امروز روز دلنگیز ومهمیه. برادرم تز کارشناسی ارشدشو دفاع کرد. این موجود نازنینترین ترین کسیه که همخون منه و بسیار دوستش دارم. میره که از مهر دکتری بخونه و احتمالا با کسی که ما هم خیلی دوستش داریم و شایسته و لایق هست، وارد رابطه جدیتری بشه. امروز خیلی دلشوره داشتم. انگار پسرم دفاعیه داشت. همسرم هم بهم امیدواری داد.....و بالاخره تموم شد.

الان دانشگاهم هستم. کامپیوترم به سمت دیواره و دلم نمیخواد دانشجویی حتا حدس بزنه که وبلاگ میخونم یا دارم! امتحان فاینال هم گرفتم و میرم خونه خودمون که دلم هم برای همسریم تنگ شده و هم فردا مهمون داریم و دوستامون میام.

احساس آسودگی الانم سبب شد همین چند خطو بنویسم وگرنه خبری نیست که نیست!

  
نویسنده : ; ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها :


 

ظهر جمعه و کاراییی که باید برای فردا انجام بشه و خیلی هنوز حسش نیومده. اصولا در مورد من جریان همیشه اینجوریه که یه کار رو حتا بیشتر از نود و پنج درصد به ثمر میرسونم و واسه اون یه کم باقیمانده زیر دندون مزه مزه کردن و کش دادن و حسشو نداشتن و ....مثه امتحانا که همیشه آرزو داشتم یه روز، 5 ساعت و یا حتا یه ساعت وقت اضافه میداشتم!

خب بالاخره باز اومدم منزل مامان خانوم تا کارای اصلاحات پایان نامه را اکی کنم که شد و از شنبه تسویه حساب و پروسه هاش که ببینم چقدر طول خواهد کشید! سه شنبه بچه هام فاینال دارن و البته حکم کارگزینیم هم داره میاد و کاراش تموم شده و همه چیز داره تموم میشه!

برای خالی نبودن عریضه هم رفتم کلاس زبان آ. ریان.پور ثبت نام کردم و شاید کلاس ورزش و بقیش هم فیلم دیدن و آشپزی های جدید و بیرون رفتن ....

دو تا از دوستام که اینجارو میخونن دکتری قبول شدن که خیلی مبارکه و همینجا هم بهشون تبریک میگم و امروز اردک .آبی هم واقعن خواب موندم و الان اونا اونجان ولی من یه سور حسابی رو ازشون خواهم گرفت و  البته خوشحالم که در اون دانشگاه پر خوراکی خوشمزه، تا 4-5 سال دیگه به هوای اونا هم که شده بساط رفت و آمد و آزمایشگاه و غیبت و همه لحظات خانومانه دلنشین براه خواهد بود!

آلبوم عروسیمون آمادست که ما صفحه بندیشو تایید کنیم و بره واسه پرینت! امیدواریم بتونیم به هوای سالگرد 10 صفحه دیگه اضافه کنیم و البته پیشنهاد عکاسمون گرفتن عکی‌های مدل هست که من گاهی میام و سرچ میکنم از موی فرفری سیم تلفنی تا موی روشن و لخت ...پیراهن و همه چیزای خوشایند لذت بخش خانومانه و امیدوارم زودتر ایدمون رو عملی کنیم و بالاخره آلبوممونو بگیریم.

دو روز متوالی دو تا مهمونی دادیم توی خونمون. علاوه بر اینکه خونمون از تمیزی میدرخشید و خوش بحالش شد، خیلی بهمون خوش گذشت.  الانم که برگردم یه مهمونی دیگه قراره داشته باشیم و دیگه نوبتی های ما تموم میشه!

 

  
نویسنده : ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها :


 

- دانشگاه ... هستم. دانشگاهی که توی حیاطش از کباب ترکی و عدسی، انواع غذاهای بوفه و ...بستنی بسکین رابینز ...آب طالبی و خولاصه هز چیزی که فکرشو بکنی داره و من از این جهت ذوسش دارم و از صبح چندین بار از خجالت شکممان درآمده ایم حسابی ی!

- آلبوم عروسیمون آمادست ولی میخواییم چند صفحه ای اضافه نماییم!

- دو تا مهمونی خیلی خوب خونمون گرفتیم و با دوستامون بهمون خیلی خوش گذشت!

- روز زن، یه گل خیلی قشنگ با آداب ویژه، یه ناهار خیلی عشقولانه و یه کادم به انتخاب خودم گرفتم.روز قشنگی بود.

الاب باید از یونی برم ولی زود خواهم اومد.

 

 

  
نویسنده : ; ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها :


 

کلاسام تموم شد و برگشتم. این ترم هم تموم شد و این برای من میشه یه سال تحصیلی.

دیروز پر از خبرای خوب بود... بعضیاش سکرته و البته روبراه شدن کارای نیمه تمومم توی دانشگاه...دیدم بچه های ترم ٨ ییم که دوستشون داشتم و کلاس خیلی خوبی بودن و موج قبولیهای ارشد با رتبه های خوب و نوید اینکه دانشگاههای خیلی خوبی قبول میشن. هیجانشون و پارچه نویسی خبرای قبولی و رتبه ها و شیرینی مخصوص که فقط برای من آورده بودن!!! و ادای استادا و خنده های شادشون که بسیار مسری و انرزی بخش بود.

هفته قبل همون دوست خیلی با سلیقم اومد خونمون و برام یه کادوی خوشگل هم آورد و باز کلی با هم حرف زدیم. .. با بعضیا که مدتهاست که دوستیم و دوستشون داریم....انگار هیچ وقت حرفامون تموم نمیشه.

یکی از ایده های نشیمن خونه دوستم (بچش تابلوها رو کج و کوله میکنه همش!)

هدیه دوستم

اینم یه تیکه از خونم که تغییرش دادم تازگیا!

اوفات دلنگیزی با همسر جون گذشت.

جمعه دایی همسرم و دخترشون و زنداییش که خیلی دوسش دارم قرار بود بیان خونمون و خیلی اتفاقی و برای اولین بار چیز   پای و کیک و تارت کارامل و توت فرنگی درست کردم که با اینکه فکر نمیکردم .... ولی از عالی یه کم بهتر بود و همه از مزشون خیلی خوششون اومد.

اون انبوه شالها و روسری که خریدم و اینم اون پیرهن پست قبل فقط واسه ماری و گلناز جون!

  
نویسنده : ; ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها :