تسویه حساب
قبل از هر چیز از همه لطفاتون ممنونم. بابت میل ها و کامنت ها.
روزای گررم و خوبی رو گذروندیم. بازم رفتیم مهمون مامان همسر جون شیشلیک خوردیم. بازم مهمون ایشون رفتیم رستوران لبنانی و غذای لبنانی که بنظرم البته لذیذ بود، خوردیم و حیابی بهمون خوش گذشت.
رفتم موهامو فر کردم و قیافم کلی تغییر کرد. خیلی راضیم!
پریروز هم اومدم که کار نیمه تموم تسویه حساب رو انجام بدم. بماند که با قطار اومدم و 4 صبح رسیدمو و وسایلمو گذاشتم توی اتاقمو و ساعت 6 با دوستم که همواره پایه بسیار خوبیه و اصولن دست رد واسه من نداره رفتیم کله پاچه و ....بعد از ساعت 8 صبح که 7 نسخه پایان نامه صحافی شده رو گرفتم، مراسم امضا گیری شروع شد و واقعن برای خودش پروژه ای عظیم و طاقت فرساست! گاهی گرفتن یک امضای نازنین خودس منوط به گرفتن یک صفحه امضای دیگست و خلاصه فقط مونده 2 امضا و تموم .... البته به زعم من! بعدش مدرک موقت میاد!
در پروسه پرخوریهای اخیر، بعدش رفتیم پارک ملت و سینماش و اون تریای پایین و خودمونو کشتیم!
امیدوارم تا آخر هفته دیگه کارام تموم بشه و به عروسی شنبه دیگش برسم!
پ ن- روزی که داشتم میومدم، به تاریخ بلیطم که نگاه کردم 21 تبرماه، سومین سالگرد عقدمون بود. دو تایی یادمون رفته بود و هیجان زده شدیم. زود گذشت واقعن!
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی، که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و، تو همچنان که هستی
*************************
دیروز روز قشنگی بود و پر از حسای خوب به یاد آوردن و مقایسه اینکه پارسال چه اتفاقی افتاد اینموقه!!!
پریروز ۵قبل از صبح بیدار شده بودم از بس که یکی دو روز ذهنم درگیر نحوه انجام یه پایان نامه بود که گیری نتونن بهش بدن و ناگهان ساعت ۵ صبح به ذهنم اومد و اومدم پای کامپیوترم و تا ٧.۵ انجامش دادم و برای دانشجوی مذکور میلش کردم و آروم م م شدم خیلی. از طهر ولی گیج بودم و بعد ار ناهار خوابم برد. بیدار که شدم هنوز خیلی گیج بودم ولی اون گل قرمز و روبانش و اون نوشته....آغاز یه حس خوب بود که داشت شروع میشد.
بعد توی یه دفتر پارچه ای مخصوصی که مال خودمونه و حتا یکساعت بعد از عقد و همه لحظات مخصوص توش حسامونو نوشتیم....نوشتم و نوشتم .....بعد دیدم ٢ صفحه شد! آرامش بخش بود و روز سالگردمون با این پیش زمینه ها شروع شد.
دیروز صبح همسر من سر کار نرفت و بدین سان یه سری نقشه هام نقش بر آب شد. قرار بود برم هتل هایت و تصفیه حساب رزرو میز و کیک واسه خونواده دای های همسرم (مامانامون نیستن اینجا) و.... ولی نشد. فقط شد که با زندایی همسرم که خیلی دوسش دارم و احساس نزدیکی میکنم باهاش هماهنگ کنک که کیک بخره و ما غروب بریم اونجا!
بعد رفتیم شان.دیز و تا اون آخر ابر.ده و جاهای قشنگ و یادآوریهای قشنگ... اونقدر خندیدیم که دلم درد گرفت...اونقدر عاشق شدیم...مهربون بودیم و....بعد رفتیم رستوران همیشگی و شیش.لیک و مخلفات و هوای دلنگیز.....
ظهر هم کلی تلفن بازی و تبریکات تلفنی و عصر رفتیم خونه داییشون که مارو شرمنده کردن و میزای توی حیاط و هر پذبزایی دیگه که میشه فکرشو کرد و اینکه بهشون چقدر عروسی ما خوش گذشته بود. با بچه ها و با هم مسابقه پینگ.پونگ دادیم....جنگولک بازی و عکس و مراسم ویژه که همشون خوشایند بود. کادوهامون بهم نقدی بود و گذاشته شد یرای عکسای مدلی که میخواهیم بگیریم و ماشینی که داریم میخریم. و کادوی من یه سفر هند واسه بعد از شهریور.
روز خوبی بود و الانم که دارم مینویسم لبخند میزنم.
پ ن: استادم دیروز ظهر زنگ زد که مقاله ژورنالم قبول شده و اصلاحات باید تا شنبه براش بفرستم! اصلن حس درس اونم واسه خودمو ندارم!
پ ن: بچه ها مممنون واقعن. تبریکاتونو دیروز طهر دیدم و وافعن خوشخالم کردین. براتون روزایی آرزو میکنم که دلاتون پر از شادی و لبخند باشه.
فردا اولین سالگرد ازدواج.مونه. یاد روز خوب پارسال و اونهمه حس خوبش که هر وفت فیلممونو میبینیم باز همش میاد و زنده میشه.
امروز عصر که بیدار شدم گل رز قرمز و روبان و نوشته فشنگش منو غافلگیر کرد. هر دو داریم خودمون رو نگهمیداریم تا فردا ولی هیجان دارم! مثه بچه ها!