سلام اومدم اما روز بدی رو گذروندم. خدا کنه دیگه پیش نیاد.

دوم اینکه بعد از اولتیماتوم شدیداللحن به ظاهر نرم استاد محترم راهنما از امروز ساعت ۹ صبح تا....تا.... نمیدانم کی؟ هر روز در دانشگاه....به سر میبرم و از اونجایی که این دانشگاه دانشگاه خودم نیست...کمی پشت کامپیوتر نشین شده ام.خدا کنه لااقل کارای تز خوب پیش بره.

دیشب یه کتاب خیلی قشنگ خوندم.  کتاب جدید گابریل گارسیا مارکز که لابد اگه کتاب صد سال تنهاییشو نخوندین اسمشو شنیدین. اسم این کتاب خاطرات روسپیان سودازده من هست که توی لیران با عنوان خاطرات دلبرکان غمگین من یه بار چاپ شده بعدشم نایاب شده.

پشت جلد کتاب آمده است:

"در سالگرد نود سالگي ام خواستم شب عشقي ديوانه وار را با نوجواني باکره بخود هديه دهم. به ياد رزا کارباکس افتادم؛ ملک يک خانه مخفي که عادت داشت هر وقت خبر تازه اي به دستش مي رسيد آنرا به مشتريان خويش اطلاع دهد. هيچ وقت به او و به هيچکدام از پيشنهادهاي وسوسه انگيز بي شرمانه اش تن نداده بودم. اما او اصولي را که من به آنها اعتقاد داشتم قبول نداشت و با لبخندي موذيانه مي گفت: اخلاقيات هم بستگي به زمان داره، خواهي ديد.

من نوشته های گابریل گارسیا رو دوست دارم. صاف و بی پرده و صریح و رویاییه و با خودش میبردت.  

دیگه اینکه یکی از دانشجوهای ارشدم که دیماه دفاع میکنه امروز اولین مقاله تزشو توی یه کنفرانس دفاع کرد. خوشحالم. شاید بیشتر از خودش. من نتونستم برم اما .....خسشو نمیتونم بگم اما .....مثه اینه که یه آلبالوی چاق رو بین لب و دندونات نگه داشته باشی و هر از گاهی یه فشار کوچیک لذت بخش بهش اعمال کنی.

خوشی

  
نویسنده : ; ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ آذر ۱۳۸٦
تگ ها :


Lilypie First Birthday tickers