خونه زندگیم
هر چند خونه والدین جان یه چیز دیگست ولی الان توی خونه خودم بهترین حسای ممکن رو دارم و یه تابستون دراز که براش برنامه دارم!
تموم مدتی که همسرم نبود، به مهمونی و دوست بازی گذشت! یه روز خونه دوستم غزال رفتم که با هم خاطرات دور مشترک شیرینی داریم! روز دلنگیزی با دوستم داشتیم و ساعاتی دلپذیر به گپ و گفت گذشت و غذاهای خیلی لذیذذذذذ.....با یه دوست دیگم خونه هنرمندان و غداهای گیاهی و دنجی سر ظهرش....نشر چشمه که چه زیاد دوسش دارم و خریدای کوچیک دوست داشتنی......حوب بود.
خیلی هول هولکی اومدم اینجا!!!!
امروز روز مرد و پدر....شوهرمو دعوت کردم رستوران شاندیز....الان برگشتیم و بسیار زیاد خوش گذشت. روز برادرم و پدرم که ناراحتیشون برام آخر زندگیه و استادم که حس علقه عمیقی بهش دارم حتا اگه یه سال هم بهش زنگ نزنم ولی این اس ام اس از واجباته.....
همسرم هم سفر بهش خیلی خوش گذشته بود....سوغاتی های خاص و زیبایی گرفتم...عطرهایی که دوست داشتم.....لباس و یه چیز خیلی خاص....که انتظار نداشتم اصلن.....یه حلقه با سه تا الماس که شکل قلب کوچولوهه از یه برند ایتالیایی و این به مناسبت سالگرد ازدواجمونه که کمتر از ٢ هفته دیگست! بازم یه ایده هایی دارم م م م م م که باید اجراش کنم! ایده هم با اشتیاق می پذیریم!
پ ن: همون روزی که خونه غزال بودم...همون وقتی که موبایلم زنگ زد...همون روزی که دوستم که توی شهر دانشگاهیمه و دوست خیلی خوبه بود ....گفت که تصادفا و بدون اینکه هر دو بدونن با دانشجوی ارشد من کلاس فری دیسکاشن میرن...همون روزی که دانشجوم کلی کلی کلی از من توی کلاس حرف میزنه و آخرش که اسممو میگه....دوستم تعجب میکنه...همون روزی که دوستم اینارو میگفت و من اشکم بیخودی اومد و اومد......چیز بیشتری نمیخوام....احساس شادی و حس خوب بینظیری داشتم....نوشتم که یادم نره!
دوستام!!!
تازگیا نوشتنم سخت شده ...یعنی وقتی میام مینویسم...ولی انگیزش اومدن کمتر شده هر چند همه دوستامو میخونم! همیشه!
تهرانم. تعطیلات تنها بودم بیشترشو. همه برنامه های خودشونو داشتن ومنم سر یه مقاله خیلی وقت گیر که بالاخره تموم شد.
یه روز دوستم و دیدم که از سالهای خیلی قبل با هم میرفتیم آریان..پ.ور و حالام ایران نیست. بسی بسیار خوش گذشت. تندیس رفتیم. بی وقفه حرف زدیم....خرید کردیم و لذت بردیم. عالی بود.
یه کم خونه دیدم. هنوز تعجب میکنم ار ۵٠ متری دو خوابه یا فلان جای شهرک بهمدان....نتیجه اینکه یا باید به متراژ ۶٠ تا ۶۵ اینجا توی یه حای خیلی متوسط رضایت داد و با سختی خریدش یا برم همون شهر دانشگاهیم و یه خونه خوب خرید البته با کمک خونواده! هنوز نمیدونم!
امروز دوست شیرازی دوران لیسانسمو بعد از ٧-٨ سال دیدم. خیلی بهمون خوش گذشت. بازم کلی حرف و خرید و حس خوب....
همسرم مسافرته. دلم خیلی تنگ شده و میل های پرشورشو که میخونم یا تلفنای دلتنگیشو........دلم پر میشه از عشقی که دلمو به تلاطم میندازه. گاهی وقتا آدم خودشم هم نمیدونه چقدر نفر دیکه رو دوست داره!
یه پیراهن خوشگل خریدم.
یه رنگ موی کاراملی براق رو با واریاسیون های جورواجور زدم به اون موی سیاه قبلی که ساخته بودم. رنگش عجیب زیبا شده! من برای خودم اصلن رنگ تیره دوست نداشتم!!!!
٣ روز تمامه که اینجام و منتظرم وقت رفتنم بشه. کلی کار انجام دادم این روزا. میرم خونه مامانم و همسرم هم ویزاشو گرفت و میره یه کنفرانس و امیدوارم بهش یه دنیا خوش بگذره.
یه نامه مهممم گم شده و باید پیگیری کنم. کلاسام تموم شد و دومین سال بودنم اینجا و به عبارتی جهارمین ترمم مثه برق و باد گذشت!!!
دارم یه تصمیمایی میگیرم. دلم میخواد البته به کمک وام و....خونه بخرم. توی این دو سه روز کلی خونه دیدم اینجا ولی چون هنوز به شهر عادت ندارم و نمیشناسمش نمیتونم تصمیم درستی بگیرم. به خریدن خونه توی تهران هم فکر کردم. حالا برم اونجا رو هم ببینم با این پول محدود و کوچیک چکار میشه کرد آیا!
از اواسط فروردین تا همین امروز هر روز کلی کار کردم و همواره در هر لحظه ٢-٣ تا کار در نوبت مونده هم داشتم. یه جورایی خسته شدم....
دو تا دانشجوم دفاع کردن و پروپوزالاشون تصویب شده و نفس راحتی کشیدم. مونده یکی دیگه + ٣ تا مقاله که باید خونده بشه......
-----------------------------------
میخواستم کلی غر بزنم ......از بعضی چیزا و شرایطی که الان خیلی بر وفق مراد نیست ..... ولی اوقات بسیار دلنگیزی هم داشتم .....
بچه هامو خیلی زیاد دوسشون دارم. کلی روحیه و انگیزه دارن و منم باهاشون که هستم خودمو یکی از اونا میدونم. کلی با هم حرف میزنیم و خوش میگذره.
خیلی از کارایی که فکر نمیکردم خیلی راحت ردیف شدن و همه چیز داره پیش میره به اون سمتی که دوست داریم ولی گاهی کمی هم خسته میشم!
یه دوست قدیمی دیدم و وقتی با هم رفتیم یه جای خوب توی این شهر و قدم زدیمو ار خودش و زندگیش گفت شرمنده شدم از کم تحملی و پر توقعی خودم!
یه خونه دیدم یه جای خوب توی این شهر.....نزدیک جنگل.....یه محله خیلی قشنگ....خوشبو و پر از گل....از همون بیرونش دوسش داشتم.....طبقه اول....خوشگل و پر از حس زندگی....صد و خورده ای متر با ٢ تا تراس بزرگ ولی بزرگتر و دلبازتر دیده میشد....پر از نور بود...عاشقش شدم.....همه چیز مدرن و دلباز با یه ویو عالی.... با دیدنش تموم سلولهای تنم موج مکزیکی شادی داشتن...... دلم میخوادش ولی هنوز جایی رو ندیدم و عجله هم اصلن نباید کرد.....
دارم واسه یه تابستون مفید برنامه ریزی میکنم. دلم میخواد آخر تابستون کلی حس خوب از این تعطیلی داشته باشم.
هفته دیگه ٢ تا دوستم میبینم که خیلی دوست دارم ببینمشون.
پ ن: داشتم به لیست هدفها و برنامه های امسال که دم عید نوشته بودم نگاه میردم.....خیلی چیزاش انجام شده بود و من عاشق تیک زدن کنار تقویم قرمزی هستم که از خونه هنرمندان خریدم!
یه جلسه مونده به آخر
فکر میکردم دگه آخرین جلسه درسمه و تموم! بالاخره بعد از مدتها بودن در جوار خونواده....بار و بندیلمو جمع کردمو رفتم ٣-۴ روزم توی شهر دانشگاهیم موندم. خیلی کار انجام دادم و خیلی هم خسته شدم. ولی اون هوای بهشتی و اون ایده های توی سرم همه چی رو قشنگتر میکنه.
روز زن......صبح ۶.٣٠ بیدار شدم. با حوصله صبحانه مبسوطی خوردم و آماده شدم و کلاس رفتم. کلاسمو یه ربع زودترتموم کردم و با عجله رفتم سر یه جلسه دفاع که داور بودم. بعد هم دوان دوان جلسه گروه و انبوه پروپوزالهایی که پشت سر هم ارائه شدن.نرسیدم به مراسم روز زن برم و حتا کادوم رو بگیرم. رفتم اتاقم و ۶-٧ تا پیامک که یکی از قشنگتریناش مال همسرم بود. بدو بدو ناهار و کلاس و بعدم قرار با دانشجو.....تا حدود ۵....تا ٧ موندم دانشگاه.....کارام یه خورده تلنبار شده.....شبم اومدم سر خونه زندگیم....درست بعد ار یکماه! دلم تنگ گ گ گ شده بود و اینو وقتی رسیدم بیشتر فهمیدم. اون گلای رز توی گلدون......اون بسته کوچیک هدیه و اون بسته بزرگتر......دلم خیلی تنگ شده بود و یه هویی یه عالمه حس خوب مثه موج دریا.....ریخت توی رگهام......
رومبلیامونم دوخته شده بود و کلن قیافه خونمون تغییر کرده بود. روزای خوبیو دارم میگذرونم. یه ایده هاییم واسه تابستون دارم. فعلن بدونین میخوام برم عکاسی و فوتو شاپ و نرم افزارهاشیی که در توانمه یاد بگیرم. این از لذتهایییه که خیلی دوستش دارم. بقیشم باشه تا بعد!!!!