4 شنبه سورون
یه بار خواستم آپ کنم ولی نشد. بالاخره دفاع کردم و تمام شد! دفاع من خوی و درخشان بود ولی نتیجش نه چندان! به خاطر جدلهای بین گروهی و اینکه یه وقتایی بعضیا راحت و بی مدعی راحت دفاع میکنن و بعضیا ادمایی براشون در جمع ممتحنین قرار میگیرن که هم باسوادن و هم فکر میکنن باسوادن و جنگ بین علما در میگیره و ترکشش میخوره به دانشجوی گناهب. شدم 18.6 ار 19.5 که با نمره مقاله میشه 19.1. هنوز کمی آذرده هستم ولی رها و آزاد و خوچحال هم هستم. از همن جلسه دفاع مستقیم رفتم پیش دوستم که از فرنگ اومده بود و ندیده بودمش و مقصود دیدن دختره وروجکش بود و البته خودش هم بهانه!
امروز فکر خواهم کرد که 7 سین رو بالاخره چکار کنم و ایده های برنامه ریزی عید البته باید اصلاحات پایان نامه رو تا 5 فروردین تموم کنم ولی همه برنامه ها به قوت خودش باقیه!
الان که از بیرون اومدم و مجله بانوانه خرونده بودم و به قیلوله ای خفیف هم رفتم....در نیمه بیداریم داشتم فکر میکردم به سال 88 که گذشت و داره به روزای آخرش نزدیک میشه.
امسال سال پر کار و بار و تحرکی بود برام و مرور کلیش خوشایند و خاطره انگیز...
فروردین تا 23-4 مش هد موندم! چون تمام اسفند واسه تزم بندرعباس بودم و خیلی خسته شده بودم! عید رو خونه خودمون بودیم و روزای دلپذیری بودن! دراز و کشدار و خوشمزه
اردیبهشت دفاعیه پروژه توی پالایشگاه بود که خیلی استرس داشتم و قرار بود خیلیا باشن که رفتم و خوب بود و عملن پایان نامه تموم شد.
خرداد برنامه ریزی عروسی و کارای سفارت که قرار بود جولای کانادا باشیم و گرفتاریهای دارالترجمه و یند و ریز نمره و مدارک و....و دیدن عکاس و فیلمبردار و سفره عقد و لباس و گل و ماشین و مراسم و ...کارت و متن ویه عالمه خاطره خوب که هنوز هم مرور هر کدومش میتونه ساعتها شاد و خوشحالم کنه.
تیر عروسی و انتقال به شهر همسر جون و یه زندگی جدید با همه نابلدیها و کمکی تن پروریهای من و درک همسر از شرایط موجود...(ویزا هم ندادن!)
مرداد سفر به اصفهان و ادامه زندگس مشترک و خونمون که دوسش داشتیم و خاطرات و برنامه های جدید و ورزش و چای سبز و سلامتی و ارامش
شهریور سفر یه شمال که خیلی خوش گذشت!
مهر شروع تدریش توی دانشگاه خودم و دلهره که کمی وجود داشت و البته 3 تا درس جدید سخت و یه کلاس ارشدها که نمام هفتموبه خودش اختصاص میداد و دوست بازیام و ددر دوودوور
آبان و آذر و دی و بهمن کلاسهام و کلی خاطره های خوب از زندگی و دانشگاه و یه دوستی که خیلی قرص و محکم شد و نوشتن مقالاتم و پیگیری و پذیرش و ....هر دو هفته اومدن به دانشگاه خودم و .....
بهمن: پیش دفاع و استرس و کلی بدود بدو (ماه خیلی سختی بود) و حواشی جانبی زیادی هم داشت!
اسفند: تولد همسر جون که خیلی خوب بود و تولد خودم و شروع تدریس ترم دومم و دفاع و ...همین!
باز میام زود...
دفاعیات
فردا ساعت ٩ تا ١٠.٣٠ دفاع میکنم. هنوز روون نیستم. میرم اطلاعیه ها رو بچسبونم و کارای آخر رو چک کنم. دلهره دارم.آمممما ....فکر کن راحت میشم حساااابی!
یادتون نره دعا کنید یه عالمه!

مرسی مرسی
واقعن ممنون بابت تبریک تولد مهربونیتون و واقعن خوشحال شدم از لطفتون. دوستتون دارم.
خوب من دیروز از شهر محل تدرییم اومدم. دو روز اونجا بودم و کلیی تا جا داشت درس رو جلو بردم. بچه های این ترمم رو هم خیلی دوست داشتم با اینکه ترم پایین تریها سخت ترن ولی اینا خوب و دوست داشتنی بودن.
حس خوبیه وقتی تا برسی دانشگاه بچه های ارشدت بدون و بیان تند تند گزارش بدن که چکار کردن و میکنن.
خیلی حس خوبیه که وقتی توی سالن داری راه میری و سرتم پاییینه 15-16 تا دانشجوی تر و تمیز و فینگولی و ترم 8 ئی که کلاسشونو خیلی دوست داشتی و با نهایت گشاده دستی نمره هاشنو رد کردی ( و هنوز برگشونو نگهداشتی و نامه های کوتاه بعضیاشونو میخونی و میخندی...) همه با هم دورتو میگیرن و سلام میکنن و تو هم شادی از دیدنشون و با چشمات صورتاشونو دور میرنی تا میرسی به اونی که از همه شیطونتره و بهش میگی برگ امتحانشو به وایت برد اتاقت زدی و ناگهان سونامی خنده و آتشفشان قهقهه...امتخان ارشدشونو خوب دادن و خوشحالتر میشی...
کلاسام فوق العاده بود. مزه کلاسای این ترمم مثه کلوچه پر از سیب پخته شده با دارچینه که همونتوری داغ هم خورده بشه.
امروز دارم میرم که دیگه اگه خدا بخواد و این دفعه سوم مشکلی پیش نیاد و ایشالا و .... یکشنبه دیگه یاعت 10.30 صبح دفاع کنم و تموم بشه و عید هم میمونیم تهران و همسر جون هم با ماشین دیرتر میاد مثلن 27 اسفند. دلم واسه خونمون از الان تنگ میشه.
هفته پیش شب تولدم خاطره انگیز بود. دعوت شام مامانی آقای همسر ... یه کیف چرم خیلی خیلی زیبا از چرم مشهد...یه رستوران خوب... و هر چیزی که اونروز کودک درونم دلم خواست....یه عکس پتینه از عروسیم که دوستم داده بود توی بشقاب برامون رده بودن....به عالمه پیغام فیس بوکی که هنوز نتونستم برم ببینم یه عالمه میل و اس ام اس و اینکه این تولد از بهترین تولدای خوبم بود و البته پر از آرامش.
یه روز خوب با دوستای همسر جون و یه شام حوشمزه و قلیون نسک.ا.فه و یه عالمه خاطره خوب....
میرم چمدونمو ببندم واسه امروز...
وقایع زیرپوستی اخیر
قرار بود الان دفاع کرده و مرتب و خوشحال و پر از ایده اینجا نشسته باشم....البته همشو الان هستم غیر از دفاع کرده اش!!! درست وقتی اساتید راهنما و مشاور هر ۴ تاشون راضی و خوشحال بودن....ناظران داخلی رو هم راضی کرده بودم و ناظرای خارجی رو هم با هزار مصیبت (دفتر فلان دکتر فلان دانشگاه ٣ ساعت یه سوال و جواب گذشت!!!) تاییدیه خیلی خوبی گرفتم و کوه کارای دفاع و نامه ها و امضاهای تموم نشدنی تموم شد.... تازه اونموقع یکی از استادای راهنما رفتن خارج از کشور و ٢ هفته همه چی به تاخیر افتاد! و نتیجش اینه که الان خونم و فردا تولدمه و خیلی خوشحالم و پرونده دفاع رو هم کلن کنار گذاشتم!
توی این روزا یکیش تشیع جنازه پسر استادم بود که بسیار دردناک بود و خیلی منو متاثر کرد. بعدشم اومدم اینجا و مراسم تولد همسرم رو با چند روز تاخیر اجرا کردیم و انبوهی از هدایایی که براشون خیلی وقت گذاشته بودم و بسیار مقبول و خوشایند واقع شد! یه دفتر از عکسامون از بچگیا و این سه سال با هم بودن که کلللی هم فرآوری شده بود (بک صفحشو میزارم بزودی!) و یه پولیور بهاره بنتون و عطر و البتتتته یه تابلوی فوق العاده زیبا! و همین!
دو روز با دوستم همه چیو کنار گذاشتیم و با هم خوش گذروندیم و کلی فکرم ریلکس تر شد و...
فردا تولدمه! حس خاصی هنوز ندارم ولی اس ام اس و تلفن و میلهایی که تا همین الان داشتم و حس اینکه بعضیا دوستت دارن و به یادتن.... خیلی قشنگه.
و...بازم حرف دارم زود میام!
امروز تولد مهربان همسر بود که نبودم ولی من و کادوهایی که با وسواس و دقت خریده و آماده شدن منتظریم که زود همو ببینیم.
بالاخره استاد بسیار سختگیر و غیر منعطف دوم هم اک فرمودند با کلی سوال و منت.... و بنده لنگ لنگان با دلی شاد پیش میروم.
و بالاخره تاریخ دفاع من شد فردای هفته دیگه در چنین وقتی و من میمونم و ۵٠٠٠٠ امضاء و غلط میکنیم اگر حتا جیکمان درآید! چه برسد به نوع مستونش!
امروز کلاس داشتم توی دانشگاه محل تدریس و فردا هم و تا ٣ هفته دیگه برن حالشو ببرن که تعطیلن و دعا کنن به جون من بلکه فرجی در این هزارتوی پرگره حاصل بیاد.
پ ن- دیروز با یه دوست قدیمی از حدود ٧ صبح جمعه تا بعد از ساعت ١٢ اوقلت دلپذیری گذروندیم.