صبح خابالو
تا 6 صبح تونستم بیدار بمونم و قسمت عمده ای از مراسم رو با جزییات ببینم. نتیجش هم اینه که الان نیمچه خمار و خابالو هستم ولی همون چیزی که بهش میگم عرق و شعف ملی ......الان در بالاترین حد خودشه.
امروز توی اون شیرینی خواب دم ظهر...برادرم خبر قبولی امتحان جامعشو داد و همسرم خبر کاری خودشو و حکم خوردن عنقریبشو توی همین دانشگاه. از خوشحالی نتونستم بخوابم و الان با چشمای نخودی نشستم و تایپ میکنم و فقط فردا و پس فردا اینجام و بعدش میرم تهران........
- این روزا کلی خبر و اتفاقای ریزم و درشت میفته. کلیدم جا میمونه خونه و مجبور میشم بین دو تا امتحان که توی 2 دانشگاه مختلفه و قبل از امتحان دوم زود بیام خونه و کلید ساز بیارم و با استرس کلید پشت در جاموندمو بردارم و سر بزنگاه برسم به دفترم که سوالای بچه ها پرینت گرفته و آماده اونجاست! روز پراسترسی بود ولی بازم همه کلیدام به یه دسته کلیده هنوز!
- با دوستم که این روزا خیلی زیاد دوستش دارم.....کمی با هم وقت گذروندیم و خریدکایی واسه خونه کردیم هر چند این خونه هنوز فرم خونه زندگی نداره واقعن!
- از یه دانشجو به حد غیر قابل تصوری عصبانی هستم و امیدوارم به انفجار نکشه. نمیدونم چطور میشه که مثلا تحصیلات تکمیلی...ولی اینقدر لاابالی و بینظم و بهانه تراش و شلخته و ......
- توی اینجا به نطرم میرسه (ممکنه فکرم درست نباشه) مردم خیلی به حرف هم اهمیت میدن و اصلن به خاطر این زندگی میکنن .....امیدوارم از ابتذال این خاله بازی و خاله خانباجی بازی متمدنانه دور باشم و بمونم.
- یه دوست دور فیس بوکی که یه زمانی همدانشگاهیمن بود و البته نقاشی میخوند.....گالری نقاشی زده بود به نام خودش و گزارش نمام مراسم افتتاحیه و تابلوهاش و ووووووووهم براش خیلی خوشحالم و هم دلم خواست.........یعنی لذت دیدن اون عکسا و مراسم افتتاح گالریش و دیدن سلیقه فوق العادش عجیب دلنگیز بوددددد!
خیلی حرف دارم ولی الان چیزی به ذهنم نمیرسه. نمیدونم اینو باید بگم یا نه .....همیشه به عمق یه رابطه حسی اهمیت خاصی میدم و خوشبختانه با همسرم دوستی عمیقی توی این یکماهه اخیر داریم که عمقش بیشتر از همه وقتا تا حالا بوده و این برامون خوشاینده.