آخرین روز تعطیلات و یه جمعه کشدار طولانییه با بوی خواب و بهار. و چه کیفی میده پنجره اتاقتو باز میذاریو بهار و اشعه خورشید و آسمون بی ابر و تصاحب میکنی یا با دلخوشی کتاب میخوبی و گهگاهی غلت میزنی توی تختت.......من باهارو دوس دارم خیلییی.

امسال بنا به علت پست قبل، عید غم انگیزی بود اما بیشترین زمان رو با شهریار جونم صرف کردم. سعی کردیم هوای همو داشته باشیم و حالا که نگاه میکنم نتیجشو نزدیک شدن روحمون میبینم. بعد برای اولین بار با ماشین خودمون مسافرت.........(پی نوشت دارد!)....و چقدر عالی بود و بهمون خوش گذشت. تهران هم شهریارم خیلی نموند چون مامان بهار و نوه موموش خونواده و دست تنهایی و درس و کار و پروژه خودش....اما...همین مدت برنامه ریزی گردش و بیرون و تفریح و تولد بازی و بعدم که رفت با یه دنیا احساسای خوب. حالا هم که باید یه عالمه درس بخونه واسه امتحان جامع که اردیبهشت ماه هم من مطمئنم به لطف خدا به خوبی از پسش بر میاد.

 پی نوشت1: قبل از عید کلی برنامه چیدیم واسه یه سفر خوب که بهمون خیلی خوش بگذره و البته مامانم و مامان بهارم دوس داشتن که بریم. از کیش بگیر تا دبی و ترکیه و مالزی و باکو و .....فکر کردیم اما ثبت نام تورها از اسفند شروع میشد که بعد برنامه بندر عباس و ......مشکلات دیگه دست به دست هم دادن که نشه. ما هم فکر کردیم شاید واسه یه کنگره که مقالمون پذیرفته میشه تابستون بریم وین و بیخیال شدیم. خودمم همیشه واسه خوشگذرونی و مسافرت دنبال بهونه بودم که اگر همه چی اونجوری که برنامه ریزی کردیم باشه اونوقت میشه گفت خوبه و قاعدتن باید جایی یا چیز اسپشیالی باشه. اما میشه حتا تا همین کرج یا لواسون رفت و اونقدر خوش گذروند که حتی با یادآوری خاطرش هم لبحند بزنی و دلت قنج بزنه.  

پی نوشت2: وقتی اومدیم خونه ما و شهریار خرده ریزایی که تا حالا خریدم و بعد پرده هایی که واسه خونمون داده بودم دوخیده بودن دید...اونقدر خوشحال شد و خوشش اومد که فورا زنگ زد به رنگ کارکه بیاد و خونمون و شروع کنه. امیدوارم همه چی خیلی خوب پیش بره.

  
نویسنده : ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ فروردین ۱۳۸٧
تگ ها :


Lilypie First Birthday tickers