خب باز امشب عازمم که برم و فردا باز یه دانشجو دفاع داره و هنوزم تزشو تمامن نخوندم. خونمونم تر و تمیزه و تقریبا خیلی کارای خونگی تموم شده.

دیشب تولد همسرم بود. البته باید امشب میشد ولی به خاطر رفتن من دیروز برگزار شد.

1- عکس کیک رو یادم رفت بزارم!

2- کیک مرغ و گردو درست کردم با پیازچه فراوون. خیلی زیاد خوشمزه شد. امتحانش کنین.

3- کیک پنیر هم با دستور روژین عزیز بود که فوق العاده شده بود.ممنون.

4- 4 جور کارت درست کردم. سه تاش با نرم افزار دانلود شده که بردم عکاسی و چاپش کردم البته بعد از دیزاینش....یکیشم که اون قلبیه هست که با مقوا و آب لبو درست کرم و ناگهان احساس هنرمند بودن بهم دست داد!

5- هدیه همسرم یه چک بود داخل یکی ار کارتها و هر کارت هم یه جایی گذاشته شده بود و باید پیدا میشد.

6- اون دو لیوان کاملن سیاه کا با ریختن آب جوش اون عکساش پیدا میشد هم هدیه برادر همسزم بود با عکس فیس بوکی من!

7- دسر تیرامیسیو درست کردم با یه جور کرم فندقی.....عالی بود. امتحانش کنین.

پ ن- تا 4 شنبه میمونم توی اون شهر دانشگاهیم...دوشنبه هم تعطیله....یعنی خیلی حوصلم سر میره؟؟؟؟

  
نویسنده : ; ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها :


 

مشاهده یادداشت خصوصی

  
نویسنده : ; ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها :


 

بهم لطفا یه آدرس آپلود عکی بدین! ممنون

  
نویسنده : ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها :


 

برادر همسرم و خانومش اینجان و ما هم همه شام و ناهار ها پیش اونها و خونه مامان همسر هستیم!

این هفته هم نرفتم دانشگاه و الان بچه ها دارن کیف میکنن و توی دلشون دعا به جان استادی که از خودشون هم  تنبلتر از است!

کامپیوتر و پرینتر و هاردم خریده شده و خوشحالم!

دو سه تا خبر جزئی خوب بوده که اگه محقق بشن اثر بزرگی بر زندگی ما خواهند داشت

شنبه تولد همسرمه و کلی ایده پرورندم و تا حالا ۴ مدل کارت درست کردم  و تا حالا اینقدر احساس سلیقه نکرده بودم. تولد تموم شد عکساشو میزارم!

حکم دومم خورد و این ماه همه حقوقم یکجا ریخته خواهد شد و از این ماه هر ماه مرتب!

خونه رو تغییر اساسی دادم و دلم خوشحاله.

واسه خونمون بعد ا ز یکسال و اندی از خونه و آشپزخونه ساعت خرییدیم!

یه مقاله انگلیسی سخت نوشته شده رو ادیت کردم! حسش خوب بود.

گرانت مرحله سوم بهم تعلق نمیگرفت بهاطر نداشتن دانشجوی ارشد دفاع کرده شده....ولی یک میلیون و کمی بهم تخصیص داده شده. یعنی اشتباه شده؟

میام با یه پست عکس دار!

  
نویسنده : ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها :


 

دقیقن الان 4 روزه که دارم نظافت عیدو مثلا انجام میدم. کلی شکل و فرم خونه عوض شده و فقط مونده یه دونه کمد که تموم تموم بشه. احساس میکنم انرژی توی خونه جاری شده.

استاد همسر جان رفته امریکا و همسر من باید به جای ایشون همه درسارو تدریس کنه تا برگرده. توی این وسط مسطا چند تا اتفاق خوبم افتاد... از اون گل خریدن بیهوای همسر پشت چراغ قرمز اونم در حالیکه توی یه مود دیگه بودم  و اصلن حواسم نبود تا خرید مبسوط با مامان همسر و حواشیش که خوش گذشت....تا اون پاراف مهم م.ش.ا.یی برای وزی.ر ع.لوم که اصلن انتظار نداشتم انجام بشه....از اینکه 4 روزه آشپژی نکردم و همش پیش مامان همسری هستیم حتا وقتی خودم تنهام میرم اونجا با هم ناهار میخوریم....و خیلی چیزای ریز دیکه که همش با هم میشه زندگی ئی که دوسش دارم!

