یهویی تصمیم گرفتم برم بالاخره لیزیک کنمو و راحت بشم. ظاهرن هم سیستم جدیدتری اومده به اسم prk (اگه اشتباه نکنم) و امروز پیش اون دکتر وقت داشتم. تا پس فردا که برم و آزمایشای مبسوطی بکنم و شاید همین هفته هم عمل....راستش من آدم شجاعی اصلن نیسم ولی برادرم هم از عملش راضی بود خیلی و یه حس درونی بهم میگه حتما اینکارو بکنم.......
بکوب نشستم سر 2 تا مقاله....تموم شد. کنگره تبریز هم نتایج اومد. یه سخنرانی یه پوستر....تا حالا هرگز تبریز نرفتم....و حدود کمی بیشتر از 2 هفته دیگه باید برم. کمی هیجان دارم......حالا اگه بشه با دوستم بریم....روزای خیلی بهتری خواهند بود......
با زندایی های همسرم یه مهمونی شام رستوران.....خیلی خوش گذشت و کلی حرف زدیم.....قراره مهمن بیاد برای مامان همسرم و البته شهریور که مهمونهای خوبی داریم و کلی روزای خوب منتظرن تا ما بهشون برسیم.......
مرداد داغ داغ
بالاخره بعد از چندین روز سر شلوغی اومدیم توی این خونه امن و پر آرامش! عاشق این صبحاییم که همسرمو رونه میکنم ...بساط کامپیوترو پهن میکنم.....و یکی دو ساعت لذتبخش توی هر جایی که دلم میخواد میچرخم.... لیوان چایی لیک پهلو.... خنکای کولر و همه چیز آروم و آرام بخش....
این روزا برادر همسرم اومد....و این یعنی ناهار و شام بیرون ....غذاهای خوشمزه مهمون مامان همسرم و تعطیلی آشپزخونه.... 2-3 بار حرف زدن و تبادل با جاری (که از این کلمه خوشم نمیاد!) و بیرون رفتنای دو نفریمون و پچ پچ و حواشیش سبب شد .....به هم خیلی نزدیک بشیم و واقعن دلم میخواست بیشتر بمونن....بیرون مبسوطی رفتیم و کلی لباس شادمان و رنگین خریدیم و بهمونم خیلی خوش گذشت......
دایی بزرگ همسرم و خونوادش هم اومدن و بساط رستوران و پرخوری مضاعف به راه افتاد.....هفته دلنگیزی بود!
این وسط 2 تا مقاله کنفرانسی ادیت شد و به کمی کارای جانبی هم رسیدیم...پاسپورت تمدید کردیم و ....همین!
پ ن 1- تابستون نصفه شده و هنوز چند تا کار مهم دارم که باید انجام بشه......
یه روز خوب
دارم فکر میکنم که زبان میخونم.....وبلاگ خونی میکنم.....کمی سرچ دارم برای یه مقاله.....کلاس حرکات موزونم هم هست.....و برنامه روزمو تنظیم میکنم.....توی دستشوییم....تلفن زنگ میزنه و زنگ میزنه......میام برش میدارم......اوووه....سونیاست.....دلم براش تنگ شده بود...همش فکر میکنم کاری داره ولی کلی بی دلیل با هم حرف میزنیم.....خیلی خیلی.....از برنامه هاش و بچش و کارش و این که 2 هفته دیگه میاد اینجا دیدن مامانش.......قرار میزاریم همو ببینیم......
با خودم فکر میکنم امروز روز خوبی خواهد بود......کمی زبان میخونم.....دارم ته دیگ ماکارونی رو میزارم که موبایلم رنگمیخوره......وای نسرین جونمه از سوریه......دلم براش تنگ گ گ گ شده بود.....خیلی......حرف میزنیم....حرف میزنیم....2-3 روز خواب میدیده داریم فیت فیت میکنیم......و این همون دوستمه که روز عروسیم تا من آماده شدم که برم بیرون از آرایشگاه حرف زدیم.....که فردای روز عروسی 9 صبح قرار گذاشتیم بیرون رفتیم و فیتیدیم چون فقط 2 روز میموند و میرفتش...... خوب بود.....کلی حرف زدیم و دلم باز و گشاده و خوشحال بود.......
با دوست دیگم که کلاس حرکات موزون میریم و کلاسشم دوست داریم.....قرار شد من برم جون اون مریض بود و تبدار.....کلاسو کنسل کردم و همون موقع شیوا زنگ زد که نزدیک خونمونه و توی پارک قرار بداریم.....خیلی وقت بود ندیده بودمش......نشون به اون نشون.....من و همسرم که معمولا هر روز میریم پیاده روی......و 5 دور... دور پارک راه میریم.....همسرمو تنها گذاشتم و رفتیم چایخونه سنتی وسط پارک و کلی خوردیم و حرف زدیمو و تا 10 شب هم طول کشید و البته هنوز میتونست ادامه داشته باشه.
اینا برنامه دیروز من بوده....و این 3 دوست دوستای اوایل دوره کارشناسی.....روز دلپذیری بود........دوستای آدم گنجای اون آدمن......سعی کنیم بدون هیچگونه قضاوتی....دوستامونو دوست داشته باشیم.......
تیرداد
روزای گرم تابستونو میگذرونیم.....تولد میگیریم....کیک خامه ای میوه دار برای اولین بار درست میکنیم......دسرای جدید میدرستیم و خوبم در میان......مهمونی دوستم میرم..... خاطرات قدیمی رو مرور میکنیم.....با دوستامون بیرون میریم.....دو سه باری خرید میرم.....مهمونی تولد میریم که توی باغه و خوش میگدره و با دوستای جدیدی آشنا میشیم.....روزای آرومین....مامان بزرگم فشارش بالا میره و نگران میشیم.....برادرم کازک کرده چشمشو و اونم نگران و بعدش شاد میشم......زبان میخونم و خونذنش بهم حسای خوب میده......همچنان مقاله اصلاح میکنم و خسته میشم.......وبلاگ و فیس بوک و کمی ایده پردازی هم اضافه کنین.