اینم آخرین پست سال و تموم......الان همسرم داره لا.ست میبینه و منم روبری ٧ سینم نشستم و مینویسم. سفرمونو انداختیم و تخم مرغامونم رنگیدیم و امروزم رفتیم سنبل بخریم که چشمم یه بگونیای خوشگل رو گرفتش که الان روبرومه توی سفره!
توی روزای اخیر یه روز با دوستم ناهار بیرون رفتیم و آرایشگاه و کارای خانومی و در نهایتم موهامو زیتونی کردم که همرنگ چشمامه ولی دلم بیشتر میخواست فندقی مایل به قرمز باشه.
یه روز رفتیم با همسرم و یه عالمه وسایل خوشگل و گلدون و شمع و شمعدون خریدیم و از معدود خریداییه که خیلی زیادی دوستشون دارم.
برادر بزرگ همسرم هم اومدن اینجا و دیشب چند تا خونواده بیرون بوذیم و شام و حواشیش که خیلی خوش گذشت و بعدشم تخم مرغا رو هم شکل خرگوش شدن.
خب امسالم داره به انتهای خودش نزدیک میشه. نمیتونم بگم چه حسی دارم. امسال اتفاق برجسته ای و هیجان انگیزی نیفتاد. بالاخره فارغ التحصیل شدم. بالاخره جکمم رو زدن. بالاخره یه اناق کار خیلی خوشگل دارم توی دانشگاه و دانشجوهای ذوست داشتنی و یه موقعیتی که همیشه ذوست داشتم اونجوری باشم برای بچه ها....به رغم سال قبل...امسال پرسفر نبود....هیجان انگیز هم نبود چندان....ولی لحظه های ناب زیاد داشت.... لحظه های خوشبختی....خنده.....ذوست داشته شدن و ذوست داشتن....
میریم به سال جدید برسیم..... تجربه های جدید و شورانگیز.....با کلی انرژی مثبت و امیدواری و نشاط و شور و اشتیاق.....سالی بهتر قشنگتر و پر از رویا چون این شایسته همه ماست!
پ ن: اینجا رو دوست دارم. چنذ روز پیش یکسالشو پرینت میگرفتم و کلی خاطرات ٣ سال پیش برام زنده میشدن...... پس ای دوستای غزیز وبلاگی که خیلی خیلیاتونو میخونم ولی کامنت نمیئونم چی بذارم.........
عیدتون مبارک!
خوشبختانه دیگه میتونم برم فیس. بوک و خیلی خوشحالم چون میتونم از کلی از دوستام که دوستشون دارم خبر بگیرم.
حال و هوایی شده بود و بهار فرحبخش و آوای بلبل و گنجشک و دلی که یه دقیقه توی خونه بند نمیشد که ننه سرما نمیذاره مستدام بمونه و بارون و برف کم زورشو میفرسته....
این روزا حال و هوای خوبیه....پر از امیدواری ....با فکر به آرزوهای سال بعد و برنامه ریزی و تعطیلی و بیرون و گردش و هوای خوب و مهمونی و کارایی که دوستشون داریم..... ناخنای دستم لاک قرمز زدم و لباسای تابستونیمو درآوردم و لباسای رمستونیم بایگانی شد!
خب این چند روز اتفاق خاصی نبود جز اینکه جلسه آخر را یک هفته زودترک به اتمام رساندیم و تا بعد از عید تعطیل...... همکار جدید احتمالی هم برای مصاحبه اومد....همسنیم و دختر خوبی بود.....فقط خیلی شیفته درس و دانش بود و به نظرم کمی یک بعدی رسید ولی ارش کلن خوشم اومد. بودن ٢ خانوم بهتر از تنهاییه و با هم سلف رفتیم و حرف زدیم و خوب بود!
یه روز با همسر جون رفتیم برای عید خرید خوراکی عید و منم این وسط یه تونیک خیلی ظریف زارا خریدم که رنگش آبی - سورمه ای دودی خاصی بود که خیلی خوشگله با شلوار جین و همین. اینجا قیمتا عجیب خنده دار شده و احساس بدی به آدم میده!
یه کارای ریزه پیزه توخونه کردم و یه چیزای خوشگل ریز خریدیم مثه این گلای تپل سفید یا این ساعتی که قبلن تر خریدیم و خونمونو از بی ساعتی درآوردیم و خیلیم دوسش دارم. پرده ها هم دادیم خشکشویی و پشت پرده ایها رو خودمون شستیم و همه چیز تمیزه و آماده. فقط دارم یه آویز میسازم که ممکنه خیلی قشنگ بشه. فعلن نمیدونم!
