روزای بعد از عید داره مثه برق و باد میگذره بدون اینکه اصلن متوجه باشیم. الان 29 روزه که سال نو شده و من اصلن نفهمیدم چطور گذشت!!!کلی البته بدو بدو داشتم، تقریبن هر روز و یه کم کارای درسی و یه کم کارم و امور متفرقه و دیگه هیچ!

تزم هیچ پیشرفتی نداشته ولی من امیدوارم یه جورایی. الان دیگه تمام تمرکزم معطوف این موضوعه تقریبن!

در راستای اهداف خانه و زندگانی: یه روز رفتم شوش (اولین بارم بود!) و پاساژای ظرف و ظروفشو دیدم. خوب بود و قیمت ها هم اختلاف معنی داری داشت!!!! همون روز تیمچه هم رفتم و نتیجه های خوبی هم داشت که ایشالا به زودی خریدامو یه هویی انجام بدم. دیگه.....یه روزم رفتم یه رومیزی چهل تیکه دوزی خیلی قشنگ با مایه رنگی بنفش و سرخابی خروندم که وقتی نگاش میکنم بهم حس شادی میده و البته دو تا شمعدون پایه بلند برنجی خیلی قشنگ و یکی دو تا رومیزی کوچولو خریدم.

در راستای اهداف کاری: این که بعد از مدتها یه طرحی که قسمت عمده ایش رو بعهده دارم، تصویب شده و این برای من امتیاز بزرگی خواهد بود. امیدوارم خوب هم پیش بره.

در راستای اهداف سلامتی: بالاخره رفتم دندونپزشکی و دو تا دندون پر کردم و یه جرم گیری که خیلی حس خوبی دارم. و مهمتر از همه، بالاخره طلسم ورزشو شکوندم. میرم باشگاه و ایروبیک با دستگاه. این جنگولک بازیا با نشاط ترم میکنه.

در راستای خانواده کوچیکم: اتفاقاتی افتاد که منو متحیر کرد و کلی چیز ازش یاد گرفتم و در موردش فهمیدم. این که حاضره هر سختی و اتفاق ناخوشایندی رو تحمل کنه اما حتا خم به ابرو نیاره و به من و مامان بهار نگه با این دیدکه خانوما لطیفن و تحمل غصه رو ندارن. اینکه خونواده منو با جون و دل دوس داشته باشه. از ته دلش. من بهترین همسر دنیا رو دارم که دلم براش قد (.) شده.

 پینوشت: دو سه تا اتفاق افتاد که نتیجش خوب بود. یکی که مقالم واسه یه کنگره پذیرفته نشد. باورم نمیشد. مثه شوک بود. از 6 سال پیش که من اولین ترم ارشد بودم تا حالا این سابقه نداشته بود. همیشه مقالاتم پذیرفته شده بود. سخنرانی های خوب، مقاله برگزیده، ........اما ایندفعه حسش جالب بود! البته نه اینکه مقاله ای پذیرفته نشه یعنی اوت بوده ...میشه گفت توی اون محور مقاله زیاد بوده یا با محورهای اصلی اون کنگره هماهنگ نبوده. بین خودمون بمونه بهم خیلی برخورد و اصلن انتظارشو نداشتم. اما درس خوبی گرفتم. یکیشم این بود که با یه پروفسور ایرانی استاد یکی از دانشگاههای امریکا کلی حرف زدم و این بر اساس ایمیلی بود که براشون فرستاده بودم. بعنوان یه ایرانی برام خیلی جالب بود که اونقدر انرژی مثبت بهم داد و بر اساس رزومه من (اونم درست 10 دقیقه بعد از اینکه من ایمیلو فرستادم) باهام تماس گرفته بود و گفت نصف حمایت مالی منو متقبل میشه. مهم نیست جور بشه یا نه. مهم احساس خوبی بود که گرفتم و این که اگه هر چی بشیم....به هر جا که برسیم....باید مفید باشیم و اگه از دستمون براومد....بدون چشمداشت...به آدما کمک کنیم.سوم این که دیگه اصراری واسه هیچی ندارم....خوشحالم... میشه گفت آرومم و هر چی خدا جون برام بخواد همونو میخوام. همین.

سئوال: بچه ها جون به نظر شما مارک گاز و یخچال و ماشین لباسشویی و ظرفشویی و مایکروفر چیا بهتره؟اونایی که خریدن میشه راهنماییم کنن؟

  
نویسنده : ; ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ فروردین ۱۳۸٧
تگ ها :


Lilypie First Birthday tickers