتنی ترن تا یچه های ارشد بسیار منعطف، دوست داشتنی و مهربون و قدر دان و خوشفکر که برنامه ها ریختن که هر چی درسه که میتونن به من ربطش بدن با من بگیرن.
از همه کلاسام امتحان گرفتم. درس همشونو تموم کردم. و اولین ترم اون دانشگاهم تموم شد. واسه امتحانشونم احتمالن نمیرم و هورررا تا بهمن تعطیلم.
اونجا رفتم خونه دوستم همون نوشدونه که فبلنم راجه به خودش و کفشش نوشته بودم! رفتم خونشون و خیلی خوش گذشت و خرف زدیم و غیبتای دلنشین کردیم و اونروز کلی روحیم فرش شد و شام و رستوران و هاله مهربونی که به ته ته دلم نشست. راستش وقتی با دوستای صمیمیم هستیم یکی از تفریحات لذتبخش ریختن کمد لباسها و بیرون ریختن کفش و کیفای مهمونی و پیراهن ها و اشارپها و لباسای عصرونه و تاپ و.... و اونجا هم نیمچه مراسمی احرا شد و ما توی دنیای زنونمون کلی لذت بردیم. مخصوصن وقتی خوش سلیقگی هم حاکم باشه!
--------------------------------------------
واییییه خبر مهم اینکه فیلم عروسی رو هم گرفتیم! کلیپهای زیبا... موزیکهای خیلی خیلی قشنگ. همه اونچیزایی که باید بولد و زیبا به چشم بیاد و همه چیز خوب و دوست داشتنی ... و راضی بودم حسابی. تازه الان دیدم خودم چجوری شده بودم!
---------------------------------------------------
تا اینجا باشه باز میام از یلدا بنویسم!
پ ن 1- مامان آرش عزیزم دلم برلت خیلی تنگ شده. خیلی به فکرتم. اس ام اس نمیاد برات!
پ ن 2- نانی جونم.... دلم پیشت بود همه اون روزای اونجا مخصوصن بیشتر.