ایده هفت سینم هم دارم و ااونم بدک نیست توی ذهنم!
با یه دوست آشنا شدم و چت کردیم!
فردا میرم آرایشگاه واسه ابرو و شایدم موهامو فندقی قرمز دار بکنم.
نادیای عزیزم امروز تولدشه و من ف ی س بوک نمیتونم برم. اول که تولدت خیلی مبارک و از صمیم قلبم و با بهترین آرزوها. دوم بهم بگین شما چجوری میرین توی ف ی س بوک؟
امروز صبح که میلمو باز کردم دیدم یه دوست قدیمی کارت عروسیشو فرستاده بود. روز شادم ساخته شد. خیلی خبر خوبی بود و این دوستم لیاقت اینو داره که یه خانومه خیلی خیلی خوب داشته باشه.
مامان آرش بهم یه میل زد که خوندم و خیلی خوشحال شدم. با تصمیمش موافقم هزار تا.
پ ن ١- یه سوال هم دارم. کجا میشه پول توی حساب گذاشت و معادلش یا دو برابرشو وام گرفت که معتبر هم باشه؟ چرا من از کارای مالی اینقدر بی اطلاعم؟
ای بابا این دل من هی پر ار هیجان میشه و میلرزه و رویا پردازی میکنه.....بعد... فکر . خیال میکنه و فکر میکنه و با خودش میگه حالا این برنامه های ذهنی لذتبخش حلسه آور....نشد که نشد....به درک......باز دلم واسه خودش میزنه و میزقصه.....باز یه خبر نصفه خوب میاد......بازم دور و تسلسل.....ینی در هر حال زندگی به من آموخته (حالا با تمام سختیای زیرپوستیش که کم هم نبوده) ......که تو بچرخ و شادی کن و غصه هاتو به باذ بسپار......الانم ار اون موقعیتای استندبای هستش که من دارم آواز میخونم و تمام قلبم ریز مینوازه هر چند هیچی انجام نشده....هر چند باید امشب برم و فردا ٨ صبح کلاس دارم....تا عصر درگیرم و......
تولدم هم گذشت....لذت بخش ترینش اونهمه پیغام فیس بوکی بود حالا هر چند که من نمیتونم برم فیس.بوک ولی اون پیغاما...اون ایمیل ها....اونم وقتی در کمترین ارتباط با دوستای بیرونیت هستی خیلی برام ارزش داشت.
درباره تولدم مینویسم.بعدن.
خونم تمیزه و خیلی خوشگل. دیگه هیچ کاری ندارم!
دوستم اومد خونمون بخاطر تولدم..... و من یه درس بزرگ یاد گرفتم.
مامان همسرم بهم خیلی نزدیکتر شده و منهم .....و هدیم یه پیراهن بافت خیلی خوشگل بود و یه سفر کیش که هنوز معلوم نیست کی بریم ولی حسش ار هدیش بهتر بود. هدیه همسرم و حواشیشو مفصل توضیح خواهم داد!
این روزا کافی شاپ رفتیم و کلی ار خودمون عشق نوجوانی درکردیم و لذت بردیم. گاهی رندگیو خیلی سخت میگیریم!
مقاله علمی پزوهشی یه دانشجوی قدیمی دانشگاه آزادی که داشتم دراومده.....به میلم پذیرش داورنهایی اومد و خیلی خوشحال شدم. این سومیش توی این ماه!
قراره فردا یه خانوم متقاضی هیات علمی توی گروهمون مصاحبه بشه. کمی نگرانم. خدا کنه اگه قراره همکارم بشه....کمی شبیه من باشه......آدمای سرد و خشک و نامنعطف . موزمار حوصلمو سر میبرن!
باز زود میام.
از ساعت 7 که بیدار شدم تا حالا یه ریز در جنب و جوش بودم. کلاس داشتم...با چند نقر قرار داشتم....ناهار و بازم کلاس و کلی قرار و کمی کار کردم و الان دیگه دانشگاه خلوت شده و گاهی صدای پای اتاق بغلی.....
