همه چیز این چند روز

در منزل خانوم والده هستم! واقعن اگه قرار بود مارکوپولوترین وبلاگر رو جایزه بدن قطعن من رکورد دار گینس میبودم! فردا یه پرزنتیشن دارم که براش اصلن استرس ندارم. یعنی نه اینکه از فرط تسلط و بلدی ها! نه وافعن! حسش نیست باز. امروز نشستم با دوستم کلی حرف زدم. دیروز مهمونی بودم. و هر چیزی که فکرشو بکنی امروز برام ملزم شده بود که انجامش بدم!

لب تاب عزیز مثه همیشه در لحظات حساس و اضطراری غافلگیرم کرد و شارژرش سوخت. دارم با یه کامپیوتر نیمچه قدیمی کار میکنم و هدفونم توی گوشمه و به دوست فکر میکنم که الان دبی هستش و دلم براش تنگ شد یهویی. قراره دو هفته دیگه بریم جنگل گردی و خوشگذرونی!

 

پایان نامم رو نگاریدم. فقط مونده فهرست شکل و جدول و ریفرنس که اصلن حسش نیست اما باید زود حسشو بیارم که عقبم حسابی!

 

اون ماهی درونی من که همیشه داره حداقل در دو جهت شنا میکنه این روزا خیال پردازیها و نقشه ها میکشه برای خودش و منم دل به دلش میدم که نکنه یهویی دلش بشکنه!

راستش چند سالی بود دلم میخواست یه مزون داشته باشم اونجور که خودم توی ذهنم بود. با لباسایی که خودم دوست داشتم و سبک و سیاق مشخص. با یه اتاق پرو گرد دورآیینه ای باز و قشنگ که در ممالک خارجه دیده بودم شبیهشو و .... داشتم واسه دوستم خیالبافی میکردم و دیزاین اونجا و چه و چها و نقشه هایی که ساخته و پرداخته کرده بوذم و دوستمم گفت باهام همکاری میکنه و خیلی برنامه چیدیم ...... و ....شب به شوهر مهربان خلاصه ای گفتم و ....در کمال تعجب استقبال کرد و گفت ساپورتم میکنه! باور نمیکنین چقدر خوشحالم فقط یکی دو سال باید واسه تحققش صبر کنم! البته اگه نظرم عوض نشه!

 

فرداش ساعت 11 شب: بالاخره ارائه را دادیم و به زعم خود ترکاندیم و مورد بهیدن و چهیدن قرار گرفتیم و به اتفاق دوستمان تا نیم ساعت قبل که به منزل آمدم خوش گذراندیم. روزی عالی و درخشان بود. اون استاد پیر کوچولوی دوست داشتنی از دانشگاه تهران بهم گفت هرگز چیزی چنین کامل و قشنگ و پرکار در تمام مدت معلمیش ندیده بود و البته من اونموقع روی ابرا- نه بالاتر از ابرا- بودم. باورکنین!  بهم یه طرح پیشنهاد شده که بسیار جای فکر و خوشنودی دارد.

 

دوشنبه: دیشب 2 ساعت خوابیدم. احتمالن تعادل آدرنالینم بشدت بهم خورده بود و صبح با چشمانی نخودی بیدار شدم و ساعت 7.5 دانشگاه بودم که تا 12 علاف شدم. الان که با بچه ها میخندیم و توی حیاط راه میریم و خوش میگذره و بازم دانشجو هستم و کاملن خود خودم .....خیلی بهم مزه میده. مزه نون دارچینی و یه قهوه غلیظ بزرگ!

امیدوارم کارای نوشتن پایان نامه زودتر تموم شه که 4 شنبه ببرمش!

 

وقتی دارم عناوین و فهرست رو مینویسم و وسطشم بلند میشم و حرکات ناموزون درمیارم...وقتی مامان و داداشیم با جیغم نمیتونن صدام کنن ....وقتی همه چی با تانی و خوبی داره پیش میره احساس میکنم خدا کنارم نشسته و دستمو توی دستش گرفته و داره نوازش میکنه.

دفاع ارشد رو بیست گرفتم و همه داوران و اساتید با تحسین و تایید و مهربونی و ....و هرگز نه کسی قبل و نه بعد از من اون نمره رو نگرفت. الان احساس میکنم باید 25 بگیرم. همش خواب و رویای دفاع...رویایی یه روز خارق العاده که از همین الان پاورپوینتها و افکتای زمان دارشم آمادست..  سه‏شنبه 10 صبحه0 و دارم میرم یونی پس فعلن تا بعد!

میگم لطفن هیجانای یه دانشجویی که داره تا دو ماه بعد دفاع میکنه رو درک کنیین. میخوام این حسهام رو نگه‏ددارم یه جایی!.

وقتی 4 شنبه تمام ظهر غیر اون 3-4 ساعتی که رفتی دانشگاه شماره 2 و کلی دوست جوناتو دیدی و خوش گذشت و انواع هله هوله از ذرت و لواشک و کیک و....بلعیدی- و تمام شب رو تا دیر وقت کار کردی و تا خود صبح اسپیس زدی و فونت میزون کردی و تا ظهر خوابیدی و در حالت نیمه هوشیار، خب معلومه به قرارت و قولت با اون دوست وبلاگی نمیرسی بچه جون!

نتیجه: در هرکاری جانب اعتدال رو نگهدارین!

امروز صبح از صدای بیرون بلند شدم و برکی بین خوابم زدم و دیدم پایین پنجره اتاقم یه گروه بزرگ فیلمبرداری تلویزیونی اومدن و دارن لب استخر فیلم میگیرن. اونقد شلوغی و رنگارنگی و شور و بلبشو داشتن که نگو! وقتی 3-4 ساعت بعد تونستم بیدار بشم...دیدم دارن جمع میکنن.

در هر خال میریم که تا یکی دو روز دیگه نوشتن پایان نامه رو تموم کنیم و بدیمش با استاد جان و بریم سر خونه زندگیمون!

  
نویسنده : ; ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸۸
تگ ها :


مینویسم...پس هستم!

مثلن میخوام پاورپوینتای پیش دفاع رو اماده کنم. هفته دیگه اینموقع تموم شده. بازیگوشیم میاد شددددید! یه سنگینی عمیق شاد درونی چنان جا خوش کرده که  سبب میشه به کارای دیگه فکر کنم و بازم اینا بمونه واسه دقایق آخر!

حالشو میبرم وقتی وقتی پروپوزال طرحی که اون استاد مدیرگروه دانشگاه آزاد فلان جا ازم خواسته بوده براش فرستادم و بی‌قید و شرط داد پژوهشیشون و حتا فکر نمیکنه که چی هست و خیالش راحته. خوشحالم اون و چند نفر دیگه منتظرن که فقط من فارغ تا تحصیل بشم. خوشحالم وقتی که صرف کردم به نتیجه رسیده و حالا دارم اون شیرینیشو احساس میکنم.

خوشحالم تون پیتزاهای پرپنیر هایپر. استار رو بدون عذاب وجدان میخورم و حالشو میبرم و اصلنم فکر نمیکنم چقد کالریشه و چجوریه و چه و چها!

خوشحالم که کلاسامو یک ماه تعطیل کردمو و بچه ها ناراحت بودن که دلشون تنگ میشه.

خوشحالم که آشپزیم بهبود قابل توجهی پیدا کرده!

خوشحالم که دارم فصل ۵ پایان ناممو مینویسم!

خوشحالم دارم از بچه های ارشدم امتحانی میگیرم که همیشه آرزوشو داشتم! میل کردن سوالا و یه فرصت ٧٢ ساعته و میل جوابای اونا! مثل ملل متمدن! مثه دانشگاههای خوب نه مثه استادای پیر فرسوده و نخ نما که کلی چرت و پرت حفظ کنیم و مثه...امتحان و یه نمره پیزو.ری!

خوشحالم روزی ١٠ ساعت کار میکنم!

خوشحالم بچه های کوچولو رو اینقد دوست دارم و مثه براده های آهن به سمت هم جذب مبشبم.

خوشخالم که دارم سعی میکنم خوشحالیم شرطی نباشه.

خوشحالم که بهترین و قابلترین برادر تمام دنیاها رو دارم.

خوشحالم همسرم به خاطر خودم دوستم داره.

خوشحالم داور یه ژورنال آسیایی نیمه مهم هستم هرچند توی این هاگیر واگیر داوری اون مقاله بزرگ و حجیم خیلی وقت گیره!

 حالشو میبرم وقتی ولوم هدفون گوشم روی ٣٢ هستش و پرده گوشم دردمطبوعی داره ولی حالشو میبرم باز! هر چند که بین کلاسام باشه و من اونموقه نفههمم آهن ساسی که من با اون ولوم گوش میکنم که دوپینگ منم باهاش چقد بیرون میومده و من نمیفهمیدم!

خیلی چیزای خوشحال کننده هست که همشونو دوست دارم. خدایا مرسی

 

پ ن ١-نانی جون دلم برات تنگ شده. باورم نمیشه باز رفتی و چقد حرف داشتیم هنوز! فیس بوک هم نمیتونم برم.

  
نویسنده : ; ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ آذر ۱۳۸۸
تگ ها :