بعد از کلی، باز اومدم. راستش در دنیای مجازی و وبلاگهای دوستان و آشپزی و مامیسایت که همیشه هستیم ولی حس آپ کردن نبود.
اولش که امروز تولد برادرمه. صبح خابالو اول اومدم و چند تا آهنگ تولدت . مبارک دانلود کردم و هی گوش کردم و حس گرفتم. برادرمو خیلی دوست دارم. براش از ته دل آرزو کردم سلامت باشه ...بقیشو خودش به بهترین نحو انجام میده.
روزایی که مثه امروز کمی حس و حال جمعه داره میاد سراغم، واسه من بهترین کار شیرینی پزیه که ایندفه یه مدل نون کم شیرین پختم و توشونو با کره و دارچین و خرما و شکلات و خلال بادوم و پسته پر کردم و حالا هر نونی یه مزه یه و معلوم نیست چی به چیه. یکی از نکات مهم برای من اینه که علاوه بر مزه قیافه شیرینی هم خیلی خوب بشه و بیرونی و شیک باشه که شد و ما هر دو بسیاری وقتا هیجان زده میشیم ولی نه همیشه!
کلاس زبانم سخت شده خیلی و همیشه کتابام جلوم بازن!
هفته پیش دوستم که اینجا نیست و سه ساله همو ندیدیم.....دیدیم. یه صبح تا بعد از ظهر و باغی و حرفایی که تموم نمیشد و کلی فیت فیت! چسبید!
شوهرم داره یا مقاله مینویسه یا ادیت میکنه یا با کنفرانس مکاتبه مبکنه یا یه سری کارای دانشگاهی که امیدوارم انجام بشه یا.....یاد اون ماههای قبل از دفاع میفتم و با آرامش و رضایت از اینکه خدایا شکر که مال من تموم شد و آروم برای اینکه اونم بتونه بدون عذاب وجدان اینکه من حوصلم سر نره به کارش برسه!
دیشب یه افطاری رفتیم. اون همه وقت برای آرایش و لباس و کیف و کفش و شال مجلسی و .....انتخاب دستبند و انگشتر و ....توی این شهر باید و لازمه که انجام بشه و برام هنوز خیلی عجیبه! جالبه حتا خیلی پیرزنها هم بدقت به ابن مسئله پایبندن!
صبح دوست وبلاگیم زنگ زد. چقدر خوشحال شدم که صداشو شنیدم! دلم براش تنگ شده بود!
بالاخره برگشتم! فارغ التحصیل شدم و دیگه دانشجو نیستم!!!!دلم تنگ شده بود واسه همسر و خونه و زندگی!
مهمترین خبر شروع ترم آریان.پ.ورم بود که کلی وقت میبره و بازم کتاب و دفتر و درس....حس خوبی دارم! و مهمتر اینکه معلممونو دوسش دارم!
دوم اینکه خودمان را برنزه کردیم و توی کلاس اگر قسم حضرت عباس هم بخوریم با اون دست و پا و صورت سیاه!....هیچکس باور نمیکند ما براس خودمان رنگ و رو رفته ای بودیم عمری!
موهای فرفریمان را هم دوست داریم خیلی و باهاش کنار میآییم! برغم تگهداری و مراقبات ویژه!
و اینکه با زندایی همسر جون و خواهرشو دوستم که همگی شبیه به هم هستیم تصمیم داریم بریم یه تور! حالا هند یا مالزی یا ......! فعلن داریم نقششو میکشیم! راستش کمی عذای وجدان دارم که اول زندگی بدون همسره دارم میرم ددر دوودور مثه همه زندگی مجردی! ولی اون همش بهم اطمینان میده خوشحاله با خانوما میرم خرید و گردش و روحیه و حرف زدن طولانی! همسر جان بشدت گرفتار درس و مقالست و باید برای دفاع آماده بشه و البته یه مقاله شفاهی در چین هم داره که باید آماده کنه. راستش از اینکه هم وقتای خیلی خوبی با هم داریم و هم به تنهایی هم احترام میزاریم خوشحالم. این یکی از رویاهای دوران مجردی من بود که همسرم خوشبختانه باهاش مشکلی نداره.
ماشینمان را گرفتیم. هنوز اسمی نداره ولی خودمون خریدیمش. دیگه همین فعلن! زود برمیگردم.دلم میخواد کلی عکس بزارم!
کارای دانشکده تموم شد و ظاهرن باید مدرک من رو بدن دستم و بگن بذار دم کوزه و آبشو بخور ولی خیلی خیلی معطل شدم و دوندگی کردم. واسه درسهایی که باید حذف میشد، نمره هایی که باید اصلاح میشد و امضاهای بیپایان و علافی و....و غرغر.....حالا اینارو اضافه کنین به دردر دودورهای تموم نشدنی و گشت و گذار از بازار بزرگ تا تندیس و هر جایی که فکرشو میشه کرد!
حالا سینما پردیس و باغ فردوس و خونه هنرمندان و .... هم اضافه بشه به کلی خاطره خوب که ساخته شد!
ادامه مطلب