خاطره

حال و هوای مهر داره منو میبره به پارسال. با یکی دو تا خوونواده دیگه دریاکنار بودیم. اول، دوم و سه مهرم گذشت و ما هنوز اوونجا بودیم. من مهر ماه...درس، مدرسه، دانشگاه و بچه ها رو دوووس دارم. چون منو از تنهایی در میاره و همیشه یه سری آدما در این بین هستن که بودنشونو دوس دارم. اوون موقع شهریار نبود. ماها از 8 سال پیش همو دیده بودیم. توی یه تولد که مامانشون رو و بعد خودشو. ازهم خوشمون اوومد همون موقع. اما اوون توی حال و هوای خودش بود. خیلی مغرور و پر مدعا. منم البته بیشتر. و مسئله فراموش شد. البته هرزگاهی ار دوستای مشترکمون میشنیدم که داره چکار میکنه و اوون هم. یادمه اوون روز توی تولد گفت میخواین چکار کنین واسه آینده....گفتم میخوام ارشد بخوونم. اوون موقع اوون شاگرد اول بود. گفت بعد میخوایین ایران بمونین؟ گفتن باید ببینم چی پیش بیاد. اونموقع سال 2 دانشگاه بودیم......یادش بخیر. بعد اوون تهران قبول شد. از بچه ها شنیدم. و 2-3 ماه بعدش پدرشون فوت میکنه و انتقال میگیره واسه مشهد. یادمه وقتی شنیدم کلی براش غصه خوردم. بعد اوون مشنوه که من ارشد قبول شدم و 3 سال بعدش قبولی دکترا. بعد توی ارکات دیدمش. یادم رفته بود کلا. اما یهو یاد اوون روزای خووب کوچولویی و کل کل و ....! براش زدم آقای مهندس منو یادتون میاد؟ اوونم یه جواب کل کلی واسم نوشت. پارسال بود. بعد برام میل زد. گاهی که انلاین میشدم و اوون بود یه کلکلی میکردیم. بهش گفته بودم حیفه اگه درسشو ول کنه و ادامه نده. کلی گاهی حرف میزدیم. بعد شمارمو گرفت. یکی دو ماه بعد خبر داد قبول شده و من چقدر براش خوشحال شدم. اما همون موقع ها هم فکرشم نمیکردم که بخواد اتفاق جدیدی رخ بده... تا 20 مهرماه پازسال یهویی زنگ زد و من شوکه شدم. بیمقدمه کلی حرف زد و من گیج گیج بودم. یادمه یهو تبخال زدم یا یه چیزی شبیه اوون. هنوزم یاد اوون روزا میفتم قلبم تاپ تاپ میکنه.

 بقیشم باشه واسه بعدن. الان عسلم دانشگاهه و من دلم یه عالمه براش تنگ شده.

  
نویسنده : ; ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ مهر ۱۳۸٦
تگ ها :


Lilypie First Birthday tickers