بعد از یه خمیازززززه طولانی....خوبین دوس جونام؟ از صبح تا همین الان که ساعت 5 هست دانشگاهم و استاد فقید معظم گفتن ساعت 30/6 تا 7 تشریفشونو میارن.

امروز خیییییلی خسته شدم. 2 تا گزارش ماهیانه نوشتم و گزارش نهایی پروژه استاد جان هم دیگه تموم شد.

--------------------------------------------------------اتمام غر غر

-این دو سه روز خیلی کار کردم.  گزارش 6 ماهه خودمم نوشتم که وقت دفاعشو باید بگیرم.

-امروز صبح میلمو که باز میکرده یهووی دیدم استادی که باهاش یه عالمه وقت بود مکاتبه میکردم ب ا ل ا خ ر ه برام دعوتنامه قرستاده که کلی خوششششحال شدم البته گرفتن وبزا برای من و شوشو جوون خودش کلی شانس و اقبال میخواد اما امیدوارم به این رویام برسم. چون خیلی وقت بود آرزوم بود برم دانشگاه مک گیل.

-هفته دیگه 4 شنبه میرم ساری. اولین دانشجوی ارشدم دفاع خواهد کرد و من احساس میکنم کم کم دارم خیلی بزرگ میشم و اینو اصلن دلم نمیخواد.

-الان یکماهی میشه شوشو جونمو ندیدیم و اصلنم نمیدونیم کی میشه همو ببینیم! دلم تنگ شده خیلی.

- مامان بهار خواسته برم یه گردنبند به سلیقه خودم (البته پیشنهادشم با خودم بود) بخرم که از اونایی که توشو که باز میکنی 2 تا عکس میخوره. واسه تنها نوه خوونواده همسر که یه دختر 4-5 سالست و من خیلی دوسش دارم. اما هنوز وقت نکردم برم بیرون.

هنور دارم فکر میکنم واسه ظرف و ظروفی که هیچیشو نخریدم! با میژون که رفتیم تیمچه یه مغازه دیدم که نمایندگی ظروف لئوناردوی ایتالیا بود. خیلی ظرفاش قشنگ بود. بچه ها جوون هیچ کی نظری نداره؟

 

پس نوشت: توی وبلاگای خیلی زیادی که میخونم..... از دخترای جوون تا خانومای جووون و بزرگتر...از های و هوی و تب و تاب و عاشقی و ازدواج و دوران عقد و تب و تابهاش تا همخونه شدن و گذشتن مدتی و کمی افسردگی یل نه....اندوه درونی بی دلیل و دل گرفتن ها و کشمکشهای نهفته روحی.....اینا منو به خودش جلب کرده بود.... تا اینگه هفته پیش توی یه درس عمومی روانشناسی.....چشمم به عقاید و هرم پیشنهادی مازلو افتاد و سخت به دلم چسبید. توی پست بعدی راجه بهش توضیح میدم.

  
نویسنده : ; ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٦
تگ ها :


Lilypie First Birthday tickers