آپیدن با اعمال شاقه
الان چند روزه میخوام آپ بکنم
و حسشم هست ولی اصلن وقت نمیشه و این مربوط به اینه که خونه هنوز اینترنت ندارم.
با اعتیا.د اینترنتی که داشتم فکر میکردم که تحملش ممکن نباشه ولی عجیب وقتام
کشدار و طولانیتر شده و ناراضی هم نیستم.
این ترم به میمنت و مبارکی
تموم شد و کلی خوشحالم که سخت نگذشت. اول ترم هرگز فکرشم نمیکردم که ممکنه اینهمه اتفاق بیفته و الان هنوز منتظرم .....ولی خودم نمیدونم منتظر چی...
حالا بریم سر حسای روزانه نویسی.....
------
یه روز هفتست....درسام تمومه و اصلن حوصله دانشگاه رو ندارم.....میرم خرید.....کلم بروکلی، کرفس، فلفلای رنگی و کلی سبزیای جورواجور و نون محلی و یه عالمه چیزایی که بهشون میگم غذاهای سلامتی میخرم.....همه این کار را با تانی و لذت انجام میدم و سعی میکنم که هر لحظه رو حس کنم.....هوای آفتابی و دلنگیز توی این زمستون و برگشتن به خونه و درست کردن سالاد کم کالری و سوپ لذیذ و دیدن تلویزیون و صحبت با دوستم و کلی حس آرووم.......
------
قرار بود امروز جلسه مصاحبه دکتری باشه.....یاد دوران خودم میفتم که استرس هم داشتم و تمام حسای اونموقع......با تانی بیدار میشم....به یه استادم زنگ میزنم و باهاش مشورت میکنم در مورد امروز.....میرم دانشگاه....چند دقیقه دیر میرسم....حس خوبی دارم.....دونه دونه میان تو ...همه جور دانشجو....دختر و پسر.....سوالا رو من شروع میکنم و بعد از خوش و بش و معمول... کمی هر چیزی رو میپیچونم تا مدیریتشون و تحلیلشونو ببینم......راستش هیچکدوم حرفی برای گفتن ندارن....هیچ کدوم حتا معمولی هم نیستن.....یه آقای خیلی بزرگ هم هست...با موهای سفید......با کلی مقاله های آبکی ولی زیاد............با خودم فکر میکنم بچه های الان که دارن ارشد میخونن بعضیاشون خیلی بهترن......پروسه امتیاز و حساب کتابا تا غروب طول میکشه....خیلی خسته میشم....
ممکنه عهده دار یه آگاهی نامه مربوط به رشتمون بشم.....بنا به دلایلی که قدیمیه این موضوع برام جالب میشه....
میام خونه.....همسرم پژوهشگر برگزیده دانشگاهشون شده.....خوشحال میشم......خیلی.....فعلا اون مشهده و من اینجا تا کاراشو تموم کنه......دیر میگذره کمی.....ولی همه چیز در مود آرامشه!