حالا ما اومدیم یه روز ۶.٣٠ صبح بیدار شدیم...حالا روز عید قربون و فرداش و همیشه همونموقع بیدارم! اونم توی شرایطی که کاری هم برای انجام دادن ندارم آخه!
این هفته که رفتم دانشگاه، بچه هایی که حالا ارشد شهرهای دیگه از جمله دانشگاه سابق خودم هستن همگی قرار گذاشته بودن که بیان. و منم خیلی البته دوستشون دارم. اوقاتی خوب به گفتمان گذشت ولی خیلی دوست نداشتم بیان سر کلاسام بشینن که اومدن و این چیزا حس خوبی توی گروه و استادا احتمالا ایجاد نمیکنه!
یه سری کار اداری و باز کردن حساب توب دانشگاه و...رسیدیم به گرانت. من نمیدونستم که استادا مقادیر معتنابهی پول گرانت میگیرن که صرف کارای تحقیقاتی پایان نامه ای و غیر اون بکنن که بیشترشون نمیکنن! ما حتا گرانت ٨ میلیون داشتیم ولی اگه یکی بخواد ۵٠ هزار تومن بده به دانشجو.......والا چی بگم!
خولاصه طبق قوانین مصوب من چون سال اول گرنت گیری بود یه خوردش که معادل یکدهمش بود باید تخصیص میدادم به دانشجوهای ارشدم.... بقیه هم باید با لوازم و وسایل پر میشد که باز نه من نه همسرم نمیدونستیم چبی بخوام من آخه!آخرش شد یه لب تاپ سونی و هارد اکسرنال و خرده ریزای دیگه تا جی پی اس!
وقتی برگشتم به خونه زندگیم هم یه مهمونی باید میداشتیم که به صرف رستوران بیرون کردیمش که واقعن حس خونه تمیز کردن و پختوندن نبود که نبود!
پ ن: تازگیا یه ویژگی ناخوب در خودم کشف کردم و اون خاصیت فیت فیت شدید با همه دوستام و حتا خانومای دوستای همسر جانه که باهاشون خیلی صمیمیم! حالا بگیر یه چیزی توی همون مایه های مامان کامیار توی اون سریال تلویزیونی که یادم نیست!
پ ن ٢- در راستای ددر با دوستم و دوستش به سرمان زد پالتوهای چرم مشهد ابتیاع کنیم در آینده ای نزدیک. کسی میتونه راهنمایی کنه در اینمورد؟
پ ن ٣- همسر جون حیلی داره در امورات منزل به من یاری میده از شستن لباس تا آشپژی و ظرف شستن بعد من .... صبح عید میرم بیرون تا پاسی از ظهر و میام میبینم خونه تمیز ظرفا شسته ناهار پخته....میخوام یه کاری بکنم که نمیدونم چیه فعلن!
هفته خیلی دلنگیزی داشته باشین با کلی انرژی های خوب.
یکی دو بار توی ذهنم وبلاگم رو آپدیت کردم ولی فرصتش نشد که بالفعل بشه. خوب توس این فاصله ٢ بار رفتم به اون شهر محل تدریسم و اومدم. دیگه فقط ۴ جلسه از ترم مونده و این ترم به رغم سخت بودنش زود تموم شد. دیگه حسابی جا افتادم و راستش اوقات خیلی لذت بخشی رو اونجا میگذرونم. تز اولین دانشجویی که استاد راهنماشم توی اون دانشگاه، شروع شد و اون یکی داره پروپوزالشو مینویسه. راسنش از اینکه مسوولیت همه چیو به عهده بگیرم اونم توی جایی که تا فعلن حالاحالاها هستم، کمی دلهره آوره ولی از الان میگم که احساسم میگه....از خوب هم بهتر میشه!
هفته پیش رفتم خونه دوست وبلاگیم و کلی حرف زدیم. راستش برای من اونجا خیلی حس خوبی داره و احساس اینکه توی اون شهر تنها نیستم و گاهی که اونجا میرم خودش و همسرش کلی حس خوب بهم میدن.
هفته قبلش هم یه مهمونی دعوت بودیم حونه دوست قدیمی همسر جون. اونم خیلی خوش گذشت و اون خونه هم پر از حسای خوب بود. بهمون خیلی خوش گذشت. از چیدمان خونشون و یه سری چیزای خاصش خوشم اومد!
این روزا روزای خوبین و پر از آرامش!
اومدم تهران....دو روز خیلی خوب اونجا داشتم. دوستم اومد دنبالم و مستقیم با شال و کلاه و عبا و لباده رفتیم خونشون و خوابیدیم و بیدار شدیم صبحانه خوردیم حرف زدیم یه ریز....خوابیدیم.....ناهار خوردیم و.....باز حرف زدیم و بعدم رفتم خونه مامان جانمان. فرداش اول صبح رفتم دانشگاه اسبق و کاری داشتم که فکر نکنم انجام بشه ولی من تلاشمو کردم. و بعد پیش به سوی بازار با همون دوستم. یه بلوز خیلی خوشکل بژ یا نسکافه با شیر فراوان خروندم و خیلیم دوسش دارم. یه شلوار جین خوشگل....بعدم عصر از نزدیک خونمون یه مانتوی پاییزه خیلی قشنگ و شال نسکافه ای..... سر زدم به میل هام و دیدم دانشجوی دو ترم قبلم که الان ارشد رتبه چهار دانشگاه تهرانه گشته و میلمو پیدا کرده و نامه ای پر طول و تفصیل نوشته و ....و باز لبخند درونی طویلی زدم و کلی جوابشم دادم و اولین دانشجوییه که ادش رو توی فیس بوک قبول کردم!
ول ل ل ی امروز.....با مامان همسری قرار گذاشتم بریم تجریش.....امامزاده صالح....بازارچه....پاساژ......اکبر مشتی......تندیس......ناهار دربند......و فدم زدن و خندیدن فراوان در محدوده کاخ و .......بازم هست! تصمیم به رفتن به نمایشگاه گل و خولاصه تا الان با هم بودیم و نتیجه گرفتیم که من از اون و ایشون از من دردری تر هستیم! یه آویز پرده مانند شیک رنگ خونم هم تجریش دیدم که برام خریدن. روز دلنگیزی بود!
اولین مقاله ISI دوره دکتری همسر جونم امروز قبول شد و ما اونموقع تندیس بودیم. واقعن خوشحال شدم. طفلکی خیلی زخمت کشیده بود. روز خوبی بود!
مارکوپولویی شدهام واسه خودم! یادمه قبلنا که جوونتر بودم، گاهی واسه رفتن خونه دوستم که مثلن یه ربع با خونمون فاصله داشت ٩٧ تا دلیل زیرپوستی میاوردم که مثلن خودمو قانع کنم که مثلن من دوست دارم برم ولی بنا به اون دلایل نمیشه برم....هر چند ته ته دلم میدونستم تنبلیم میشه و فقط همین!
ولی الان فاصله ٧-٨ و ١١-١٢ساعتی شهرها رو مثه فرفره میرم و میام و دیگه ازون حسهای دور هم خبری نیست که نیست.
خب، هفته پیش من از اینجا و همسر از اونور رفتیم تهران. همسرم سخنرانی مقالهای داشت در دانشگاه شریف و منم کلی کار ریز و درشت. قرار با دوستام....خونه اون دوست خیلی خوشسلیقم...بعد سخنرانی همسر با یکی از دوستام که دکتری همون دانشگاه رو میخونه و هرهر خنده و یادآوری 2-3 سال اون دانشگاه....بستنی خورون توی حیاط و چندها ساعت حرف زدن...سر زدن به یکی دو مغازه و بوتیک محبوب و کمی خرید...کنسل کردن سفر چین همسر به بهونه اینکه من نمیتونم باهاش برم و لبخند گشاد زیرپوستی با همه وجودم....سر زدن به عکاسمون و سفارش آلبوم بزرگ بزرگ....دیدن خونه جدید برادر همسر جون که تازه خریدن و خیلی خوشگل و باسلیقه و دلباز...... و امروزم اومدم اینجا و لاینقطع کلاس و کفش نوی پاشنه داری که پایمان را آزرده کرده همچین!
بعنی هیچی به جز درس دادن....هر نیم ساعت با کلاس خاطره و خنده و کلی انرژی تشدیدی که هممون لمسش میکنیم....برام اینقدر لذت بخش نیست.
این هفته میرم به منزل مادری تا کلی خرید کنم واسه مهمونی هفته بعد و ایضا پیراهنی زیبا واسه یه عروسی نیمچه مهم.کسی آدرسی پاساجی...جایی میشناسه واسه یه پیراهن شیک و ساده....شدیدن استقبال میکنیم!