بالاخره داور اول امروز جواب داده و اک کرده. داور دوم هم هنوز پیداش نکردم ولی فردا میبینمش. همه چی فعلن خوبه. یعنی داره طبیعی پیش میره و الانم توی سایت دانشگاهم!
از اینهفته کلاسای اونجایی که خودم درس میدم شروع میشه و توی این بلبشو باید درسای اونارو هم بخونم! اصلن حسش نیست.
در راستای استرس بازم کلی خرید کردم. ویوارا دوستم ٢-٣ روزی اومد خونمون و کلی بیرون و خرید و حرف های تا دم صبح و .... و نذری شله زردم که خودم تنهایی پختم و چه خوب شده بود و انبوهی خریدای خیلی دوست داشتنی و یه دفتر عکس خیلی خیلی قشنگ و شیک و مهمتر از همه یونیک که واسه همسرم درست کردم و پرینت گرفتم و .....البته تمام ذهنم الان دفاعمه. امیدوارم توی آپ بعدی بیام و تاریخ دفاعمو بگم.
برای اون دوستم که پرسیده بود... رنگ مو یه جور قهوه ای غیر روشن شیک درآورد برام.
روزای برباد سپرده شده
خیلی روز گذشته و راستش حس آپ کردن نیست. این وبلاگ برام حسای خوب و قشنگ و آروم رو به همراه داره و داشته و دلم نمیخاد نه این روزا رو به یاد بیارم و نه ثبتش کنم! از چی بخوام بگم وقتی....
وقتی رییس پژوهشی دانشکده که ٨ ساله بهت لطف داره و کاراتو همیشه فلفور انجام میده و تا آخر وقت ۴ شنبه هم دنبال این بودی که مدارک پیش دفاعتو بهش بدی و کاراتو جلو ببری و نامه های محرمانتو داده دست خودت....بعد شنبه بهش زنگ میزنی که کسر مدارکت چی بوده و هی بر نداره.... بعد بری دانشگاه و عکس ترحیمشو ببینی و شمعای سیاه و حلوا برای یه آقای چهل ساله و تمام اونروز و فرداشو گریه کنی و بغض داشته باشی و دپرس باشی....
وقتی یکی از استادات توی مود خوبی نیست و اذیت میکنه و انرژیش خیلی بده...
وقتی اون استادت که میدونی خیلی دوستت داره و کمکت میکنه ( ٢ تا استاد راهنما دارم) و هر روز میگه ٧ صبح دانشکده باشی و با غر غر ۴-۵ روز میری و خسته میری دنبال هزار تا خرده فرمایش و هزاران امضا و بزگه و فرم مسخره و بازم ۴ شنبه بعد خوشحالی که ۵ شنبه میتونی بخوابی و شنبه رو به خودت استراحت میدی و میری یه خرید حسابی میکنی و برای عید امسال و حتا سال دیگت خریدددد میکنی و بسیار راضی و متعجب که چرا استادت امروز زنگ نزده و شبش میفهمی تک پسر ٣٢ سالش در فرنگ که ٢ سال پیش داماد شده و تخصص میخونه توی خواب سکته کرده و مرده و از قضا تو هم دیده بودیش . بعد صورتت از اشک میسوزه... و فرداش اون استاد نازنین میاد دانشگاه چون دفاع دانشجوهاشه و جمعیتی متعجب و اینکه استادت صدات کنه که هی فلانی نکنه نگران باشی من هواتو دارم و تو لاینقطه بلرزی و گریه کنی ....
تازه یکی دو روزه بد نیستم بماند که استاد ناظرم هم خانومش متاستاز داده و اونروز گریه کرد جلوی منشی گروه و منم با کیسه ای اشک آماده....
و اما خبرای خوب و دگرگونی روحی اینکه....امروز رفتم و موهامو رنگ کردم. خیلی قشنگ شد.
امروز رفتم مهمونی خونه جاری بزرگ و خیلی خوش گذشت....بعد از اونهمه حادثه....ولی ته قلبم نگرانم که آیا بالاخره میشه من دفاع کنم. بعد از تعطیلات ناظرهای خارجی جوابشونو میدن و اگه اک باشه من میتونم با حکم دانشکده و گاه.... بالاخره وقت دفاع بگیرم!
پ ن ١- خسته ام از نوع روحیش!
پ ن ٢- دلم برای همسر جون و خونمون تنگ شده!

با تاخیر نه خاطر اینکه وقت نداشتم... که البته نداشتم واقعن! اما دست و دلم هم نمیره بخوام چیزی بنویسم! راستش روزایی سختی رو دارم میگذرونم. بخصوص هفته گذشته که به طور میانگین شبی ۵ ساعت هم نخوابیدم!
بالاخره تز رو دادم به استادام و بالاخره کلی اذیت شدم...بالاخره پیشدفاع... بالاخره برای هر پروسه مورچه ای که جلو میره ٢٠٠ تا امضا گرفتن و علافی و حرف زور شنیدن...و به رغم اینکه حرص خوردم یا بشدت مخالف بودم ولی لبخند زدن و ..... دوست ندارم غر بزنم ولی روزای ناشادین! امیدوارم زودتر بگذرن و بالاخره دفاع کنم. ناظرهای خارجی معلوم شدن. دادم بخونن و جواب که بدم حکم دفاع باید صادر بشه و رهایی......

باز اومدم. ولی ایندفعه ظاهرن داره یه عالمه اتفاق میفته و تغییر و تحولاتی که برای من خیلی مهمن.
بالاخره ما با دوستامون اگه بشه اسمشو گذاشت کوه، سه چهار ساعتی کوهنوردی کردیمو و البته حسابی خوش گذشت وفرداشطبق روال هر روز صور نشسته بر ترازو جلوس کردمو و با کمال تعجب 400 گرم کاهش وزن! و همین استارتی شد که تا همین الان که ده روزه گذشته رژیم با تقلب زیکزاکی رو انجام میدم و اصلن چیزی نمیفههمم و کلی هم لذتبخشه بخصوص روزای تفلبش که باید معادل کالری پایه که برای من 2112 کالریه بخورم و فکر کن هر چی میخوری به این حد نمیرسه و میتونی شیرینی و پای و باقالی پلو با ماهیچه و ....اووه کلی چیزای خوشمزه بخوری و لذت ببری!
بالاخره .....یه مهمونی خوب برگزار کردیم و بالاخره دایی همسر و خانومش و دخترش که منم خیلی دوستشون دارم اومدن خونمون.
بالاخره....نمره بچه هامو دادم و کسی هم نیفتاد و با دیدن نامه های توی برگه ها که بعضیاشونو برسم یادبود نگهداشتم کلی خندیدیم!
الاخره اکسپت نهایی اولین مقاله ژورنالیم اومد.
بالاخره دو تا مقاله بی انسجام رو بدون عذاب وجدان با ضرص قاطع رد کردم و احساس خوبی بهم داد.
بالاخره شنبه رفتم دانشکده و بلوایی بود بر سر من گناهی و چنان بدو و بگیر و ببند و کسر نمره و امضا و نامه بازی که هنوزم (الان ساعت 7 شبه و من یه ساعته از یونی اومدم و 7 صبح رفتم!) خوابم.پیش دفاع رسمی من 10.30 صبح سهشنبه و داورای داخلی و خارجی هم معلوم شدن و الان تازه میخوام پاورپوینتاشو نهایی کنم.استاد راهنمای دومم دلهره گرفته و مدام زنگ میزنه ولی یه حس درونی من خوبه و فرشتههام دارن بشدت ازم مراقبت میکنن. نمیخوام بگم که از ساعت 8 تا ده صبح توی اتاق استاد راهنمای اول بودم و داشت سر صبر از یه چکیده مفالات داور برام پیدا میکرد و که حسابی حالمو بگیرن... نمیخوام فکر کنم که این استاد از آزار بچهها و ترسوندشون دچار لذت مطبوعی میشه و یه عالمه چیزای نامطبوع که دلم نمیخواد بهشون فکر کنم چون حسم میگه همه عوامل دارن همه چبز رو به بهترین جهت راهنمایی میکنن. به هر حال به نظر میرسه تا دو هفته دیگه یا نهایت 20 روزه دیگه دفاع کنم و تموم! (یکشنبه 4 بهمن ماه 88)