کلاس امروزمو خیلی خیلی دوست دارم. دل به دلشون میدم و کلی میخندیم.....یه خانوم دارن توی کلاسشون که اسمش سرهنگه و کیا و بیایی داره واسه خودش و ماجراها و حواشیشوووو همینقدر بگم که یه چند نفری همینتوری میان سر کلاس میشینن و اصلن این درس رو ندارن..... ولی خب وقتی شروع میکنم به درس دادن همه ساکت ساکتن....کلاسشونو دوست دارم....بوی قهوه غلیط و نون لواش برشته نزدیک سوخته میده وقتی جلوی تلویزیون خونت دراز کشیدی و عود روشن کردی و و داری کی ی ی ف میکنی.
دیروز مقاله علمی پژوهشی خودم و یکیم مال دانشجوم پذیرش شد. خیلی خوشحالم بعد از دو سه مورد یاس و خبرای استندبای که نمیدونی بالاخره قراره چه اتفاقی بیفته!
لپ تاپ عزیزمو دارم میزارم اینجا. نه اینکه فرسوده باشه یا کمتر دوسش داشته باشم....چون 15 اینچه و سنگین.....لب تاپ جدید 13 و 1.300 کیلو....ولی اینو خیلی دوست دارم. میزارم واسه وقتایی که اینجام و اونم میبرم خونه....ولی دلم جور خوبی نیست. ما با هم و این اینترنت....خاطره ها داریم!
دارم امشب میرم و همین چند ساعت باقیمونده هم دوست دارم زودتر بگذره.....امروز با همسر جون (توی اون ساختمون دانشگاه کلاس دارم و خیلی اونجا رو نمیشناسم) به هرهر خنده تلفنی بودم بعد از یه رب....فکر کنم دو تا بر و بچ کلاسم پشت سرم بودن و اصولا سوت سوت زنان به سمت کلاس راه افتادم!
خب....یه چیز دیگم هست که گاهی بهش فکر میکنم.....دلم یه بچه میخواد پیشمون باشه گاهی....یعنی گاهی دلم یه بچه میخواد.....و گاهی هم به خودم میگم....قرار نیست همه ازدواج کنن و همه هم بچه دار بشن و....هم به شدت از بسیاری از وضعیت و شرایط کنونی راضیم ....بیشتر از اینم نمیخوام واقعن....حسی که باید بدم و بگیرم رو کامل دارم....ولی یه وقتایی هم هی ی ی! هنوزم فکر میکنم بچه یعنی آخر همه چیز....بدرود با همه چیز....روزای روشن.....خداحافظ.......اونم برای من تنبل...ایده آل گرای....بی تحمل! فعلا این دو ماهی سرشتم بدحوری دارن در جهت خلاف هم شنا میکنن!
این پست قرار نبود نوشته بشه! محض تفنن بود....زود میام!
الان درست ٩ روزه که اینجام. همسرم ٢-٣ روزی اومد و رفت. هر روز رفتم دانشگاه و کلی کار هم انجام دادم.
فردا شب برمیگردم و فرداش هم تولدمه. فعلا همین. زود برمیگردم!
--------------------------
دیروز دستمو گذاشته بودم زیر چونم و هی فکر میکردم. راستش، پارسال یه لیست کلی برنامه مالی، خونوادگی، سلامتی، شغلی و ... نوشته بودم که دوست داشتم سال ٨٩ محقق بشه. اونو دو سه روز قبل از عید نوشته بودمش. هفته پیش که داشتم دنبال یه چیزی میگشتم....دیدمش....باز کردم و خوندم و جالبترش این بود که همش انجام شده بود......حس خوبی بود....حالا امسال....توی این آخر سالی....دیروز نشستم و فکر کردمو و نوشتم.....از همه چیز.....از خریدن خونه توی این شهر گرفته تا مثلا رفتن کلاس ورزش توی یه جایی که دوسش دارم و یا نخ دندون کشیدن که هر روز انجامش نمیدم!!!! شد ٩٧ مورد....نوشتنش هم برام دلپذیر بود حسابی!
دیگه حوصلم از اینجا سر رفته....دلم میخاد برم خونمون....دلم میخاد تولد امسالم متفاوت باشه....فکر کنم همیر و مامان همسر رفته بودن برام کیک سفارش بدن. من همون موقع زنگ زدم! درست روز تولدم میرسم و البته دیگه دلم نمیخواد سالها همینتور تند تند بگذرن!