  
نویسنده : ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها :


 

تمام شبو توی راهم. صبح میرسم. نیم ساعت میخوابم و سر ساعت ٨ میرسم به جلسه دفاعیه. قراره امروزدو تا جلسه دفاعیه باشه از دو تا همکلاسی.

اپیزود ١- ساعت ٨، سالن آمفی تئاتر...جلسه دفاعیه شماره ١

خودش خوشقیاقه و خوش لباسه....ولی شوهره یا سه من عسل هم ...حتا نگاه کردنی نیست....قیافه تو هم....از وقتی شنیدم که خیلی به خانومش فشار آورده واسه انصراف و به عبارتی تحصیل برایشان را کوفتش کرده دلم نمیخواد حتا نگاش کنم...حتا امروز هم که داره تموم میشه مدام به ساعتش نگاه میکنه....نمیذاره  به خانومش خوش بگذره....شق و ترق سر جاش نشسته....دفاعیه خوبه ولی نه به اون خوبی که استادای راهنماش اصرار میکنن. دو صفحه ایراد تایپ کردم که ترجیح میدم به خودش بدم که اصلاح کنه....۴٠ دقیقش تموم میشه و سوال و جواب و نظر و نمره....چون تز این و تون دانشجوی شماره 2 رو خوندم و مال اون تفاوتی معنی دار با این داره نمیتونم از ٨ نمره ای که دست ماست بیشتر از ٧ بدم..... شد 56/19. تموم شد. شوهدش لبحند هم نمیزن...پر انرژی منفی بود. نزدیک تیم اساتید راهنما هم نشد..... بعد هم با هم راه اقتادن....فیافش غر داشت....هوا هم بارونی بود و باید بلافاصله به سمت تهران راه میفتادن!

بدو بدو میرم دنبال کارام....باید یه لپ تاپ برام بخرن که بیشتر از مدلش روی سایز و وزنش برام مهمه. لپ تاپ اخیر بزرگ و حجیم و پروزنه و البته برای حمل و نقل سخت. اونو هماهنگ میکنم و همینتور پرینتر و هارد رو. میرم دسته چکم رو میگیرم و این اولین دسته چک منه! چند تا کار ریز ریز دیگه.....ناهار و ....

اپیزود ٢- ساعت 13.30 ، سالن آمفی تئاتر، جلسه دفاعیه شماره ٢

یه دختر ترو فرز....من نه این و نه اون یکی رو قبلن ندیده بودم. ریزه پیزس. استرس داره...شوهرشم همسن خودشه ولی آرومه خیلی.... دو تا استاد مشاور دو تا راهنما...دو تا داور و نمابنده تحصیلات تکمیلی.... با استرس شروع میکنه....شوهرش با تمام انرژی مثبت دنیا نگاش میکنه....براش یه دسته حیلی بزرگ گل نرگس شفارش داده که دیرتر میرسه ولی میبره و روی میزش میذاره... لبای دختره خشکه خشکه....میره براش به لیوان بزرگ آب میاره....با یه مهربونی نگاش میکنه که انگار دختر کوچولوشه....با تمام تفاسیر ریز دیگه دیگه ....۴٠ دقیقه وقتش تموم میشه و به سپاسگذاری نمیرسه.... ٢٠ ثانیه وقت اضافی بهش میدن...تند تند از اساتید و آزمایشگاه و دوستاش تشکر میکنن... وقت تموم میشه و به شوهرش نمیرسه..... سوال جوابای طولانی تموم میشه و میاد پایین و شوهرش بغلش میکنه.... ما هم میریم که نمرشو بدیم....82/19 و تموم....شوهرش یر شادیه.... عکس میندازن...بهمون گل میدن.... و تموم....

کار دو سه تا از بچه ها رو راه میندازم ومیرم و ۴ ساعت تمام میخوابم....بلیط برگشت دارم با همین زوج شماره ٢....خوشحالن خیلی خوشحال.....منم خوشحالم از حسشون که بسیار هم مسریه تمام شب بارون میاد و تموم شب خوابم.....صبح آروم یکی بهم یه لیوان شیرکاکائوی داغ میده...همون شوهر مذکوره که واسه نماز رفته پایین.....میرسیم و من زودتر پیاده میشم. براشون دست تکون میدم و اونا از جاشون پا میشن و دست تکون میدن.... تا خود ظهر میخوابم....ناهار مامان همسرم پخته میخوریم و دارم به این فکر میکنم که هفته بعد شروع ترم جدیده . کی گفته آدم از جلسه اول کلاسارو شروع کنه!!!

  
نویسنده : ; ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها :


 

خونه خودم هستم. همسر را صبح زود راهی کرده ام و بوی قرمه سبزی خونه رو پرکرده و سالادم آماده کردم اونم یه پاتیل گنده! دو ایمیل خیلی مهم زدم....وبلاگ و بعضی سایتایی که همیشه میخونم رو خوندم...کمی زبان خوندم...دو سه بار رفتم روی ترازو...با مامانم حرف زدم....

راستش یه مدتیه کمی بی انگیزم...هیچی منو وادار نمیکنه که یه حرکتی بکنم یا تغییری....نمیدونم علتش چیه واقعن!

توی چند وبلاگ داشتم زندگی یه روز ایده آلشون رو میخوندم و خودم هم به همین فکر کردم....کلی به چیزای متفاوت فکر کردم....دلم چیزای متفاوت خواست که جمع پذیر نبودن و با خودم کلنجار رفتم و گهگاهی هم با خودم، به خودم خندیدم!

روز ایده آل من که دوست دارمش میتونه این باشه....صبح پا شیم....ورزش!  وای نه!   بدن....باید آروم آروم بیام توی دنیای واقعی....کلاسم از ده شروع میشه همیشه ....زودتر...هرگز! همسرم هم همینتور....صبحونه ای با هم آماده میکنیم و کلی میخوریم.... با هم میریم سر کار و بچه جون هم مهد....تا 3-4  و گاهیم 1-2 هر دو دانشگاهیم....ناهار هم همونجا....کلاس و دانشجو و  کارای خودمو راه میندازم....گاهی یکی دو ساعت که کلاس ندارم میرم پیش دختر کوچولو و ورش میدارم میریم بیرون و یا خونه با هم ناهار میخوریم میخندیم و به پدر پز میدیم م م........اگر نه که عصر دخترمو  و جینگولک بازی و با هم میریم بیرون گاهی و باباش زودتر از ما آمادست اگه البته امده باشه....عجیبه که وافعن اینقدر حوصله بچه مچه داره و اینو واسه برادر زادشم بوفور دیدم!!!  میریم ددر بازی....یه کار بیرون دارم که نمیگم چیه ولی یه سری میزنم اونجا..... برمیگردیم و شام آماده میکنیم و یا آماده هست و البته یه پرستارم همیشه با ما زندگی میکنه.....اصولا آدم خیلی تر و فرز و کارکنی  نیستم هر چند سعیمو میکنم...... تا قبل از شام مثه الان که دو تایی ورزس میکنیم....اونموفع 3 تایی ورزش میکنیم....با دختر جون کتاباشو میخونیم...شام و فیلم و حرف.....

پ ن 1- دیروز توی راه آهن یه مامان و دختر دیدم. مامانه موج مثبتی بود همسن و سال من و دخترش....خواستنی بود خیلی، 3 ساله شاید.....دلم خواستش خیلی!

پ ن 2- یه زمانایی رنگای رنگ دار رو دوست داشتم....پر رنگ و تیره ترجیحن....حتمن اگه دو سه تا مانتو و شال تیره و سیاه میداشتم....بازم بعدیشو تیره میخریدم! (جز شلوار که تیره اصلن دوست نداشته و ندارم....فقط لی آبی از دوشن تا پر رنگ).......ولی حالاها رنگای متوسط هم برام غلیظن.....رنگای روشن دوست دارم.... مجموعه ای از شال و روسری و مانتو پالتو همه روشن از نباتی تا عسلی تیره و یا قهوه ای روشن ....

  
نویسنده : ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها :