امروز صبح رسیدم به شهر محل تدریسم. دیشب با حضور یه خانوم خیلی محجبه مهربون و خوش‌صحبت در کنارم، نشد خوب بخوابم ولی کلی اطلاعاتم راجع به این شهر بیشتر شد. برنامه روتین همیشه اینه که میرسم و میام توی سوییتم که الانم دارم از همونجا مینویسم! دو ساعتی میخوابم که عموما عمیقترین و شیرینترین خواب ممکنه و بعد آرایشی مختصر و صبحانه و دانشگاه. دیشب اصلن خوشحال نبودم و دلایلی هم داشت البته. همون موقع رییس دانشکده تماس گرفت که از فوامیل ایشون خانومی هست که اصرار داره تزشو با من برداره و ورودی امسال هم هست و مساعدت بشه. این در حالیه که توی گرایش من 3 تا ورودی ارشد داریم که به یکیشون هفته قبل قول داده بودم. به هر حال....امروز صبح اول با اون خانوم قرار داشتم و البته همدیگرو هم ندیده بودیم و البته تحقیقاتی هم کرده بود و مدام اصرار میکرد. از موقعیتم در گروه کمی میترسم و اینم به خاطرشرایط بد موجود در دانشگاه هاست که به هم خوشحال که محبوبترینی و هم باید به شدت از همکارات مخفیش بکنی.... به هر حال از شیزینترین لحظات کاری همین تردد بچه های زیادیه که میان و میرن و ایده و سوال و...

بعدشم کلاسای زیاد که وسطش میشه چایی شتابزده ای نوشید و با بچه های ارشد پارسال، سر فلان مقاله کنفراس یا ژورنالی که نوشته و اولین بارشم هست و معادل 3 تا مقاله که خودت بنویسی وقتتو میگیره سر و کله زد و اطلاح کرد و بعدش چایی خورد و اجازه بدی دانشجوی غیر پسرت راجه به اسباب کشیش یا رژیمی که گرفته صحبت کنه و خودتم بسپری به لحظه....

تا غروب یکروند کلاس با اتفاقات جالب خودش و بچه هایی که دوستشون داری و میبینی که خیلی دوستت دارن. حتا توی فلان درس عمومی واسه ترم سومی‌ها، اون دختر خوشگلی که اون گوشه نشسته و رشتشم چیز دیگه ییه و خیلی خاص نگات میکنه...بعد از کلاس میاد و میگه میخواد تغییر رشته بده و بیاد توی رشته تو چون عاشقته....یعنی عاشث رشتته و تو همونجا مستقیم میری توی طبقه اول بهشت و به روت نمیاری و لبخند میزنی و میگی تصمیمای شتابزده عموما درست از آب درنمیان و باید فکر کنه و از طریق معاونت آموزشی اقدام کنه اگه این رشته رو قبول شده باشه. و کلی اتفاقای ریز دیگه که فقط واسه خودم ارزش دارن و نمیتونم هیچکدوشونو نه واسه همسرم بگم و نه دوست دارم برای خونوادم تعریف کنم ولی برام مهمن. غروب خسته و گرسنه میام استادسرا و با آژانس میرم شام میخرم و مقادیر معتنابهی میوه و ناهار و شام میخورم و میخوابم و بعدش کلی کار کوچیک هست که انجام میدم که مثلن امروز اصلاح یه مفاله کوچیک کنفرانس داخلی بوده و بعدم موزیک میزارم و فکر میکنم...

مرز بین اینکه اینقدر اینجا رو دوست داشته باشم و بالعکس خیلی کمه و میتونم به اون راه خسته کننده هر هفته....به اینکه از خونه و زندگیم مجبورم دور باشم تا وقتی که همسر جون هم درس و کارش تموم بشه و بیاد دانشگاه اینجا.... اینکه زندگی توی یه شهر متوسط تبعات خاص خودشو داره و محدودیت های خودشو و زود شناخته میشی و آزادی و رهایی رو زود از دست میدی و باید تبدیل بشی به چیزی که دوستش نداری.... ولی این فکرا میزارم واسه بعدن و به انبوه برنامه‌هام و ایده‌هام که فکر میکنم پر میشم از شور و عشقی که میاد توی رگهام و با خودش رقص و موسیقی میاره.

  
نویسنده : ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٩
تگ ها :


 

ابن هر رفته رفت و آمد من برام یه کم سخت شده. یه وقتایی فکر میکنم اگه خونه زندگیم، محل کارم و خونه مامانم اینا توی یه شهر بود....خیلی خوشحال تر میبودم. به هر حال الان باید برم و بیام ولی به رغم خسته شدن همه چیزاشو دوست دارم. امسال دومین سالیه که من توی اون دانشگاه هستم و بیشتر جا افتادم. اساتید گروه رو میشناسم و بچه ها هم دارای ذهنیت نسبتا خوبی از کلاسای من هستن.

عاشق اینم که هر صفحه تقویمم پر از برنامه و علامت و فلش و کارای آتی و .... همین بهم رضایت خوبی میده که بیام و کنارش تیک بزنم.

هفته قبل، کلاسای خوبی داشتم. بچه ها رو خیلی دوست دارم. ولی یه جلسه گروه پرتنش و جبهه گیری اساتید دو دسته  با دو طرز فکر و توهین و سر وصدا که برام جالب نیست اصلن. جلسه معارفه با ورودیهای جدید و  یه جلسه توی دفتر ریاست دانشگاه که همدانشکده ئیه  و احساس صمیمیت و لطفش و بالطبه منشیشون و حوزه ریاست....

فعال شدم خیلی....یه مقاله نوشتم که باید ببرم بدم دفتر مجله دانشگاهمون.....یه مقاله پذیرفته شده رو با نظر داوراش اصلاح کردم و اولین مقاله اولین دانشجوی ارشد من توی این دانشگاه هم دراومد که نصفش اصلاح شده. تموم تابستون هسچ حس مقاله ای نیبود که نبود.

اوضاع زندگانی وخونه هم خوبه. همسر جون هم به شدت گرفتار مقاله ها و کنفرانس هاشه. باید یه چین میرفت که به خاطر اینکه من نمیتونستم برم، کنسلش کرد و یه حس زیرپوستی خوشایند بهم داد.

یه مهمونی تولد هم رفتم و خیلی بهم خوش گذشت، شیرینی هام عالی شد و ایضا دسر و مافین ها. لاغریمان به چشم آمد، شدید و البته شما بدونین اون کفش ٧ سانتی هم موثرترش کرد و اونروز کلن همه چیز مربوط به من در بهتربن وضعیت بود.

دلم یه تنوع خوب و حساب شده میخواد که روش فکر کنم حسابی و سپس بالفعل!

  
نویسنده : ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٩
تگ ها :


 

خب کلی اتفاق ریز و متوسط افتاده که سعی میکنم ذرهم برهم نگمشون!!

برادر همسرم و خانومش اینجا بودن و غیر از اون روز مهمونی من، در جوار مامان همسر جون هر روز ناهار و شام بیرون بودیم ولی خوشبختانه همچنان در ۵٨ کیلوئگی خود را محفوظ نماییده ایم!

ناراحتی ترم قبلم این بود که یه رفت رو باید با اتوبوس میرفتم محل کارم ول ل لی این ترم مجبورم هر دو رفت و برگشت! و این برام از سخت یه کم سخت تره! فقط فکر کن: شب توی راه....صبح میرسی مستقیم توی اتاقت توی دانشگاه....قرار با دو دانشجوی ارشد....که(اون دانشجوت برات یه چایی با عطر بهشتی آورده و داره کلی کار جانبی انجام میده واسه تزش)....ارائه سمینار دو تا دانشجوی ارشد....چشمای تار....یه کلاس....انرژیم تمومه حتا با دوپینگ....عناب و بادوم میخورم (چایی سبزو که رواج دادم و حتمن از دفعه بعد تنقلات روی میز آقای مهندس عناب و بادوم خواهد بود!)....کلاس بعدی....دوسشون دارم یچه های این ترم رو خیلی......دارم غش میکنم.....و کلاس سوم....درس سختیه ولی اینا رو دیگه خیلی خیلی دوست دارم.کلی خاطره میگم و میخندیم.....تموم میشه.... ساعت ٧ ئه و ٧.۵ یه جلسه تا ٩.۵ و باز برمیگردم. اتوبوس و خانومی که خیلی انرژی داره و دوست داره حرف برنه. گوش میدم ولی خابم.....

-امروز با یه استاد که آمریکاست حرف میزنم. اون دانشجوم که پسر خیلی خوبیه و پرکار باید یه جای خوب درس بخونه واسه دکتری. هواشو دارم. یه قولایی میگیرم ولی بهش نمیگم!

-میرسم نصفه روز میخوابم و باز رستوران گردی ولی..... خوش میگذره بهمون.

-صبح کله پاچه دوست داشتنی که بعدش ٢۴ ساعت حتا اسم غذا حالمو بهم میزد بس که زیاده روی کرده بودم! تازه امروز تونستم به غذا فکر کنم. طفلک همسر جونم!

-فردا تولد دختر دوستمه و کل میزم پره از تارتای کوچولو و مافین های شکلاتی.

- از بهترین اختراعات بشر، ماهیتابه هپیکال که توش مرغ و کدو و سیب زمینی با آب خودشون میپزن و برشته میشن و ما عاشقشونیم و از همه مهمتر در راستای خوبخوار بودن!

دارم یه مقاله مینویسم از صبح! ایندفعه حوصلشو دارم!

پ ن: پر از حسای خوبم. و براتون همینو میخوام!

پ ن: این برنامه فشرده مال این هفته بود. همیشه سه روز اونجام و فشارش کمتره!

  
نویسنده : ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٩
تگ ها :


شروع ترم جدید

دیگه این آخر تابستونی ما بدو بدو مسافرتکی داشتیم و بهمون خوش گذشت. از اون عطر فروشی گیشا و ادا اطوارش واسه اینکه عطری که با کفش اسپرت میپوشی کلی تنوع داره و با کتونی خودش یه عطر داره ولی با کالج یکی و نباید اشتباه بشه، با پاشنه ٣، ۵ و ٧ و الخ... از اون مهمونی خونه دوستم و دوستشو سفرای دور دنیاشون و غذاهای خوشمره.... از اون بستنی های هر روزه چاق...از اون رستوران اسکان و اون دختر خانومی که قراره عروسمون بشه و چقدر دلنشین و شیک و خانوم بود.....اون  شامی که همسر جونم مهمون کرد با همون خانوم و برادرم .....و رفتن دانشگاه و دیدن دوستام ..... اومدن یه دوستم و دراز کشیدن روی نختم و ۵ ساعت فیتیدن و از همه جالبتر دوست دیگم که ایران نیست و همیشه دیدنامون جریاناتی داره، از اون روز عروسیم که ٨ صبح رسید و آرایشگاه و تا ظهر حرف زدیم و فراموشی کل دغدغه عروسی ( بمونه که فردای عروسی ٩ صبح قرار داشتم باهاش و  شاید اولین عروسی بودم که شوهر جون و تو خونه گذاشتم و ددر روی با دوستم و ناهار و ...).....ایندفعه هم ١١.۵ شب اومد و تا ۴ صبح حرف زدیم و ٩ صبح رفت...... خلاصه کلی خاطره خوب ساختیم....

بعر رفتیم شهر دانشگاهم و کلی بهمون خوش گذشت هر چند دو روز بیشتر نشد! کلی درس دادم و سال تحصیلی شروع شد! ٣ تا کلاس ۵٠ نفری دارم و یدونه ٢٢ نفری که این آخری رو بیشتر دوست دارم. این ترم برام بوی پای سیب میده و خیلی دوست ترش دارم!

بعد هم برگشتیم خونمون و برادر همسر و خانومش اومدن اینجا و سفرهای درون شهری شروع شده (٨ ماه بود ندیده بودیمشون!) و امروز ناهار هم اینجا بودن و کلی تدارک دیده بودم ( محسوسا هم آشپزیم بهتر شده و هم تند و فرزتر کاراموانجام میدم و این حس خوبی بهم میده) در ضمن پای سیب و تارت بادوم و پسته هم درست کردم که عالی شدن!

- عکاس عروسیمون بازم ما را پیچوندن و قضیه موکول شد یه ٢٧ مهرماه!

  
نویسنده : ; ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ مهر ۱۳۸٩
تگ ها :