سلام. درست یه ساعت بعد از اومدنم، اوومدم پای نت....دوست جونای وبلاگی یهویی یه عالمه کار انجام داده بودن...وقتی داشتم میخوندم وبلاگای خیلیاتون شادی داشت که منم خوشحال شدم....

دیروز از بندر عباس اومدم و سفر بدی نبود. کلی ایده گرفتم و به اندازه 2 واحد درس عملی واقعن چیز یاد گرفتم. هر روز 5.45 صبح بیدار شدم و تا ساعت 4 و5 هم پالایشگاه بودم بعدم خودم میرفتم شهرگردی. روز اول که یه کوچولو سوغاتی اونم فقط واسه شوشو Hairdoو دیگشم حس خرید نداشتم. دلم میخواد باهاش برم خرید و باهام باشه و بگه هر چی دوس داری بگو......مثه خیلی وقتای دیکه...اینتوری دوست نداشتم. روز آخرم که صرفن میخواستم نسبت به شهر سنس بگیرم. از همون راه پالایشگاه با مقنعه و صورت سوخته سرخ.....مدت طولانی کنار دریا راه رفتم و فکر نکردم....بعد رفتم جاهای چیپ و پایین شهر...رفتم که آدما رو ببینم....دیدن جریان زندگی...رابطه ها.... آدما برام همیشه جالبن و حس هر شهر یا کشوری....رو باید هینطوری گرفت...بودن و لمسشون بدون تمایزی....نمیتونم خوب بیان کتم چون نویسنده خوبی نیستم اما خیلی خووب بود. هیجاناشون....عروس دامادای کم سال که معلوم بود تازه ازدواج کردن ....دیدن خرج تمام پس انداز آقاهه برای صندل پر زرق و برق که مثه طلای 24 عیار میدرخشید و پاهای سوخته سیاه لاغر نوعروسش... جنسای براق و پر زرق و برق و درخشان و برق چشمای سیاهشون و دیدن امنهمه بنجل به نظر من...یکجا........میدونین .... اکثرشون شاد بودن و بی مضایقه..... خوشحال بودن....خوشحال بودنم چیزی نیست که لمسش نتونی بکنی....چنان شار انرژی ساطع میکردن که آدم تحت تاثیر قرار میگرفت.....یاد کارگرای اونروزمون افتادم....سه تا کارگر از یه ده اطراف سرخون....(همون دهی که زناش از اون چشم بندای رنگی میزنن و دهشون خیلی دلگیر بود و خالی و خشک با شترا و کم آبی و صورتای سوخته....فهمیدین کدوم دهو میگم....؟ همون که مثه فیلما بود...همون که زیست بوم خیلی وحشی داشت و هر خونه ای ...خونه که نه کپر ...فقط یه اتاق داشت و اون ظهر بعضیاشون اومده بودن زیر سایبئنی که از نخل درست کرده بودن دراز کشیده بودن روی یه حصیر پاره......) سه تا جوون 17-18 ساله با دوپایی انگشتی و شلوارای بندری پاچه لوله تفنگی که بالاش گشاد بود و پر نقش....توی دستاشون انگشتر بود و یکیشونم گوشی موبایل داشت. ناظر پروژه از اونی که پاهاش مثه نی قلیون بود پرسید با این دمپایی ها؟ شما چطور کارگرایی هستین؟ بعد دیدیم که همون دمپاییشونم در آوردن و خوشحال بودن. میخندیدن و به آقای ناظر گفت که آی آقا دلت خوش باشه....دلم خوش باشه..پول نمیخوام.همینقدر که میدین کافیه!! من نتیجه ای نمیخوام بگیرم ....فقط حسسایی که از سفرم گرفتم نوشتم. اون شب رفتم بوف..خودم خودمو مهمون کردم و اما دلم اصلن خوشحال نبود. سرویس ساعت 8.45 شب میومد و من از یکربع به 8 رفتم توی ایستگاه نشستم...ناراحت نبودم...دلیلی نداشت...اما 20 دقیقه اشکام روی گونه هام سر میخوردن. نه سبک شدم و نه سنگین....گذشت.

 

پینوشت 1- قراره 4-5 روزه دیگه که آزمایشای اولیه تموم شد حداقل یه هفته برم بندرعباس.... کسی کامنتی نداره؟

  
نویسنده : ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ اسفند ۱۳۸٦
تگ ها :