مهر و بوی درس و کار.....

خب امروز صبح رسیدم تهران......خستم خیلی ولی هیجانزدم.....الان 20 روزی میشه که پروسه خونه در جریان بوده....از اون صبجی که رسیدم و با یه ظرف کله پاچه رفتم خونه دوستم.....تا اون ظهر و عصرایی که هر روز رفتم دنبال خونه و محله شناسی و حواشیش....از اون 2 روزی که دوستم مریم پا به پام اومد....و لباسای خیلی خیلی خوشگلی که از دبی برام خریده بود اون بلوز ساتن صورتی...اون پیراهن یلند مشکی و دستکش چرم عسلی خوشگل که خیلی خیلی دوسشون دارم م م  تا خونه دوست دیگم و هر روز و هر روز خونه دیدن تا بالاخره همسرم امتحانشو داد و اومد و ار بین 7-8 تا خونه یی که خوشم اومده بود...یکیشو انتخاب کردیمو و وکیل هم مونده که سند و ببینه و صاحب خونه از سفر بیاد و بخریمش........

یه خونه کوچیک نقلی که باید خودمون پکیج و کابینت و خیلی کارای دیگشو بکنیم...باید کلی قسط بدیم ولی حس خوبیم داریم.....اگه قرار بود دیگه حتمن مال ما باشه براتون بیشنر میگم در موردش....

و حالا حواشیش.....خونه دوستم منو برد به دورانای دانشجوییم.....بی انظباتیای مجردی....تا ساعت 3.5 حرف زدن و بعدش بیهوش شدن......دغدغه هاشون......ساعتها آماده شدن و بیرون رفتناشون.....برنامه هاشون.........روزای خیلی خوبی بود......

یه دوست دوستیشو برام خیلی پر رنگتر از همیشه کرد  و با اینکه 2-3 ساله میشناسمش مثه اینه که 20 ساله با هم دوستیم.....

یه دوست جدید پیدا کردم که دانشجوی دکتری مالزیه.....لحطات شادی گذروندیم و خندیدیم.......

دیشب 4 نفری رفتیم بیرون.....خیلی خوش گذشت و داریم یه فکر خام میپزیم که همگی با هم بریم مالری شاید .کلی به خوذمون خوش بگدرونیم ...

پ ن 1- این آخرین هفته تعطیلاتمونه!

پ ن 2- دلم برای اینجا خیلی تنگ شده بود.....

  
نویسنده : ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها :


خونه

اینکه ابن شهر کجا خونش چجوریه..... کدوم محله سندش وقفیه......کجا چشم انداز بهتری داره......نقشه چجوری بهتره.....و هزار سوال دیگه رو ......از من بپرسین......

شوهرم دبروز اومد و مبریم که یکی تر اون خونه ها رو نهایی کنیم....حالا اگه بشه خرید ...اگرم نشه فعلا رهن......خیلی خستم ولی حولشی خوبیم داشتم......با تفصیل میام......الان دانشگاهم و رفت و آمد بسیار....

  
نویسنده : ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها :


چمدون

بالاخره دیروز اون لنز پانسمان که مثه یه جسم خارجی اضافی توی چشمام بود هم برداشتن و احساس خیلی بهتری دارم. اوضاع بینایی هم خوبه غیر از تاری خفیفی که اونم امیدوارم به زودی رفع بشه!

دارم چمدونمو میبیندم.....یه چمدون بزرگ....میخوام برم شهر دانشگاهیم که کلی کار دارم اونجا و البته فردا هم یه دفاعیست که هنوز نصفشو نخوندم......و در ضمنش از دیدن اون دوست عزیزم که از سفر هم اومده و کلی چیزای خوشگل منتطرمه که برم ببینمشون.....تا دوستای دیگه و قرار پیاده روی....تا نسرین عزیزم که اونم تصادفا همونروزا اونجاست و میخواد بره عروسی........امیدوارم کارام اونجوری که میخوام انحام بشه و بعدش هم میرم پیش مامانم اینا و مسافرتکی هم باهاشون میرم.......

این روزا، همسرم خیلی گرفتار بوده و هست و نتیجش صرف وقت خیلی بیشتر با دوستام یا کارای خودم توی خونه هستن و بودن.

یه دوست جدید پیدا کردم که خیلی خوشحالم و منتظرم برگردم و کلی وقت دلنگیز با هم بگذونیم.

به انرزی مثبتتون برای پیدا کردن یه خونه نقلی کوچیک و خوشگل نیاز دارم خیلی.......

  
نویسنده : ; ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها :


هوای خنک

ذهنم مشغوله کاراییه که تا مهر باید بکنم. همسرم هم میخواد تا مهر دفاع کنه و من همراهی اونو توی این کارا ی پیش روم نخواهم داشت!

وای 2-3 تا کار بزرگ دارم........حالا میگم انجام که شد.....

صبح پامیشم.....به آرایشگرم زنگ میزنم و میرم اونجا.....فکر میکنم تا 12 برمیگردم.... ولی تا 4.5 هر بلایی که به فکرم میرسه سر خودم در میارم.......موهامو بیرنگ میکنم و میخوام یه رنگ برنزی- بژ برام بزاره که توش دودی و زیتونی هم کمی میریزه........حدود ساعت  3 که 2 تا خانومه دیگه هم اومدن....واسه کارای دیگه میخوان که موهاشون رنگ من بشه و با خودم فکر میکنم خوشگله لابد..........صورتم روشن شده .......

شب میریم رستورانی که تازه کشفش کردیم.......خوش میگذره....

**************************

دیروز روز دلنگیزی بود.......با دوستم که اینجا نیست....همون دوستی که صبح عروسیم رسید و الان سوریست.....قرار دارم....هیجان دارم. ....همش چند ساعت اینجاست......میرم مطب دکتر چشم پزشکی......چشمام چک میشه....خیلی طول میکشه.........سریع میرم پیش دوستم.........خوشگلتر از همیشست......کلی حرف میزنیم.......برام یه هدیه خوشگل آورده.........وقتی میبینمش بیشتر میفههمم دلم چقدر تنگ بوده....کاش اینجا بود...... ساعت 9 با یه دوست دیگم قرار دارم.....میاد و میریم......آخرش سر از ط.ر.ق.ب.ه در میاریم و شام میخوریم.....نگران همسرمم که تنهاست توی خونه ولی اون اصرار داره که تا هر وقت دلم خواست با دوستم باشم و اوتم داشت درس میخوند واسه امتخان 25 ام.......بالاخره 11.30 میام خونه.......روز خیلی خوبی بود......

پ ن: الان که توی نور موهامومیبینم هویجی هم توش داره......یه جورایی نارنجی هم هست!!!!

  
نویسنده : ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها :


عینک....خداحافظ

5 شنبه چشمامو عمل کردم. اصلن اصلن درد نداشت و همه چیز زودی تموم شد. 2 روزم آبریزش و حساسیت به نور و یهویی همه چیز تموم شد. خوشحالم.

امروزم رفتم یه مزون و یه پیراهن سفارش دادم بلکه شاید خوب بشه و همین و مدل و پارچه و  اکسسوریاش کلی برام اوقات دلپذیری ساختن. حالا تا ببینیم چی دربیادش!!!!

  
نویسنده : ; ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها :