آهسته و پیوسته
سلام در یک روز پاییزی خنک و آفتابی!
خیلی کیف میده آدم لم بده روی تختش و وبلاگ بخونه و آپدیت کنه ها! ... و اما ماوقع این چند روز...بالاخره تهران هم رفتیم با حواشی بسیار! دلم یه کت تک شیک خانومی واسه روی مانتو میخواست. خلاصه بعد از سر زدن به دانشگاههای دو استاد راهنما و کارهای مربوط راهی مراکز خرید بسیار شدیمو و هر چی بیشتر با دوستم میگشتیم امسال هیچی نیابیدیم! اگه شما میدونین یه کت ساده غیر فانتزی از کجا میتونم بیابم بهم بگین. و نتیجش هم خریدن یه کفش ده سانت و کیفش بود که دسته نداره و زیربقلیه!که فعلن هیچکدومشونو لازم ندارم!
شوشویمان را قانع کردیم که این دو یه روز من 10-10.30 میخوام بیام شما هم برو حتمن دوستات دلشون تنگ شده و..... تا بالاخره قرار گذاشت و اصرار کردم که بمونه و اونها هم یاد ایام و ..... اما شب نموند و البته بهشون خوش گذشته بود.
فرداش یعنی جمعه عازم محل تدریسم شدم و البته الان کلاسهام خیلی جا افتاده و بچه ها یه سیستم من عادت کردن و با هم خوب کنار میایم. از کلاسهام لذت میبرم و خوش میگذره هر چند هنوزم انبوه کلاسهای پشت سرهم خستم میکنه.
به خاطر پیش دفاع، که 8 آذرماهه کلاسهای دفعه بعد رو هم کنسل کردم و هوررررا که تا ماه دیگه کلاس تعطیل!
یه روزم دوستمو که مالزی دکترا میخونه و برگشته دیدمو و بهمون خوش گذشت. و با هم برگشتیم سر خانه و زندگانی. دلم برای خونم وقتی ازش دورم تنگ میشه و صد البته بیشتر همسر مهربان!
دیروز هم همین دوستمو و بچه های دوره قبلی رو شام دعوت کردم. آشپزی ایندفعه به سختی دفعه قبل نبود و خودم از نتیجش راضی بودمو و بهمون خیلی خوش گذشت.ما چند نفر دوستایی هستیم که از ترم اول کارشناسی با هم دوست شدیم و حالا هر کدوم یه جوری و روشی رو داریم اما به هم نزدیکیم و از بودن با هم لذت میبریم.
اکنون میرویم که انبوهی گزارش سه و شش ماهه نگارش کنیم و ...پایان نامه را تموم کنیم و پاورپوینتهای پیشدفاع را بسازیم و بار سنگینمان را اندکی سبکتر نماییم!
میان ترم
همین الان - نیم یاعت پیش - از کلاس حرکات موزون برگشتم و البته قبلش با دو تا از دوستام کلی وقت تلف کردیم یه شوی لباس خیلی خوشگل رفتیم...هیجان زده شدیم خندیدیم.....بعد دوان دوتن یاد خونه زندگتنی و ناهار نداشته....اومدم خونه که همسر جونم خونه بود و اونقدر شاد و شنگول و خوشحال بودم...که فکر کنم اونم مودش تغییر کرد و از خستگی دراومد. حالام یرنج کته دموندم که ناهار بخوریم.

