ملکوت
وای از این هفته یی که گذشت و همین نیم ساعته که فکر میکنم رها شدم....
هفته پیش فرودگاه شهر محل کارم.....تیک آف....خستگی.....بالای مشهد و یه عالمه جراغ روشن....خلبان:تا دقایقی بعد فرود می آییم.... یه ربع بعد....میچرخیم.....ارتفاع کم نمیشه....دلم شور میزنه....مشکی هست که همه چی.....دختر بغلیم داره میره لباس عروس بخره....خوابه.....دلم خالیه......خلبان: بعلت برخی شرایط برمیگردیم به شهر مبدا......دلم خالیه.....هری میریزه.....دختر مثه ابر باهار گریه....پیزمرده قران میخونه....بقیه صلوات....بقیم حالشون بهم خورده و بلبشوییه...... با خوذم مثه فیلما فکر میکنم....اولش اینکه امکان نداره....من هنور جووونم....خیلی کار دارم....هنوز هیچ کاری نکردم....تکونهای شدی و لرزش....جوی که همه رو گرفته...مهماندارهای ترسیده و توضیجی که داده نمیشه....یه رب بعد....میبینم....آروم شدم....همه با همیم....مردن ...خیلی دور نیست...خیلی نزدیکه.....هنوز گریه میکنه.....بغلش میکنم....چشام پر اشک میشه ولی همونجا میمونه....پشتشو میمالم.....میخندیم.....میمیریم تا فرود میاد.....شوهرم نیمه بیهوشه از ترس....هیچکی خبر درستی نداده.....مامان همسری زبونش بند اومده...تند تند زنگ میزنن.....تا میرسیم روی زمین....سه جهارم جمعیت میدون میرن خونه هاشون.....جالبه خیلیاشون بالای ۶٠ سالن ولی چنان با شتاب میرن که انگار عمر دوباره گرفتن.....من و دختر عروس اینده و خانوم دکتر جوونی که باهاش آشنا شدیم میمونیمبا چند تا آقا....و....
و......
٣ ساعت بعد باز سوار هواپیما میشیم و با دلی خجسته میپریم به مشهد. شوهرم هنوز فرودگاه مونده......ساغت حدود ١ شبه.فردا یه مهمونی یادبوده....میریم سوپر شبانه روزی و یه عالمه مواد اولیه واسه دسر پزون ٧٠ نفرو میخریم و میریم خونه!
دسرام عالی میشن. مهمونی هم خوبه. خانومانه پیراهن و ساپورت میپوشم و موهامم خیلی زیبا مبشن. حسم ازخودم و از زندگی عالیه.
تموم هفته گذشته ذوی دو سه تا پروپوزال بچه ها و دو تا مقاله خودم که ویراستاذ نهایی خرده فرمایش داده کار میکنم....خسته میشممممم خیلی ...تموم شونه هام از درد ذق ذق میکنه. فرمای گرانت....تمدید حکم....١٠٠٠ تا فرم و برگه.....
میزم به شهر کاریم ولی با اتوبوس....هواش عالیه....عجب اینجا آرامش دارم....میرم کلی کارامو انجام میدم....کلی پرینت میگیرم....کارامو تحویل میذم.....رئیس دانشگاه خیلی هوامو داره....کلی کارای زیر پوستی برام انجام میده.....فرداش کلاس و کلاس و جلسه و قرار با ٣ تا دانشجو...پروژه های لیسانس....کلاس بعدیم توی آمفی تئاتر...دوسشون دارم خیلی ....ساعت ٣ با یه دانشجوی از زیر کار دررو قرار دارم...آخرین ددلاین سابمیت مقالست و اومده با یه دنیا بهانه.....شروع میکنیم...میکنم به نوشتن....تا ۴....۵....خستم....۶....٧....دیکه جفتمون رنگمون پریده....٨ سابمیت میشن ٢ تا مقاله خوشگل.....۵٠٠ بار گفته شرمندست ولی میدونم اثرش فقط ٢-٣ ساعته....وسایلم برمیدارم....میام ترمیتال....
امروزصبح میرسم. تا ساعت یک یه کار باید تحویل بدم.....١٢ تموم میشه....ایمیل میکنم ومیخوایم.....الان چایی خوردیم و عصر دلنگیزیه......
فردا شب با دوستامون میریم باغ.....
