هزار نوای شورانگیز

دوباره برگشتم. چند روز نیومدن پای نت البته غیر ممکن نیست ولی خیلی سخته! دلم تنگ شده بود.

من پست قبلی رو وقتی گذاشتم که هنوز یکی از درسارو برای بچه ها ننوشته بودم! بعدم ۵ شنبه دوان دوان رفتم و یه مانتوشلوار خوشدوخت آستردار خریدم و بعد با دوستم قرار داشتم و جمعه هم پیش به سوی شهر مورد نظر. از  ایندفعه هتل باید برم که یه سوییت خیلی بزرگ رزرو کرده بودن و کلن هم اون خیابون و اون هتل حس خیلی خوبی برام داشت.

شنبه هم کلاس بچه ها خیلی خوب  ... عالی هم نه....خیلی عالی بود. چه های این دفعه خیلی فرق کرده بودن و کلی سئوال و شور و زندگی توی هر دو کلاس جریان داشت. یه کلاسم مال بجه های ارشد و بعد برگشتم هتل. با یه دوست عزیز وبلاگی قرار داشتم و دلم هورا کشان مشغول پایکوبی بود.

با دوستم رفتیم یه جایی که از کافی شاپ خیلی دلچسب تر و دوست داشتنی تر بود و از چایخونه سنتی خیلی شیک تر....واقعن خیلی بهم خوش گذشت و همینجا مرسی....تونستیم کمی فیتش و هورش انجام بدیم و چای خوشرنگ خوش فنجون کیک پهلویی هم خوردیمو و کمی گشتیدیمو و برگشتم و چند ساعت کار کردم.

 کلاس های روز بعد فوق العاده بود. من همیشه توی تصورم یه معلم خوب همون الگویی بود که الان خودم داشتم پیادش میکردم.

بچه ها شادتر بودن. یخشون باز شده بود و بخصوص بچه های ارشد هم یه صورت کلونی به من چسبیده بودن و اونقدر حرف زدن که که بهشون گفتم کلاس دارم و خسته هستم و برغم میلشون رفتن.

بالاخره با پرواز دیشب برگشتم و تمام راه رو خواب بودم و به خونم که رسیدم خونه تمیز و براق و دوست داشتنی که دلم براش تنگ شده بود بعد ار دو هفته!

رژیم ١٢٠٠ کالری الان روز دهمشه و حدود ١٢٠٠ تا یک و نیم کیلو وزنم کم شده و تازه از رژیمم هم لذت بردم.

با اون تنظیمات وبلاگ برای عکس نمیدونم چرا عکس ها نشون داده نمیشن! در پست بعدی همونا رو میذازم با همون پسورد عمومی.

درضمن من نمیخوام دوستای خیلی خوبی که دارم از من ناراحت بشن. بعضیا مثه سارا که خیلی توی جریانات عروسی  بهم کمک کرد و بعضیای دیگه که وبلاگ ندارن ولی خیلی خوب و مهربونن. من فرصت اینکه پسورد بدن به خیلیا رو نداشتم جون دیگه نتی نداشتم. خب؟

 

 

  
نویسنده : ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :


 

نمیدونم چرا برغم اینکه اینجا رو خیلی دوست دارم اما حس نوشتن نیست.

اول که به خانوم- گل تبریک میگم واسه مامانی شدنش خیلی زیاد. بعدم ناراحت شدم که چرا مژ-ی جون نمیخواد دیگه بنویسه و اینکه احساس کردم غمگینه.

از روزی که اومذم خونمون (یعنی خونه مامانم) یعنی از یکشنبه قبل تا دو روز بعدش که همسر جون اومد همش درس خوندم. بعدم کلی گشت و گذار همه جای تهران و دیدن دوست مشترکمون که پرنیانشون ۴ ماهه شده بود و ندیده بودیمش هنوز!

رفتیم آتلیه و تابلو ۶٠ در ٩٠ رو گرفتیم. قشنگ بود. یعنی بیشتر از اینکه قشنگ باشه حس خوبی توش بود.علت انتخاب این عکس از بین اون ۶٠٠ تا عکس هم نه اینکه زیباترینش باشه ....فقط به خاطر همین حس بود. تا ماه دیگه آلبوممونو طراحی میکنه! یه روزم تمام خونواده همسر یعنی دو تا برادر و خانوماشونو و مامانیش اومدن خونمون. اون روز ما سه تا کیک خوشمزه داشتیم و کلی خندیدیم و خیلی خیلی بهمون خوش گذشت و قرار شد هر ماه که ما میایم تهران همه جمع بشیم و بخندیم و البته استقبال شد.

بعدم شام رفتیم بیرون و ... فرداشم رفتیم چیتگر و همین! از جمعه تا همین امروز سر درسام نشستم و کل تستای ارشد رو برای دو تا درس بچه های کارشناسیم از سال ٧۶ درآوردم و توی جلسات مقتضیش قرار میدم و کل درسای این جلسشون هم آمادست تقریبن. دیروز هم رفتم خونه دوستم که همزمان با من ازدواج کرده و خونه خریدنو و باز کمی گپ و گفتمان و امروز هم رفتم مانتو ک س ا که گ- لپر عزیز گفته بود و البته مانتوی اداری بسیار خوشدوختی هم دیدم که فقط سایز ٣٨ و ۴٠ نداشت یعنی تموم شده بود و حتا توی انبار هم نداشتن! جای دیگه ای میشناسین که مانتوی خوشدوخت خانومی برای دانشگاه همراه با شلوار و بسیار خوشدوخت داشته باشه؟

سه روزه رژیم کالری حدود ١٢٠٠ تا دارم. یعنی همه چی میخورم اما کالریم از این بیشتر نشه! نمیخوامم که بیشتر از یکی دو کیلو در ماه کم بشم. و البته چند دقیقه‌ای هم میدوم هر روز. اینم انشای این هفته من! اگه با قد الانم وزنم ۵۵ بشه دیگه خیلی خیلی خوشحال میشم.

 

ادامه مطلب   
نویسنده : ; ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :


من اگه وقت داشتم (بدعوت ثمین عزیزم)

قبل از پیش نوشت:  اگه بخوام عکسی بذارم که قابل سیو نباشه باید چکار کنم؟

از این بازی خوشم اومد و الان دارم فکر میکنم و مینویسم. فکر کردن به چیزایی که دوست دارم اتفاق بیافته ...برام شیرین و دوست داشتنیه.

پیش نوشت: همه دوستای وبلاگیم به این بازی دعوتن (٢۴٣ تا دوست وبلاگی رو نمیشه دونه دونه نوشت خب!)

پیش نوشت ٢- بلاگفا کلن برام باز نمیشه!

                                        د    

من اگه وقت داشتم......حتمن اول به صورت هر روزه میرفتم یه کلاس بدنسازی حسابی با دستگاه...اونم صبحها ...مثه اون دورانای معدود گذشته....

من اگه وقت داشتم حتمن واسه خونم سه تا تابلوی بزرگ و یه عالمه تابلوهای کوچولوی خوشگل میکشیدم و البته چون همسر بنده هم نقاش هستن با هم مینشستیم سر یه بوم و شاهکارامونو از حالت بالقوه بالفعل میکردیم!

من اگه وقت داشتم حتمن میرفتم کلاس عکاسی که خیلللی دوست دارمش.

اگه وقت داشتم دوره مو با دوستام خیلی بیشتر میکردم و مخل برنامه هاشون نبودم.

اگه وقت داشتم با اون دوست خیلی عزیزم برنامه ها میچیدیم. واسه رفتن و دیدن خیلی از دوستاش که از جاهای مختلف لباس و کیف و کفش و میک آپ میارن و این جماعت ١٠-١۵ نفری که دوستم به همشون سر میزنه کلی زمان میبره و هزار تا خاله خانباجی دیکه و خوشگذرونی... صبحای هر روز (...نه دو روز در هفته) باهاش میرفتم پارک پیاده روی بعد با هم میرفتیم ط ر ق ب ه صبحانه بخوریم....با هم مسافرتای زنونه ترتیب میدادیم و کلی میخندیدیم.

اگه وقت داشتیم با همسری جون یه مسافرت عالی میرفتیم.با یه برنامه ریزی یکی دو ماهه قبلی و یه سفر یکی دو هفته ای!

اگه وقت داشتم یه کلاس مولوی خونی هم میرفتم.

 آهان .... کلاس تنیسمون رو موکول نمیکردیم به یکی دو ماهه بعد و هی تمدیدش کنیم بلکه فلفور با همون دوستم از همین الانا میرفتیم.

دایی همسری و زندایشو که خیلی دوسش دارم رو زودتر دعوت میکردم.

خونمونو یه طبقه بندی مرتب میکردم و دوباره چینی...

حیف که الان یا لااقل این ترم سرم خیلی شلوغه با این سه تا درس سختی که باید خودمم کلی بخونم! اما همشونو پیگیری میکنم!

میگم همه وقت داشتنام رفت توی جینگولک بازی ها! از عرفان و معنویات و ارتقاء ذهن و هوش و .... هم که....شرمنده!

