مارکوپولویی شدهام واسه خودم! یادمه قبلنا که جوونتر بودم، گاهی واسه رفتن خونه دوستم که مثلن یه ربع با خونمون فاصله داشت ٩٧ تا دلیل زیرپوستی میاوردم که مثلن خودمو قانع کنم که مثلن من دوست دارم برم ولی بنا به اون دلایل نمیشه برم....هر چند ته ته دلم میدونستم تنبلیم میشه و فقط همین!
ولی الان فاصله ٧-٨ و ١١-١٢ساعتی شهرها رو مثه فرفره میرم و میام و دیگه ازون حسهای دور هم خبری نیست که نیست.
خب، هفته پیش من از اینجا و همسر از اونور رفتیم تهران. همسرم سخنرانی مقالهای داشت در دانشگاه شریف و منم کلی کار ریز و درشت. قرار با دوستام....خونه اون دوست خیلی خوشسلیقم...بعد سخنرانی همسر با یکی از دوستام که دکتری همون دانشگاه رو میخونه و هرهر خنده و یادآوری 2-3 سال اون دانشگاه....بستنی خورون توی حیاط و چندها ساعت حرف زدن...سر زدن به یکی دو مغازه و بوتیک محبوب و کمی خرید...کنسل کردن سفر چین همسر به بهونه اینکه من نمیتونم باهاش برم و لبخند گشاد زیرپوستی با همه وجودم....سر زدن به عکاسمون و سفارش آلبوم بزرگ بزرگ....دیدن خونه جدید برادر همسر جون که تازه خریدن و خیلی خوشگل و باسلیقه و دلباز...... و امروزم اومدم اینجا و لاینقطع کلاس و کفش نوی پاشنه داری که پایمان را آزرده کرده همچین!
بعنی هیچی به جز درس دادن....هر نیم ساعت با کلاس خاطره و خنده و کلی انرژی تشدیدی که هممون لمسش میکنیم....برام اینقدر لذت بخش نیست.
این هفته میرم به منزل مادری تا کلی خرید کنم واسه مهمونی هفته بعد و ایضا پیراهنی زیبا واسه یه عروسی نیمچه مهم.کسی آدرسی پاساجی...جایی میشناسه واسه یه پیراهن شیک و ساده....شدیدن استقبال میکنیم!