سال ٨٩ برامون سال آسونی نبود. رفت و آمد.....روزای جمع کردن تز همسر و مقاله و بند و بساطای استادش.... کارای خوردن حکم و هر مرحله اداری برای اینکه تبدیل به مواجب بگیر دولت بشی! خیلی پروسه طولانی و فرساینده ای بود!
امروز داشتم میرفتم به دفترم....خسته بودم...دنبال یه کاری بودم که واقعن نمیدونم قراره چی بشه....تلفنی که دائم زنگ خورد و بچه هایی که مورچه وار باهات کار داشتن.....توی راهرو دانشجومو دیدم...چند سال ازم کوچکتره....با لاک نارنچی و مانتو خیلی کوتاه....جین روشن و .....مژه مصنوعی پر پشت و یکپارچه و خیلی دیده شونده! سرخوش و خوشحال....معمولن ساعت 1 میاد دانشگاه و یه دو ساعتی با تزش چلنج میکنه....بعد منو کمی گول میرنه....بعد میره.....یاد خودم افتادم.....یاد روزای ارشد یاد دانشجویی...یاد دانشگاهمون....خیلی خوشحال بودیم همواره....کار هم میکردم.....درس هم میخوندم...چقدر ددر دودور....دوستایی که دیگه نیستن... هرهر خنده....انقلاب گردیا....اینکه مقالمون هر جا قبول میشد میدویدیم و برنامه میذاشتیم.....کرمان...رشت... وسواس انتخاب کوله پشتیا.....کفشهای همیشه کتونی که حالا دلم براشون تنگ شده خیلی.... چای خوردنهای همیشگی در خود دانشگاه و همه دانشگاههای همسایه.....بعدم که تزم رفت دانشگاه دیگه.....باز بیشتر خوشتر میگذشت...یعنی در کنار آزار و اذیت استاد و رنج انجام پروسه....اونم البته گاهی.....بقیش شهد و شکر و خوردن و غیبت و تفریح و اینترنت گردی بود تا ٨-٩ شب! وسطشم رفتن از بازار رضا گرفته تا فلان خیریه و نمایشگاه و خانه هنرمندان و باغ فردوس و هر جایی که فکرشم برام لذتبخشه.....
اتاق کارم خیلی خوشگل شده....فرم داره میگیره حسابی! خیلی چیزا مد نظرمه ولی همش فکر میکنم نکنه نباید اینجوری باشه! ولی بعضیاشو انجام میدم! پست بعدی راجه به گزارش تولدم خواهد بود!
دیروز صبح رسیدم. شب خوب خوابیده بودم و پر انرژی بودم! رفتم دانشگاه....حکم جدیدم رو گرفتم، کارای بانکیمو کردم، کارای اسکان این ترمو انجام دادم، پرینتر و لب تاب و هاردمو تحویل گرفتم. رفتم اتاقم و دو سه سری بچه های ترم قبلو دیدم که اومدن پیشم....و ناهار و بعدشم دیدم واحدهامو جایجا کردن که غرشناکم کرد و سر و صدا توی آموزش و با مدیر گروه! نمیخواستم اینجا عصبانی بشم و اینتوری بشه ولی حس اینکه ببو گلابی فرض بشم....حالمو بد میکنه!
خلاصه جلسه دفاعیه دختری که دوسش داشتم.... و عصر خسته و له و لورده اومدم اینجا! دیشب رسیدم یه مقاله اصلاح کنم و بیهوش بشم.
امروز دانشجومو دعوت کرده بودم بیاد استادسرا که پروپوزالش دو نهایی کنیم! اومد. کلی حرف زدیم. کمی کار کردیم. بهم چند تا فیلم داد. ناهار خوردیم. و رفت و باز بیهوش شدم! الان تصادفی اومدم دیدم وایرلس اینجا درسته و میشده من از اینجا وصل بشم به نت و کلی شاد شدم!
پ ن_ همین الانم برادرم زنگ زد و یه خبر خیلی خیلی خوب داد که اینتوری اگه خدا بخواد من و همسرم همینجا همکار میشیم و همه چی ظاهرن داره به همین سمت پیش میره! خیلی خوشحالم. یعنی ممکنه یه روز بیام بگم ازین رفت و آمد رها شدیم و هر دو داریم با هم توی یه جا کار و زندگی میکنیم آیا؟؟؟؟؟
ا