یه همه عالمه نبودم اینجا. دلم اما گاهی خیلی تنگ میشه واسه این خوونم. یه مدتیه وبلاگ میخوونم. و وقتی یه جریان و دنبال میکنم اوونقدر توش غرق میشم که گوویی دارم تجربش میکنم. گاهی میشم دختر 21 ساله که داره ازدواج میکنه گاهی دختر ساروی و گاهیم مامان دوتابچه! ***** تازگیا کارام روی روال خوووبی آروم آروم داره انجام میشه. دیروز توی اتوبوس که داشتم برمیگشتم خونه داشتم به کارای روتینم فکر میکردم. به نظرو لذتبخشترین کار روزمره آدم خط زدن دونه دونه لیست کاراییه که واسه روزش مینویشه ***** اوضاع زندگی زناشویایی هم خوبه. دلم تنگ میشه بهونه میگیرم گاهیم نق میزنم.....اما آرومم. پس خداروشکر. فقط کاش حداقل نزدیکتر بودیم یه کم. خیلی دوره آخه! واقعن دلم یه مسافرت میخواد حتی دو روزه وبلاگ یکی از دوستای وبلاگی رو میخوندم و دلم واسه اوون دخمر کوچولوهه که توی درونم دستاشو زده زیر چوونش و داره نگام میمنه میسوخه آخه! آخه طفلکی خیلی شلوغ و شیطوونه.... دلش میخواد سر به هوا بازی کنه....بدوئه شلوغ بازی دربیاره......آخه گناهی پر از شور زندگیه.....اما یه کم وقت نمیده بهش این شایلین خانووم. ***** 4 ماه دیگه وقت دارم مقاله بنوسم واسه وین. اوونوقت سال دیگه ایشاالا با شوشو میریم و واییییییییییی. یادمه پارسال که آقای همسر جووونم نبود دم بندر آمستردام تنها نشسته بودم....دلم یه عالمه غصه داشت......هممن موقعها شهریار جوونم میخواسته زنگ بزنه بهم اما فکر کرده بعدن سر یه فرصت مناسب این کار رو بکنه......و بدین صورت من اونجاها کلی غصه خوردم که چرا تنهام و اگه تنها نبودم چه آتیشی میسوزوندم پینوشت: من نه هنوز جمعه بازار رفتم نه مولوی! هیچکی نمیخواد بره اونجاها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
.
*****
. خستگی روحی دارم. اما همسر جوونم خیلی درس داره و من نباید حتی بگم چون ناراحت میشه و شاید غصه بخوره.
....اینهمه داریم دوتایی درس میخونیم کار میکنیم و دوریم......اینهمه مقاله....گلاس....دانشجوهام......ا.نهمه خانووم نمایی و کمنقص رفتار کردن!!!!!
!!!!!!!!!!!!!!!
تگ ها :
