تور و ساتن و روبان!

مشاهده یادداشت خصوصی

  
نویسنده : ; ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها :


سفارش لباس

مشاهده یادداشت خصوصی

  
نویسنده : ; ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها :


یه پست کوتاه(همون پسورد قبلی و عوض هم نشده)

مشاهده یادداشت خصوصی

  
نویسنده : ; ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها :


ناشناخته ها

عصر پنج شنبست و اصلن دلم هیچ جا جز همین خونه و استراحت (هم امروز و هم فردا ) رو نمیخواد. خسته شدم این روزا یه خورده بیشتر از حد معمول.

راستش نمیدونم چرا خیلی حوصله آپدیت جدید رو نداشتم اما امروز که داشتم بر میگشتم خونه، ذهنم در گیر بود. داشتم به آدمایی فکر میکردم که بر حسب تصادف یا به هر علت غیر با اهمیت نمیتونم بگم بی اهمیت واقعن- باهاشون آشنا شدم و اصلن هم ندیدمشون و کمکهای بزرگی ازشون گرفتم و البته اینو بعد از بازوی خدا که به بازوی کوچولوی من قلاب شده و همیشه ازش اویزون میشم و بازززی میکنم، به دوست داشتن آدما و تمام خوش بینی و حس خوبی که به آدما دارم مدیونم.

دوم اینکه اون برنامه 14 اردیبهشت، باز موکول شد به بردن یه سری مدارک خاص خواسته شده و باز دارالترجمه و .... فعلن خودمو سپردم به جریانش تا به قول کتاب دیوانه وار کریستین بوبن - که اثر اثیری روی من داشته- ...خواهیم دید.

روز معلم هم با برنامه های خاص خودش اجرا شد. هر چند از خودکلوچگی اونم به طور علنی خوشم نمیاد اما بردن دسته گل و شکلات از طرف من و دوستم کمی ناخوشایند بود انگار. کلی عکس گرفتیم...کلی خندیدیم و کلی دلمون تنگ شد پیش پیش! کلی استادمان کیف کرد و باز هم ما - فقط اونروز البته- دخترای خیلی خوبش بودیم. تازه وقتی صبحشم همسر جان زنگ زد و تبریگ گفت قلبمو دیدم که دستای کوچیکشو توی هم گرفته و آواز میخونه و بشکنی میزنه که بیا و ببین!

رفتن به مزون های مختلف هم صبر و حوصله زیاد میخواد. یه روز صرف گشتن توی مزونای جمهوری و بعد میرداماد شد. مشابه مدلی که مد نظرم بود رو پشت ویترین مزون ملائک میرداماد دیدم. نمیدونم برای یه مدل خیلی خیلی ساده بدون کار و چین و واچین و بدون هیچ پولک و منجوق و ملیله و روبان و مروارید و کار دست و .... و تمام این ضمائم، جای خوبی رو پیدا خواهم کرد که کار دوخت تمیزی داشته باشه یا باید اون شسصد تومن ناقابل رو بدم؟

پ ن 1- از یه دوست وبلاگی ندیده که توی یه پروسه خاص خیلی بهم کمک کرد خیلی ممنونم.

پ ن 2- دلم دو سه تا کتاب خوب میخواد.

پ ن 3- مرسی از خیلی از دوستای خوبم برای تمام انرژی های خوبتون چه خصوصی و چه عمومی.

  
نویسنده : ; ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها :


گزارش

بالاخره بندرعباس رو رفتم...بالاخره پرزنتیشن که در حقیقت دفاعیه نهایی از پروژه بود، انجام شد و میشه گفت بهتر از اون ممکن نبود (البته برای من). عصرشم رفتم بندرگردی. نسبت به بندر عباس یه حس خاصی دارم. دوستش ندارم اما باهاش غریبه نیستم. میتونم روزها و روزها توش بگردم و همواره کللی سوژه برای فکر کردن و لذت بردن و ...پیدا کنم. نکته حاشیه ایش هم این بود که اونقدر هوای بیرون بوی ماهی پخته میداد و گرم بود و تاکسی و مراکز خرید سرد بودد که  داشتم فکر میکردم اینهمه سرما و گرما و بروز این انبساطات و انقباضات پیاپی میتونه باعث بشه حتا آدم ترک بخوره! یه سوال از طرف مدیر مهندسی باعث شد فرداش ساعت ٧ بریم و ۴ تا نمونه بگیریم. گرمای هواش کمی بیشتر از حد تحملم بود. ساعت ١١ هم برگشتم و تا خود تهران با دو خانوم کناریم حرف زدیمو و به محض رسیدن به خونه ۶-۵ ساعت لاینقطع خوابیدم. راحت شدم.

بین خودمون بمونه اما آشفتگی اتاقم نه تنها بهم احساس بدی نمیده بلکه یه جورایی دوسش دارم. یعنی بهش عادت کردم. البته تا یه حدی  و بیشتر از اون سبب میشه مثه دیروز تمام زندگیمو بهم بریزم و سعی کنم ادای پاکیزه ها رو درآرم. بعد حس موقت خوبی بهم دست میده و تصمیم میگیرم بیشتر مرتب باشم و همون لحظه هم بسیار مصر و با اراده ...اما چندها ساله که این دور و تسلسل ادامه پیدا میکنه !

دیشب با دوستم رفتیم خونش. فیلم shall. we .dance   رو دیدم و بسیار هم لذت بردم.

ممکنه توی یه تز دانشگاه خودم استاد مشاور بشم که استادای خودم راهنما هستن. یه حس افتخار کنندگی نامحسوس ولی متواضعانه دارم.

امروز و الان  و این روزها خوبم. زیاد کاری نمیکنم . فقط دارم نگاه میکنم. کارا خودشون دارن پیش میرن. راضیم.

دوشنبه ١۴ اردیبهشت ماهه. خس خاصی ندارم. قرض میکنم هر چی پیش میاد بهترینه. غر نخواهم زد. الانو دوست دارم. در سازگاری کامل با همه چیز.

پ ن ١- دلم برا ی همسر مهربان تنگ شده.

پ ن ٢- آزی عزیز تموم دیروز بهت فکر کردم. خوشبخت باشی.

پ ن ٣- باید تا آخر هفته یه مقاله دیگه بنویسم حتا برای یه مجله ایمپکت پایین. این انتظار خودم از خودمه.

پ ن ۴- واسه یه کنگره رشته خودم، ٢ تا مقاله خودم، هر سه تا مقاله یه دانشجوم و هر دو تا مقاله دانشجوی دیگم پذیرفته شد. خوب شد. هنوز یه جورایی از اینکه ....حسشو نمینوتم بگم...از اون حس میترسم.

پ ن ۵- یه مرکز خرید خوب و یه وبلاگ قشنگ پیدا کردم و بارها با خوندن قسمتی از آرشیوش قهقهه زدم.

پ ن ۶- آخرشم اینکه عاشق اینجا هستم.

  
نویسنده : ; ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها :


 

همین الان دارم میرم فرودگاه. امیدوارم پرزنت امروز خیلی خوب بشه چون حیثیتیه!

نوشتم که یادم بمونه تمام هفته گذسته رو چقدر کار کردم، چقدر ساعت 3 و 4 خوابیدم و چقدر خسته شدم.

  
نویسنده : ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها :


 

-       روزای قشنگ بهای که دارن به سرعت برق و  باد می گذرن...گاهی از سرعتشون وحشت میکنم. این روزا به شدت مشغول پرزنتیشن بندر..عباس ..هستم. امیدوارم خیلی خوب بشه و استادم راضی باشه. این دومین آرزوی پیش روی اردیبهشت ماهه و اولیش هم همونیه که توی پست قبل گفتم و ١۴ اردیبهشت ماه نتیجش معلوم میشه.

-        این روزا دارم سعی میکنم به بدنم احترام بذارم. غذای بد نمیخورم.. سه روزه دارم  روزی یک لیوان چای سبز میخورم. صبح ها سرکه سیب میخورم و سعی میکنم روزی ده دقیقه ورزش کنم. هفته ای دو بار لایه بردار میزنم و هیچ لحظه ای بدون مرطوب کننده نیستم . اینتوری احساس میکنم همه چی داره خوب پیش میره و یه احساس رضایت ظریف دارم.

-          مدل مو و لباس عروسی رو انتخاب کردم و یه سری برنامه فشرده میمونه برای بعد از سخنرانی بندر عباس.

-       همیشه دلم میخواست رنگ تیره ای داشته باشم و الان به مدد لوسیونی که استفاده میکنم و ادعا شده ٣ تا ۵ روز رنگ طبیعی تیره پیدا میکنم!!! رنگی متوسط تیره دارم ولی من دلم خیلی بیشتر میخواست!!!نا امید البته نمیشم و همچنان ادامه میدم. این روزا با حوصله مانتوهامو اتو میکنم و مقنعمو مرتب میکنم. فکر میکنم چی رو با چی بپوشم و حتا سه جفت کتونی که حوصله بندبستن و واکس زدن و ست کردناشونو نداشتم درآوردمو صبح ها انتخاب یکی از اونا بهم حس خوبی میده. دارم  سعی میکنم از این روزای آخر دانشگاه لذت ببرم. هر چند دلم از همین حالاها داره برای این روزا تنگ میشه. برای وقتایی که استاد زور میگه و یه عالمه کار میخواد...برای الکی توی نت چرخیدنا و عضو ١۵٠٠ جا شدن و یه عالمه وبلاگ خوندن....برای جمع شدن توی لب و با بچه ها کلی وروره حرف زدن و چای خوردن های گروهی توی حیاط و خندیدن های بلوتوثی. دلم همین الانا رو میخواد. از آدم بزرگ بودن و مثه اونا رفتار کردن  کمترخوشحال می شم!

-          فعلن همین روزمرگی ها.

  
نویسنده : ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها :