دوستام
این هفته هم نرفتم کلاس....ولی دو تا پروپوزال تصحیح کردم و یه مقاله انگلیسی ١٨ صفحه ای. چون خیلی سریع باید انجام میشد بهم فشار اومد خیلی.....ولی تموم شد.
یه دوست جدید وبلاگی برام تبدیل شد به یه دوست فیس بوکی که هم وبلاگشو دوست داشتم و پر از انرژی مثبت بود و حالا خودشو هم دوست داشتنی وخوش چهره و جذاب دیدم!
شوهر جون اومد و کنفرانسشم انجام دادو منم رفتم دانشگاه مذکور پیشش و با دوستاش.... خونه هنرمندان و حواشیش. روز دلپذیری بود!
تمام ۴ سال وبلاگم تا اول سال ٩٠، پرینت شد و عکسای مناسب بهش اضافه و صحافی شد. شد یه دفترخیلی قطور. حسش خوبه!
یه مهمونی خوب رفتم و کلی خوش گذشت. و این دفعه کلی دوستای قدیمیمم دیدم. لادن و خونشون و هایپر و مریم و پلو عربی و فاطمه و دانشگاه شریف و بازار و تندیس و سونیا و مهسا و اکباتان و ونک و همه خاطرات موندگار دیکه.
منتظرم ببینم ویزای همسرم میاد یا نه و البته دارم انرژی مثبت میفرستم که بشه و بره و بهشم خیلی خوش بگذره چون خیلی خستست و داره ماههای آخر قبل از دفاعشو میگذرونه.
یه روی جدید
همه چی از اونجا شروع شد که رفتم داروخونه...را...مین و طبق توصیه دوستی رنگ موی تنباکویی خریدم که تیره بود و خوشگل.....اومدن خونه مامان....نرسیده پشیمون بودم....این رنگو دوست دارم...حتا مشکی روی سر بقیه رو میپسندم ولی برای خوذم رنگای روشن رو دوست دارم که هم خیلی بهم میاد هم با صورت و چشمام هماهنگه.
خولاصه با دلی اندوهبار اومدم خونه مامانم هون موقع رنگ موی شکلاتی تیره خریده بود. خلاصه رنگها رو با اکسیدانی مساوی (که باید ٣ برابرمیریختمش) تقسیم و معاوضه نمودیم و ......و........و......... چند ساعت بعد موهاییی تیره براق مثه مشکی یا خرمایی سوخته تحویل من و موهایی خیلی خاص و خوشرنگ مال مامانم.....فکر کنم شکلاتی تیره منظورش شکلات شیری نبوده بلکه دارکش بوده مثلن.......حالا همه اینا هیچ........ این رنگ تیره عجب به من اومد! کلی قیافم عوض شد و قیافه جدید رو دوست دارم و سعی میکنم باهاش ارتباط موثرتری برقرار کنم.
میگم رنگ مزبور با شستشو روشن میشه یعنی؟
عصر بهاری
تقریبا دانشکده خالی شده.....پنجره های اتاقم بازه و بارون نرم نرم میباره....خیلی آروم.....همه چی بیرون سبزه باید فقط سرمو بلند کنم و حالشو ببرم....هوا بهشتیه.... دیشب توی راه بودم و امروز رسیدم......با همه غرغرهام.....اینجا رو خیلی دوست دارم و وقتی یه هفته نمیام...دلم تنگ گ گ میشه.....کارت هدیه گرفتم بابت معلم بودن....کارت و لوح و از همه مهمتر......دیوان حافظی نفیس از بچه های ارشد.......
پر از حسای خوبم...وقتی مثه الان یه ایمیل خیلی دوست داشتنی میخونم....وقتی کلی دوستاب خوب دارم که تمام هفته قبلمو باهاشون بودم و همچنان ادامه داره.....وقتی با دوستت میری هایپر و اون با اون شکم پا به ماهش اینور اونور میدوه و اونقدر حرف میزنین که شوهرش با تعجب نگاهتون میکنه و باز کلی حرفاتون میمونه......و برنامه های هفته آتی با دوستای قدیمی و جدیدت که دوست داری زودتر برگردی و همشو تمام و کمال اجرا کنی و حالشو ببری.....
برای شام دو تا کوفته قلقلی گنده دارم و ساعت ۶ هم یه جلسه....اینجا زمان وایساده و از بدو بدو و استرس خبری نیست. یه کارایی تو ذهنمه که بکنم و جنبه مالی داره....تا چی بشه....
فقط سه جلسه مونده به پایان ترم......و بعدش ٣ ماه تعطیلی لذیذ که میخوام کلی برنامه بریزم براش.
ینی هر روز دارم میرم بیرون هر روز با یه دوست قدیمی و یا خونه یکی و خیلی خیلی خیلی داره روزای خوبی میشه برام ( غیر از یه روز قشنگ که غروبش حال مامانم خیلی بد شد و خوشبختانه الان همه چیز روبراهه).
همین الان ازخونه دوستم اومدم و ار صبح اونجام ولی....اما....هنوز ثلث حرفامونم نزدیم.....قرار شد بقیش باشه هفته دیگه! باهاش ار هیجانای خواستگاریش تا الان که بچه ۴ ساله داره رو مرور کردیم کلی فیلم و عکی دیدیم و لذت بردیم.
خب....راستش....اولین دوست وبلاگیمو بعد از مدتها وبلاگ خونی دیدم.....لطف کرد و رفتم خونش.......دوسش داشتم.....یه جورایی ممول بود......شیک و خوش قد و بالا....خانوم و پایه.....از اونایی که ضد حال نیستن و کلی یهویی باهاش حرف داری.....بعدش بارای بعدی همسرشم دیدم ....کلن الان دوستیه که برام مثه یه دوست قدیمیه....گاهی که فکر میکنم چیزایی براش تعریف کردم که شاید هیچکی نمیدونه......
دومیش هم دیروز دیدم......یه جورایی ازش خوشم میومد....برای بوتاکس رفته بودم....اونم اومد......راستش با مانتوی شبز و شال بنفش و کیف قهوه ای و همه چی رنگ و وارنگ و شل و راحت...........از اون روزایی که دوس داشتم راه برم....حرف بزنم.....اومد ....وای.....خیلی خوشگل بود.....شیک و خانوم...مهربون......فوری دوسش داشتم.....بوتاکس زدم....حرف زدیم.....رفتیم باغ فردوس......منو مهمون کرد....حرف زدیم ....خوب ب ب ب بود. هفته دیگه بار همو می بینیم. خوشحالم.
سومیش هم قراره ماه دیگه ببینم......هیجان دارم....قراره با هم کلی کلاس بریم و قراره بهمون خوش بگذره......
کلی ایده وبرنامه ناپخته دارم.....سر و سامونش میدم و میام میگم.
روز معلم....برام هیجان انگیر بود.از شما ها ممنون بخاطر کامنت ها و اس ام اس ها......من خودمو هنوز معلم نمیدونم ولی سعیمو میکنم آدم موثری باشم.ممنون.
معلم
امروز روز معلمه. دیشب به استاد راهنمام میل زدم (یکیشون)....امروزم به چند نفری پیامک....میخواستم برم دانشگاه خودمون....به یاد حال و هوای دانشجوییم و سر یه کلاسی که استادشو دوست دارم و الان ۴ تا از بچه های خودم سر اون کلاسن....
اومدم ....مدت زیادی بود مامان و مادربزرگ و برادرمو ندیده بودم....دلم حسابی تنگ شده بود......جز روز اول که یه مهمونی دعوت داشتم که خونه دوستم بود و با تمام خستگی درونی رفتم و کلی هم خوش گذشت....الان ۴ روزه چسبیدم تو خونه وبیرون نرفتم......حتا امروز که میخواستم دانشگاه برم ....نرفتم و موکولش کردم هفته دیگه.....کامپیوترمو آوردم روی میز ناهارخوری و از خونه و همه اتفاقای ریز و درشت لذت میبرم....
همسرم هم دیروز رفت و با اینکه تنهاست ولی قراره تزشو بنویسه....اینجا میخوام کلی دوستامو ببینم و کلی خوش بگذره که میام و میگم!
از دبشب ساعت ٧ خوابیدم و فقط یه اس ام اس وسطش زدم تا ساعت ٧ صبح......خوب بود و خیلی چسبید. پریشب توی راه بودم ودیروز کلاس وجلسه و کلاس و قرار و .....
این هفته یه کار جدید واسه سلامتی به کارام اضافه شد و برای مبلامونم دادیم لباس بدوزن که یه بژ کمرنگ خوشگل بود.یه مهمونی رفتیم و دو بار رستوران و الان با یه چمدون خیلی بزرگ هستم که بعد از ظهربرم خونه مامانیم که خیلی دلم تنگ شده و خیلی برنامه ها دارم.٢-٣ هفته ای یا یه کم بیشتر میمونم! شوهر جون هم داره تز مینویسه و قراره ٢ بار توی اینمدت بیاد که هر دو تاشم کلی کار داره.
میام با خبرای خوب....