سلام. بالاخره امروز صبح برگشتم. خیلی خوش گذشت.  هرچند 3-4 روزی به سرماخوردگی گذشت اما بالاخره به یه سری کاراموون رسیدیم و کلی هم خوش گذروندیم و کمیم کلکل کردیم و یه کم دوستای مشهدیمو دیدم. بعد از اون همه کار دیگه به گمونم این استراحت یک هفته ده روزه لازم بود.

بالاخره  آیینه مونو خریدیم. گرد ساده با یه ردیف گل و دادیم شمعدونمونم بسازن که 10 روز دیگه آماده میشه. بعدن عکسشو میذارم اینجا. شهریارم این ترم خیلی درساش سنگینه اما خیلی سعی کرد بهم خیلی خوش بگذره. یه روزم رفتیم شاندیز رستوران ارم و بعدم اون آخرای شاندیز ( فکر کنم طرفای زشک) که خیلی قشنگ بود. خیلی. مثه جاده چالوس خودمون و چند تا عکس خیلی خوشگل پاییزی  با برگای رنگ و وارنگ  گرفتیم.

دارم تمرین میکنم از اتفاقات کوچیک و معمولی زندگیم لذت ببرم. دارم سعی میکنم خودمو به لحظه هام بسپرم و لذت ببرم. نمیدونم حسمو میفهمین یا نه؟ ماها فقط میدوییم و به اوون آخرش نگاه میکنیم و یادمون میره مسیرو ببینیم. یه وقتایی که اگه خدا بخاد و شانسم بیاریم ممکنه به آخرشم برسیم اما فقط همین. مزه مزه کردن لحظات نعمت بزرگیه. دیدن آدما...بچه ها...مناظر... لذت فکر شادمان داشتن و  خیلی چیزای دیگه.

یه چیز دیگم هست. زندگی مشترک مستلزم اینه که کمتر خودخواه باشیم. منافع مشترک رئ ببینیم و گذشت داشته باشیم. اینا سخته عملا. خدا کمک کنه که به این حرفای قشنگ نزدیک و نزدیکتر بشیم.

....داشتم میگفتم....بالاخره دیشب سرویس خوابمونم سفارش دادیم و میز زیر تلویزیون. آقاهه گفت 2 ماه طول میکشه تا از ترکیه بیاد و ما عجله ای هم نداریم البته. فعلا فکر کنم بهتره برم پرده اتافها رو از اطلس پود بخرم. ظاهرن حراجش شروع شده. و بعد به یه عالمه درس و کارام برسم. راستی توی این مدت کلی وبلاگای قدیم و جدیدو خووندم اما نشد چندان کامنت بذارم. دوباره اوومدم که حضور فعالتری داشته باشم. راستی راجع به پرده کسی نظری نداره؟؟؟؟

  
نویسنده : ; ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٦
تگ ها :


Lilypie First Birthday tickers