سورپریز در سورپریز!

 

 هی نقشه کشیدم زنگ زدم تور پیدا کردم استانبول 7 روزه....تازه کلیم ایندفعه جلوی زبونم گرفته بودم که تعطیلیای خرداد که سالگرد خواستگاری رسمیمونم هست بریم....که... ناگهانی فهمیدم شهریار یکی دو هفتست نقاش داره و کابینتی و ... احتمالن چون اوندفعه که پرده هامون آماده شد گفته بودم دلم میخواد ایندفعه که میام پرده ها آویزون باشه......خلاصه میخواسته منو سورپریز کنه واسه تعطیلات خرداد که برم و خونمونو آماده ببینم!!!!!! خلاصه سورپریزا رو شد و البته سورپریز اون خیلی هیجان انگیز ناک تر بود. اصلن باورم نمیشد. بهترین خبر ممکن بود. حسش خیلی جالب بود و مهمتر اینکه مبلامونم از ترکیه رسیده و یعنی من 5 شنبه دیگه که میرم مشهد.... یعنی خونمون چه شکلی شدهGotcha؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

امروزم رفتم دو تا شمعدون قدیمی دیده بودم که اینا رومیزیه و خیلی خوشگله خریدم و دارم کلی هیجان بدر میکنم. ایندفعه مسافرتم یه جور دیگست.....از همونجا هم سریع میریم یخچال و گازو ماشین لباسشویی و ظرفشوری و مایکروفر ......میخریم و تموم میشه دیگه!

امروز که داشتم میرفتم خرید.... یاد قدیمترک ها افتادم.... یاد روزای خیلی خوب گذشته.... ده سال قبل....اونموقع ما 4-5 تا دانشجوی فینگیلی کارشناسی دانشگاه مشهد بودیم و از ما چند تا دوست، دو تامون مشهدی بودن و یکیشون ماشین داشت. چقدر چقدر خوش میگذشت کلاسامون...بعد از کلاسامون...نخودی خندیدنامون...احساس خیلی بزرگ بودنامون....روزایی با لذتهای ناب بودDoggy...سونیا با ماشینش با دکمه های نبسته و دستکشای توری و ماتیک نامرتب زده که همیشه یکورش کجکی بودHippie....و پر از هیجان. پرستو مغرور بود و عصا قورت داده....کم حرف بود اما به بودن با ما وابسته بود.... فرزانه Hippieشیرازی بود و سبزه و مهربون با کمی لهجه شیرازی و راضیه که شخصیت و رفتارش تابع زمان و مهربون بود و من خیلی دوسش داشتم.Hippieمن و اون و فرزانه همتیپ و همقد و همکلاسی بودیم و خوابگاهی و بیشتر با هم بودیم. توی کلاس گاهی  به نامه نگاری میگذشت و من هنور دو تاشو که اونا برام شعر سروده بودنو دارم! یه دختر ساده لوح هم داشتیم که چقدددددر سر کارش میذاشتیم و میخندیدیمReading a Book وهمه حرفامونو باور میکرد و خوشم با ما میخندید! هنوزم که با هم گاهی اس ام اس میزنیم هممون میگیم یاد اون روزا بخیر. و بعد دیگه شروع میشه....یادته!..... یادته!...... یادمه یه نمایشگاه گل توی هتل هایت رفتیم و چقدر خندیدیم....یاد طرقبه رفتنامون....ساعت 9 دوان دوان به خوابگاه رسیدنامون....یه کلاس داشتیم که استادش تاره استاد شده بود از همین دانشگاهی که الان من درس میخونم و خودش فکر میکرد خیلی مهمه و .... البته زودم از کوره در میرفت و تصمیمای عجولانه میگرفت و بعدش پشیمون میشد. یادمه یه روز راضیه یه حرفی زد که داشتم میمردم از خنده و احتمالن صورتم قرمز شده بوده و ایشون گفت تا آخر ترم باید من و اون یکی اینور کلاس بشینه یکی اونور.... درسامونم تعریفی نداشت البته....بعد اونقدر نطق کرد که دماغش دیگه از صورتی به قرمز و تمشکی تبدیل شد و ما همه موش شدیم و این علامت این بود که دیگه خیلی اوضاع بحرانیه.....ا شبای امتحان کتاب خریدنامون و تا خود صبح بیدار نشستنامون و چایی خوردنامون....بعدش فکر اینکه چقدر سوالای امتحان اشناست! اونقدر انواع و اقسام تقلب های ادونس انجام داده بودیم که الان وقتی میبینم دانشجوهای ترم پایین با ابتدایی ترین متد و دانشجوهای ترم آخری با متدهای کمی پیشرفته تر تقلب میکنن.... وقتی دلم بخواد باشون چشم به چشم بشم لبخند میزنم و اونا تعجب میکنن که ممکنه من فهمیده باشم!!!! هی!

بگذریم....

من اولین بار توی اون حال و هواها شهریارمو توی تولد دوستم با مامانشون دیدم....مامان باهارم خودشون پر شور زندگین و سرزنده شاد .....منم که همیشه همینطوریمو ذاتا نمیتونم برم توی مود دپرسی (یعنی میرم گاهی اما زودی خوب میشم)....من درس نخون....هرهری....شاد شنگولی....اما شهریار اینطور به من معرفی شد که شاگرد اول با معدل 18 و دستیار استادش و استاد حل مسئله و خیلی محترم و سنگین و مغرور اما من میفهمیدم اگه بجاش.....حتا از من هم شیطونتره! من شعله آتیش بودم و اون آتیش زیر خاکستر....خلاصه اونشب خیلی خوش گذشت و ....گذشت. یکی دو بار اتفاقی دیدمش توی خیابون و همین........البته گاهی از اون دوستم میشنیدم که شهریار اینتوری اونتوری....ارشد قبول شد...فلان شد و بهمان جور.....اما دیگه هیچوقت ندیدمش و منم فوق تهران قبول شدم و دیگه حتا یادمم نمیومد.....البته اینم بگم از همن بار اول که توی مهمونی دیدمش..... خیلی ازش خوشم اومد (تو مایه های ایییییول!!!!).

خلاصه 6-7 سال گذشت تا دوباره دیدمش. یکی دو ماه قبلش چند باری چت کرده بودیم اما حالا هر دومون بزرگ شده بودیم و هر دو دانشجوی دکتری......یادمه وقتی قرار شد همو ببینیم یه هیجان خوشایند داشتم....نمیدونستم باز به شدت قبل دوسش دارم یا نه.... اون لحظه.....هنوزم که یادم میفته ارتعاش خفیف دلمو یادم میاد....دیدمش با اون چشمای درشت جدی سیاه.... فهمیدم انگار همون 7 سال پیشه که با هم رقصیدیم ...که با اصرار مامان باهارم ما بچه ها (6-7 نفری میشدیم) رفتیم با ماشین شهریار اینا طرقبه.....هیچی تغیییر نکرده بود....حتا بزرگ هم ....من نشده بودم.....فقط ظاهر رفتارها تغییر کرده بود....وایییی اون تلفنای دو ساعته....اون شیطونیتای من....هر بار که زود میومد اینجا تا کجاها که نمیرفتیم....و بعد یه روز که داشتم تا فرودگاه بدرقش میکردم قرار خواستگاری بدون حرف قبلی ....که تو تقویم داری؟ منم گفتم آره.... نگاه کرد و گفت خرداد آهان تعطیلیه. خوبه. ما اونموقع میایم خواستگاری (برای امر خیر مزاحم میشیم).....وای چه روزایی بودن.....روز خواستگاری و کت و شلوار صورتی من با اون گلای صورتی اونا و اون سرویس با کادوی و روبان صورتی!!!!!چه همه هیجان و شادی و فوری تاریخ عقد و چه و چها......

اووووه.! نمیدونم چرا اینهمه نوشتم اما با همه روزای سخت از هم دور بودن و اوج سختی درسامون.... هر چی میگذره حس دوستیمونو عمیقتر درک میکنم.

بگذریم.....این هفته 5 شنبه میرم مشهد..... میخوام یه عالمه اتفاق جدید ببینم.... و انجام بدیم! شماها سورپرایز جدیدی سراغ داریم بهم بگین؟ واسه قبولی امتحان جامعش چیکار کنم واسش؟

 

  
نویسنده : ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ خرداد ۱۳۸٧
تگ ها :


Lilypie First Birthday tickers