بعد از مدتها...
توی خونه خودت که هیچ جای دنیا مثه اینجا نمیشه (اونم بعد از سه هفته سخت که اثرش روی ترازو کاملن مشهوده) باشی و صبحونه مفصل خورده باشیو و چایی هم داره بهت چشمک میزنه و شوهر جونت هم میخواد ناهار مخصوص طبخ کنه و از صبح توی آشپزخونه مشغول تکاپو و فعالیته!
مامانم هم خیلی بهتر بودن و شدن و بعدم رفتم به دانشگاهم و درسشونو تموم کردم ولللی هفته بعد هم میرم که دیگه وجدانم کمی راحت باشه و کارای اداریم رو هم تموم کنم.
خب چون مطالب پراکنده ای توی ذهمنه پس شماره دار مینویسم!
١ بچه ها جون دیدین هر حونه ای شخصیت و هویت کاملن منحصر بفرد خودشو داره! خونه های ماها کاملن متفاوته و حداقل توی جمیع دوستای زیادمون و دوستای وبلاگی و فامیل و .... ولی با دید کلی تر به نظر من یه سبک و سیاق کلی حکمفرماست. یه سری که محتاط و خنثا انتخاب میکنند و ساده و یکنواخت و مثه یه هارمونی یکنواخت آروم که همونتور هم آروم آروم میبردت به یه خواب... بعضی خونه ها هر چند گرون و سنگین و با استایل یا معمولیتر و مردمیتر....دو یا سه بار که چشمت توش بگرده دیگه هیچی نداره که هیجان داشته باشی که توشو بگردی و ببینی و به عبارتی انرژی برای گوشه گوشه هاش صرف نشده. بعضی خونه ها هم از حالت روتین یکنواختی دراومده و توی اون ریتم های آروم خواب آور چند تا دو لا و 4 لا چنگ وجود داره و حداقل سعی شده یه حرکتایی مطابق سلیقه بانوی خونه توش آورده بشه..... و دسته آخر رو هم با یه مثال میگم! من یه دوست قدیمی دارم که 6-7 سال قبل ازدواج کرد. از وقتی که خونش 80 متر بوده تا حالا که حدود 120 متره و البته یه آراد خیلی نازدونه داره، 3 تا خونه عوض کرده تا آخریرو خریدن. واقعن هرگز خونه هایی به این زیبایی و سلیقه ندیدم! خونه خاص غیر تکراری که میتونی تموم 4 ساعتی که اونجایی چشماتو گردش بدی و لذت ببری و مثل زیر و بم های یه کنسرت بزرگ و یا شکوه، محظوظ بشی! از قابهایی که خودش میسازه...از تابلوها و قابهای و نقاشی ها و ریزه کاری ها و نوع چینش وسایلی که اصن گرونقیمت و تجملی نیستن ولی فوق العاده زیبا و دلنگیزن....و باز هم دفعه بعد بری و تغییرات جدید و چینش جدید و کلی ریزه کاری متنوع...سینی های قدیمی که کلی چیزای عجیب غریب توش چیده شده...میزای گرد مملو از خاطره...تابلوهای ریز ریز فراوون و انبوه....قاب و رومیزی ترمه و کوسن های ترمه که همشونو خودش فرآوری کرده و ....روح زندگی خونشو دوست دارم! و البته به همه چینش ها و سلیقه ها هم البته احترام میذارم....فقط نظرمو گفتم.
٢ تا حالا به بچه دار شدن فکر کردین؟با اینکه خیلی خیلی بچه ها رو دوست دارم ولی به نظرم بچه دار شدن و مسوولیت مادر و پدر شدن رو پذیرفتن.... خیلی سخته و ترسناک! وقتی در جریان بچه دار شدن دو تا از دوستام که نزدیکترن هستم...وقتی از 2 ماهگی کتابای خاصشونو باید جلوی چشموشون گرفت...رشد ذهنی...هوشی...عاطفی...بچه هایی که مثه چسب بهت میچسبن... کاری که رها میشه.... بچه های خیلی باهوش، مامان بینظیر بودن... کتابایی که باید ماهیانه خریداری بشن...اسباب بازیهای هوشی و فکری...وقتی زیادی که باید صرف بشه... تا چیزای تفننی تر مثه مجله مد و پوشاک بچه های 13 ماهه...15 ماهه... راستش این دو تا دوستم سبب شدن از خیر داشتن این نعمت حتا در ذهنم بگذرم. کاری که نصفه و ناقص و با کمک و بدو بدو انجام بشه....نمیدونم!
٣ روزای آخر خونه مامان...کلی خریدای خوشگل کردم. هر چیزی که دلم خواست و البته مثلن نتیجش چندین شال و روسری همخانواده بود! ول ل ل ی حسمو خوب کرد.
۴ هفته دیگه آخرین جلسه این ترمه. از الان خوشحالم. فقط میمونه تصفیه حساب و یه کم دوندگی مدرک گرفتن!
۵ دلم با شدت یه عالمه تنوع میخواد که باید فکرمو جمع کنم و براش برنامه بچینم.مثه یه سفر خوب...و یه سری کارای خرده ریز که تمومشون نکردیم هنوز! اونم البته بعد از تصفیه حساب! فعلا همین!
پینوشت: امروز ناهار مهمون همسر جون بودم که یه بیفتک خوشمزه درست کرد و شام هم هم برنامه هایی داره! منم پای کامپیوتر بودم و هستم و حسابی چسبید.
خیلی وقته نه فقط ننوشتم حتا به دنیای مجازی هم نیومدم و نه هیچ وبلاگی و نه میلی و ... و نتیجه اینکه نمردم و آسیب جدی هم ندیدم! از اونجایی که کامپیوتر من در خونه همیشه روشنه معمولن و وایرلس هم هستم... حتا وقتایی که دارم کار میکنم همش وسوسه میشم و میام توی نت که کارام میره در اولویت های بعدی نهم یا دهم چون وبلاگهای دوستام که کم هم نیستن و دستورای آش..پزی و دکوراس..یون و سل...بریتیها و ....هر چیزی که کلی وقت آدمو به خودش احتصاص میده!
خب. اول از همه مامانم درست همون وقتی که رسیدم تهران مامانم به خاطر مشکل ریوی بستری شدن و روزای بسیار بد و کشداری گذشت که دلم نمیخاد راجع بهش حرف بزنم. ولی همه چیز الان خوبه و یه داروی عجیب جدید داره اثرای خودشو در بهبودشون به خوبی نشون میده.
کلاس هفته قبل رو دادم به به دانشجوی ارشدم که سوالا رو براش میل کردم امتحان گرفت و این هفته هم معلومه و پرواضح که کلاس کنسل و همین احتمالن کلی بچه ها رو میرور کرد و خوچحال.... و از همه مهمتر فقط یه جلسه دیگه احتمالن میرم و ترم تموم م م. این ترم خیلی زود تموم داره میشه و این خیلی خوبه.
کارای فارغ... التحصیلی رو هنوز شروع هم نکردم ولی از دانشکده و دانشگاه و وزارت ...علوم و... نامه و کاغذ و امضا و.... چی بگم آخه!
اولین روز حراج دبن.هامز رو رفتم و یه پیراهن میدی خیلی قشنگ قرمز خریدم و چون 2 ماه پیش نرسیده بودم بخرمش به دلم مونده بود ووولی ایندفعه همونو با 25 درصد تخفیف خریدم که چسبید!
دسته گل مریم ....رزهای لب صورتی... یه مانتوی خیلی خوشگل.... شال سبک خوشرنگ... دوستام و کمی پرچونگی...... خبر قبولی برادرم در آزمون دکتری....اولین مقاله ژورنال همسر جون.... هم به این احوالات اضافه کنین.