تعطیلات هم تموم شد و امروز دارم میرم. از یه ور خوشحالم که آخرین جلسه هست و تا اواسط بهمن خبری نیست از درس و مدرسه....ولی راستش بدون اینکه دقت کنم بلیط هواپیما هفته بعد رو واسه ۴ شنبه گرفتیم. بدین سان شب یلدا اونجا تنها م و همین منو غصه دار میکنه ....حالا هر چند همسر جون بگه که ما ۵ شنبه شب یلدا میگیریم با یه زوج از دوستامون و چه و چها.....ولی یه جورایی دمغم!
این هفته ١٧٢ تا برگه تصحیح کردم و خیلی سخت بود ولی هنور نتونستم خودمو قانع کنم که تستی امتحان بگیرم!
با دوستامون رفتیم یه جایی که پاستا بخوریم و البته مملو از روغن زیتون و سس و پنیر و خامه..... عجیب سنگین بود! خالا دو روزه دارم هیچی نمیخورم ولی حس میکنم هنوز سنگینم!
عکسای عروسی نهایی شد فقط مونده تا برگردم و یه بار دیگه ببینم و برای عکاسمون شماره هاشو بفرستم.
میخوام یه سری عکس آیلود کنم که وقت نشد ولی فعلن این باشه تا سر فرصت برگردم!
ادامه مطلب
بعدن نوشت: میخوام یه سری عکس بزارم. از چه سایتی باید آپلود کنم و چجوری قابل کپس نباشه؟ کسی منو راهنمایی میکنه؟
بعد از دو هفته امروز صبح رسیدم و تا همین الان خوابیده بودم. به نت دسترسی نداشتم اونقدر که بشینم و سر صبر توش بچرخم و لذت ببرم....
اول از همه اینکه فقط یه جلسه از کلاسها مونده و من بسی مسرورم و این ترم با همه سختیهای رفت و آمدش داره تموم میشه!
عروسی مذکور هم رفتیم و خوش گذشت. اونقدر هیجان نداشت که فکر میکردم! ولی دیدن کسانی که خیلی وقت بود ندیده بودم خیلی خوشایند بود.
دوستم از سوریه اومد و بچشم گذاشته بود پسش همسرش و اومده بود خونه ببینه و بخره. تا ۵-۶ روز بعد که همسرش اومد اوقات خیلی خوبی با هم گذروندیم به یاد ایام قدیم و همون دورانای ترم اول و دوم. اونقدر خوش گذشت که وقتی داشت میرفت من و مامان و بقیه همه ناراحت بودیم! با دوستای دیگمون هم قرارکهایی گذاشتیم که هر چند کوتاه بود ولی خاطرات دلپذیری رو برامون زنده کرد.
بالاخره عکسهای خام عروسیمون رو بعد از کلی زمان!!! واسمون پیک کرد و هزاران بار تا حالا دیدموشون و خیلی دوستشون دارم ولی انتخاب 60-70 تا از بین پونصد و خورده ای عکس خیلی سخته.
هقته پیش دانشگاه رو کنسل کردم و سوالات رو فرستادم واسه یه دانشجوی ارشدم و 4 تا کلاس امتحان دادن! بماند از تلفنهای تموم نشدنی و درخواست و ....تغییر و تعویض و.... فکرشو بکن ماها به استادامون رومون نمیشد زنگ بزنیم! ولی اینا .....خیلی فرق دارن!! هر چند بچههایی دوست داشتنی هستند و خیلیاشون رو خیلی دوست داشتم.
امروز عیر غدیره و ما تازه از دو تا مهمونی بازدید اومدیم و حسابی توسط بزرگترها سینه من و شوهرمان بوسیده شد و کلی خندیدیم!
زندگی روتین و بدون تلاطم در جریانه و فقط باید خودتو بهش بسپری و با کمی مثبت اندیشی ازش لذت ببری.
با دوستامون رفتیم شام بیرون. البته دوست همشر بنده و همسرش که حالا منم باهاشون خیلی دوست شدم! انتخاب رستورانش با ما بود و بهمون خوش گذشت ولی این زوج با هم کمی مشکل دارن و وقتی در جریان زندگی دیگران قرار میگیری میشه یه بازبینی هم به کارای خودت داشته باشی و کلی چیز یاد بگیری. به هر حال بهمون خیلی خوش گذشت.
یه روزم خوش خوشان رفتیم ن.ی.شا.بور و مستفیم به یه رستوران معروف که ماهیچههای بینظیری داره ظاهرن و بعدم گشت و گذار . بازم خیلی خوش گذشت و عکسهای خوشگلی انداختیم!
در راستای خرید پیراهن هم خیلی جاها رو دیدم و از بعضی لباسها هم خوشم اومد ولی وقتی توی اون مزون که من فکر میکردم فقط لباس عروس داره.....اون دو سه تا پیراهم خیلی قشنگ رو دیدم.....تصمیم گرفتم همیشه اول برم اونجا واسه خرید. بالاخره در اون اتاق پرو بزرگ مخملکوب....یه پیراهن بنفش میدی فرانسوی پوشیدم و اونقدر خوشگل بود که هنوزم آویزونه به در کمد و گاهی نگاش میکنم ( امروز آخه خریدمش!).
دیگه اینکه دلم یه سفر و ددر 15-20 روزه میخواددد!