این روزها...
بدون شرح
از بخت یاری ماست شاید
که آنچه میخواهیم یا بدست نمی آید یا از دست می گریزد....
.....همه چی روبراهه حتا بهتر از اونچه که فکز میکردم ولی دلم غصه داره. ناشادم. خدا خودش پناه همه ادمای شریف و درستکار باشه.
از هر چیزی یه کوچولو
کارا دارن روتین و اروم پیش میرن. با همه بیرون رفتنا و دیدن و پسندیدن و نپسندیدن و ساعتها نت گشتن و با دوست و دوستای عزیز همه جا رو گشتن و گاهیم تنها علاوه بر ساعتهای خستگی خوشایند، تحربه های خوبی هم بدست آوردم. کلی حرف دارم بزنم که خاطرشم بمونه اما نوشتنش اونقدر شاید جذاب نیاد که رخ دادنش!
خب میرم که شماره دار بنویسم مثه ساناز عزیز!
١- عقد دوستم معاصر با عروسیه منه. مدل همسانی رو انتخاب کردیم و رفتیم پیش خیاطش اونم در حالی که مدلو نبرده بودیم و چقدر خندیدیم! شب هم پیش هم بودیم به یاد ایام قدیم و تا ازان صبح حرف زدیم و همزمان حش غلغلکی شیرینی در همه رگهام جاری بود. خلاصه امروز رفتیم و من بازم طبق معمول اون رنگ مورد علاقمو و دوستم رنگ بژ خیلی قشنگیو برداشت. بعد هم دو تایی یه کفش خیلی قشنگ انتخاب کردیم و چون پاهامون هم اندازست اون برداشت تا من هفته دیگه عینشو بخرم. واسه کفش و کیف این لباس ایده یی ندارم. فکر کنم مشکی باهاش خوب بشه. نه؟
٢- فردا میرم کارتو سفارش بدم. بالاخره از غزلیات مولوی یکیو پسندیدم که تایید شد و میرم که کارتو انتخاب کنم و بدم که چاپ بشه. البته فقط یه کارت فروشی رفتم و یه کارت قشنگم دیدم که خوشم اومد. اما فردا بهارستان گردی دارم!
٣- دفترمو دادم استاد جان تا برام بنویسه چون مطمئن نیستم بیاد! پیرمرد اونقد ذوق کرد که گرفت ببره به خانومش نشون بده. فردا میرم بگیرم. هیجان دارم ببینم چی برام نوشته!
۴- رفتم یه جواهر فروشی توی میرداماد با پرسنل ۵ نفر خانوم و اقا. خانومای خنده دار ناراحت! اونقدر درگیر تصنع و غیر خود بودن بودن و منم اونقد شاد بودم و راحت و صمیمی که خانومه اومد پیشم نشست و کلییی ٢٠تا کار برام اورد و دیدم . نپسندیدمو و قهوه خوردمو و ادرس دادمو و شادتر اومدم بیرون....دنیاهای کاغذی پر ادا اصولشون گاهی وقتا برای فان هم که شده جالبه و بسیار البته دور از من!
۵- ما توی خونمون علاوه بر ١١ تابلوی کوچیک، سه تابلوی بزرگ داریم که خودم کشیدمشون و همشونم مال همین خونن و دادم به مامانم اینا. با چیدن تمهیداتی خاص، قراره یکیشونو مامانم دوباره به خودم بدن. هر سه تاشون سه تا بچه های منن. به نظرتون واسه خونه خودم، کدوماشونو بردارم؟ ١ ٢ ٣
۶- بالاخره یه مانتوی خیلی خیلی سبک و خیلی خنک خریدم. احساس راحتی میکنم.
٧- خیلی حس بدیه که یه آقایی در حالی که عجله داری بری بپرسه موبایل داری یا نه و از سر بیخوصلگی بگی نه و درست 3 دقیقه بعد توی استگاه اتوبوس که با نیش باز داری تلفن دوستتو جواب میدی بیاد کنارت بشینه! باور کنین اصلن خوب نیست!
٨- راجع به کت و شلوار هم اگه راهنمایی دارین بهم بگین لطفن.
٩- یه مغازه اکسسوری مهمونی و کلی چیزای خوشگل که حانوما دوست دارن و خیلی خاص و شیک بود رو تازه کشف کردم توی ایران زمین که اونقدر خوشم اومد که هیچی نخریدم. فکرامو نهایی میکنم و میرم یه کمی خودمو خوشحال کنم بزودی. مخصوصن الان که رنگ لباسم معلومه!
١٠- تمام الگو ها و طرحایی که داده بودم جواهر سازه بسازه این هفته آماده میشه و میدونم یا خیلی خوب میشه یا اصلن خوب نمیشه! کمی دلهره دارم!
١١- مقالم بالاخره امروز تموم شده. امیدوارم تا آهر هفته دیگه واسه یه ژورنال خوب سابمیتش کنم.
١٢- فعلن همین. بچه ها جون من ایمیلاتونو و محبتاتونو با همه وجودم میخونم و میگیرم. خیلی دوستای خوبی هستین. ممنون یه عالمه بار تا!
جزییات
روزانگی
- مهمترین خبر اینکه عکاس جان بهم پیامک فرمودن و من از اونموقع روی ابرام. خیلی خوشحال شدم. واقعن نمیشد با دیدن کارای اون جای دیگه رفت (البته برای من)!
- دیشب اومدم مولوی بخونم. ۶-٧ ماهی بود حسش فراموش شده بود. پنجره رو تا اخر باز بذاریو و مولوی رو بخونی اونم غزلیاتش و بخوای شعر کارت عروسی انتخاب کنی و با ورق زدنش همونم یادت بره با اون هاها و هوهو کردناش و حس اینو داشته باشی که یه آلبالوی چاق بین دندونات و لبت گذاشتی و هرازچند گاهی یه فشار کوچولو میدی و مزشو متوقف میکنی توی لحظت....خیلی قشنگ...آرامشبخش و اهورایی بود.
- خیلی دلم میسوزه که بعضی از دوستاش خیلی خوبم نیستن که بیان عروسی. جاشون خیلی خالیه. نادیای عزیزم، نورا جونم، نسرین جونم و آرشش و ویوارا. دوستشون دارم و با تمام وجود دوست داشتم باشن.
- بالاخره فردا میرم دفترمو صحافی کنم. همسر جان میگن صحافی موندگارتره. به رغم اینکه فکر میکردم خوشش نیاد اما ندیده خوشش اومد.
- این روزا هر روز که دانشگاه نمیرم بچه ها صداشون درمیاد. وقتی میرم اونقدر حرف میزنیم و میخندیم که بچه های ازمایشگاه دیگه هم میان و تازه فکر کرن که چایساز بخرن و ..... امروز اشتباهی به جای ۵۴۵٠ شماره داخلی آزمایشگاه، ۵۴٢٠ رو گرفتم و استاد جان برداشت و کلی تحویل فرمودند و وقتی گفتم ببخشن که اشتباه گرفتم، فرمودند اشتباه خوبی بوده که باعث شده صدای دانشجوی خوبشونو بشنون!!!! و من به پایین که نگاه کردم دیدم نیم متر از صندلی بالاترم!!!
- حسم اینه که یه چیزایی تموم داره میشه و یه چیزایی شروع. حس عجیبیه.
-
- پ ن: الهه عزیزم مرسی. زیادی ازم تعریف کردی. خودت خیلی سمپاتی و مهربون بودی.
- پ ن - سه تا عکس دیگه از کارای اقای عکاس اضافه کردم. دوست داشتین ببینین توی پست قبلی.
سفره و عکاسی