این هفته کلی کارای مهم انجام دادم که میام میگم!
هنور دم نکشیده! خب اول که هر وقت از شهر مورد نظر میام (که ایتدفعه 4 ساعت پروازم تاخیر داشت و کلی خسته شدم!) از فرداش زندگی تازه ای شروع میشه. حتمن یه روزشو با دوستم یه جایی و یه برنامه ای سپری میشه مثه همیشه. بعدشم چون مقالم داوری شده بود و باید اصلاحات اعمال میشد و باید درسای این هفتشون رو هم مینوشتم کمر همت ببستم و واقعن درس خوندم. الان دیگه کارام تمومه و فقط مونده تا دو هفته دیگه پایان ناممو تموم کنم و بدم به استاد!
مدیر گروه دانشگاه آزادی که دو سه سال پیش درس میدادم بهم زنگ زد و طرحی پیشنهاد کرد که مورد علاقم بود و وسط این همه هندونه ای که باید بلند کنم اونم اضافه شد که البته مبلغش چشمگیر بود و وسوسه انگیز. خدا کمک کنه همه چیز رو خوب جلو میبرم. همین!
واقعن خیلی کاری نمیکنیم و همش به درس و درس میگذره برای همین چیزی برای نوشتن و آپدیت هم پبش نمیاد!
فردا میریم تهران که کمی خونواده و مامان و کمی خرید و هیجان و شاید هم آلبوم عروسیمونو بگیریم. و باز میرم به شهر موررد نظر. میبینین چه پیچ پیچی شد!
بازم میام!
پ ن: قالب وبلاگمو عوش کردم و اینو بیشتر دوست دارم. البته اون پنگوئن کنار وبلاگ رو کمی باش بازی کنین و عکس العملای متفاوشو ببینین! بامزه رفتار میکنه!
پالت رنگی
با تاخیر کمی بسیار سلام...
راستش توی ذهنم چند باری اینجا رو تجدید پست کردم ولی از حالت بالقوه به بالفعل نرسید!
بگذریم!
قرار بود برام 88/8/8 روز خاصی باشه. یه جور ذهنیت از چند ماه قبل برنامه ریزون شده...اما خب! وقتی صبح جمعه در همچین روزی مجبور باشی ساعت 8 راه بیفتی که به فردا کلاست برسی و اصلنم دلت نخواد و دلت بخاد پیش شوهرت باشی و بعد بری ترمینال (رفتن به شهر مورد نظر من با اتوبوس هست چون پرواز اون روز انجام نمیشه!) تازه توی ترمینال دو تابچه نقطه (حالا میگم یعنی چی) با دده و ممه شون توی ردیف تو باشن و و غر هم داشته باشی و درساتم کاملن آماده نباشی و ....ههمممممممه چیه دیگه! اونوقت خودت یهویی که ماشینت راه بیفته تصمیم بگیری نذاری امروزت بهیچ وجه خراب بشه و سعی کنی حتمن حالشو ببری اونوقت ... ام پی تری پلایرتو در بیاری و یه سری آهنگ خیلی قشنگ 6 و 8 که تازه از سر کوچه دوستت دادی برات ریزوندن بشنوی و نرم نرمک حالشو ببری و بعد اون نقطه که گفتم و دقیق ببینی که یه بچه 3 سالست که گردالو و چشمای نقطه با دهن و بینی نقطه ای و خیلی جذاب و دوست داشتنی و موشوار و باهم نقاشی بکشین ... بعد هم خودتو بسپری به پالت رنگین بیرون

...اولاش قهوهای و اکر و برهنه.....باز نقطه بازی و کمی با کامپیوتر ور بری ... قهوهای و اکر و استپ و گون های سبز تیره و قهوهای....بعد سا.سی و سیر.وان و آرش و هر مخ.ده و غیر مخده دیگه ای که دوست داریشون....اکر و قهوه ای و لیمویی و تک تک درختاای سبز و زرد....اس ام اس بازی با دوستات و هرهر کرکرای خانومانه.....سبز و زرد و قهوهای و قرمز سیر.....آهنگ چیکه چیکه بارون هلن و تمرین کلاس رقصت توی ذهنت که الان 5 روزه رفتی و حتا یه بار عملی انجامش ندادی....درخشش آفتاب و بوی عشق و حس خوشبختی و سبز زیتونی سبز موس.وی سبز چمنی سبز مات سبز درخشان زرد تیتانیوم زرد قناری...قرمز تیره قرمز قهوهای...نارنجی بنفش .... و نور خورشید مثه اکریل طلا و پاشش و ریزش و لغزش و پیچش و بازتابش و عشق و شور و مستی ...مثه آخرین پک قلیون وقتی که فشارت افتاده و خلسه خفیف مثه خون رگهات داره همه وجودتو ذوقزده میکنه....مثه وقتایی که احساس میکنی کمی از زمین بالاتری و روحت میرقصه......مثه آخرای نقاشی که پالتت پر از رنگه و ....

امروز نوشت: کلاسام زیاد بود. واقعن خسته شدم. آمممما....بالاخره دوستمو بعد از یکسال و اندی دیدم! اونقدر خوش گذشت اونقدر حرف زدیم ...اونقدر فیتیدیم....که ....نه نمردیم! بعد هم یه دوست مهربون دیگم از دوستای وبلاگی که من (الان بهش میگم نوشدونه) که اونم توی لابی کلی حرف زدیم کلی عکس دیدیم و چه زود تموم شد و رفت و همون خودش انگیزه ای شد تا بیام توی اتاقم و همه حسهای نانوشتمو بنویسم.
وجدان دردانه: میشه فردا بعد از کلاسام بدوم برم فرودگاه و به مهمونی شام شرکت همسر جونم برسم و بالاخره کارمنداش چشمشون به جمال من منور بشه ولی دلم دوست داره پیش دوستم بمونه که اونهمه مدت ندیدمش و تا یکسال و خورده ای دیگه هم نمیبینمش باز!