راستی مامان همسری و برادر بزرگ و کوچیک و خونودشون دارن میان خونه مامانیم برای یه عصرونه که شام نگهشون میداریم. به نظرتون واسه عصرونه و شام و مخلفات.....چی پیشنهاد میکنین؟

 

  
نویسنده : ; ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :


مزه سیب زمینی ترشی

 

        

 

با تنی خسسسته و فرسوده بالاخره اومدم. خیلی خسته شدم. رفت و امد به شهری که اصلن نزدیک نیست و اونروز کلاس من پروازی نداره .واقعن سخت تر از اون چیزی بود که فکر میکردم. تمام شب رو توی راه باشی و مستقیم بری سر یه کلاس ٣٣ نفره و ٢ تایم کلاس اجرا کنی و بری توی لب بشینی و یه سکشن دیگه درس برای بچه های ارشد تهیه کنی و دو تایم هم به بچه های ارشد درس بدی و کلی انرژی مثبت بهشون بدی و ساعت ۶ چنان خسته بری به اتاقت که همونتوری بخوابی تا فرداش ساعت ٨. بازم ٢ سری درس بدی به بچه های ترم هفتی یی که دارن واسه ارشد میخونن و دوست دارن سوالای متعدد بپرسن و شیطون هم باشن و مجبور به کلاس داری هم باشی و ٢ سری هم به اونا درسی بدی و سریع بدویی ترمینال جون پرواز شبش جا نداشته و بری خونه مامانیت. و همونجا بیهوش بشی! این تمام ماوقع این سه روز بود!‌
قراره از این به بعد یه هفته در میون برم!  اما تجربه اولش خیلی خوشایند نبود. بخصوص با بچه هایی سر و کار داشتم که اصلن شاد و بانشاط نبودن( جز کلاس آخر اونم یه ذرره). انتظار داشتم بچه هایی که ترم اول ارشد هستن خیلی خوشحالتر و امیدوارتر باشن اما وقتل چهره آویزون و خالی اونا رو میدیدم....نمیتونم احساسمو بگم ولیی واقعن نسل ماها اینجوری نبود. ....

بگذریم. تجربه کلاسی خوبی بود. فقط باید کمی بیشتر درس بخونم. مزش بران مثه مزه سیب زمینی ترشی بود واقعن!                                           

÷ ن ١- کلاس آخری که تموم  و خوشحال از اینکه دارم هورررا.... بچه ها تا تمام مدتی که لب تاب رو خاموش کردم و موبایلمو که سر کلاس زنگ زده بود نگاه کردمو .... همچنان توی کلاس مونده بودن. تمام کارامو که کردم به صورت گروهی پشت سرم راه افتادن و تا استاد سرا تعدادیشون اومدنو و سوال بارونم کردن! جالب بود. اونم از اون تعدادی که شیطون تر بودن!

÷ ن ٢- واقعن امیدوارم این ترم به خوبی تموم بشه و از عهده همه چیز خوب بربیام!

÷ ن٣- وقتی داشتم برای بچه ها درس میگفتم ذهن دومم داشت به زمانی فکر میکرد که ترم ۵ بودم. ماها بچه هایی بغایت شرور و خندون و پرانرژی بودیم و از هر فرصتی برای نوشتن اس ام اس روی کاغذ و تبادل اطلاعات و جک و نقاشی غفلت نمیکردیم! البته اونم زمانی که افتخار میدادیم سر کلاس بریم! استادی تازه کار و عصبانیتی شدید و تازه طلبکار بودن ما و حواس پرتی ایشون تا آخر کلاس و ..... دماغ صورتی استاد که کم کم ارغوانی شد و ما چند تا رو از هم جدا کرد و هر کدوم به یه ور کلاس تبعید شدیم! دیروز داشتم فکر میکردم گناهی استاده!

÷ ن ٣- فردا همسری داره میاد. کلی برنامه داریم!

÷ن۴- از پوشیدن مانتوی خانومانه و کفش دو سه سانتی که تمام روز هم باید تحملشون کنی بیزارم واقعن. از دوهفته دیگه با کتونی میرم! با جین سیاه. ادای خانومای جا افتاده و لبخندهای سنگین خسیس و ....رو دوست ندارم.

  
نویسنده : ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :


 

داره هوا عالی و فوقالعاده میشه! این هوای مهرماهو همیشه دوست داشتم.

خیلی خلاصه اینکه اون روپوش دانشگاه رو از خیاط گرفتم. بد نشده ولی کلن مانتوی حاضر و آماده رو بیشتر دوست دارم. اون مانتوی استایلیش خوشفرم سرکار رو از کجا میشه خرید؟کسی میدونه؟

پس فردا صبح اولین کلاس من شروع میشه. درساشو آماده کردم. پاورپوینتشم ساختم و منتظرم که اونروز برسه.

با دوستم یه کلاس حرکات موزون خیلی عالی پیدا کردیم که ترم غربی مدرن و شرقی مدرن داره و در راستای خندناکی بیشتر با دوستای دیگمون میریم اونجا. خیلی خوش میگذره و کلن سبک و حال و هوای دیگه ای داره.

....اوووه از همه مهمتر! مجله اون دانشگاهی که توش معلمم....بهم زنگ زد و گفت یه مقاله علمی-پژوهشی برام میفرسته داوری کنم. راستش تا نیم ساعتی از خوشحالی در حال ....ذوقمرگی بودم.

وای یه چیز دیگه! فکرشو بکن! تحت نظر دوستم که خیلی دوسش دارم و خیلی باهاش بهم خوش میگذره  و خیلی دوست داشتنی و خانومه و .... داریم خیارشور میذاریم...و ترشی! اون خاله بازیهای کوچولییاییا داره بوقوع میپیونده و تجربش جالبه!

تولد دختر دوستم یه کیک فوقالعاده پختم با کمک همسری با یه تزیین عالی و عصر بردم براش! تو اتاقش که رفتیم با مامانش....بچه تا چند دقیقه گیج و هاج و واج بود. اونروزم خیلی کیف کردم!

حالا که همه اینا رو گفتم ...راستش یه کم بداخلاقم شدم و این مال استرس الکی و بیخودیه که بهم عادت کرده و دوست نداره از پیشم بره!

شنبه و یکشنبه روزای مهمین! حضور خدا جون رو بیشتر از خیلی وقتای دیگه نزدیک نزدیک خودم میخوام! مثه وقتایی که یه شایلینه دیگه که خودم اونو دوست تر دارم میشم و خودم و خدا جون با لذت نگاش میکنیم. مثه روز دفاع کارشناسی ارشد یا بعضی سخنرانیا... نه این شایلینی که دلهره داره. اونم واسه جزقل دانشجوای ترم 7 و ترم اول ارشد  ... قوی باش و برو بگیر بخواب!

  
نویسنده : ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :


مهر نوشتونه

ماه مهر هم اومد که البته برای من متفاوت از همیشه بود. هوا داره کم کم خنک و بسیار مطبوع میشه.

این هفته کلاسام تشکیل نمیشه و از هفته دیگه تمام شنبه و یکشنبست. جزوهها رو کمو بیش نوشتم و ممکنه حتا یکهفته در میون بشه چون رفت و آمد یه شهر نسبتن دور برام آسون نیست اصلن.

یه عینک بیس دار مشکی خریدم که خیلی دوسش دارم و البته اینم در راستای تاکید ورزی بر جدی شدن قیافه کمک خوبیه!

یه مقاله خیلی عالی رو سابمیت کردم واسه یه ژورنال خارجی و بالاخره طلسمو شکوندم.

++++++++++++

                                               

خب الان تقریبن در آستانه سه ماهه شدن زندگی مشترک، یه سری احساسات و تجربیات با هم بودن...حسای خوب...زندگی زیر یه سقف و همون هندونه دربسته ای که حالا درش باز شده...

خوشحالم که خیلی به هم کمک میکنیم.

حوشحالم هوای همو به شدت داریم. با هم درس میخونیم. به هم کمک میکنیم امور خونه رو رتق و فتق میکنیم. دراز میکشم برام پاپ کرن درست میکنی. میزاری عصرا کلی بخوابم تا بالاخره خودم بیدار بشم و میبینم چایی آمادست و با مخلفات فراوون با تو، منتظر من!

خوشجالم اگه هر روز هم صبح بیدار نشم اونقدر آروم بیدار میشی و برای منم صبحانه مبزاری و آروم میری که من بیدار نشم!

خوشحالم وقتی من از مهمونی دوستام ساعت ١١.٣٠ میام خونه...میبینم خونه دسته گله و تو پای کامپیوترت داری کار میکنی و خوشحالی به من خوش گذشته.

خوشحالم که من تنبل در امور منزل برام مهمه برات غذایی بپزم که بیشتر دوست داری و از اون هرج و مرج و شلوغی ذاتی که بسیار ازش لذت میبرم، میگذرم (البته بیشتر وقتا) و برام مهمه که الان رویه ام متفاوت از همه گذشته ها باشه.

خوشحالم وقتی پیاده روی یا ورزش میخوام....بهترین پایه دنیایی و همه برنامه هات با هم غیب میشن!

خوشحالم که سه ماهه حتا یه جر و بحث کوچولو هم نداشتیم!

خوشحالم که قرمه سبزی که به اندازه یک هفته پختم رو تحمل میکنی و بد غذای نیستی اصلن!

خوشحالم که دوسنتت داشتم و حالا دارم روز یه روز عاشقی رو هم چاشنی میکنم.

خوشحالم که خوشحالی.

  
نویسنده : ; ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :