اندیشه ات جایی رود.. وانگه ترا آنجا برد..زندیشه بگذر عاشقا..دیوانه شو..دیوانه شو

 

 

     

 

.....بالاخره تونستم بیام و بنویسم......مینویسم که یادم بمونه چه روزایی رو دارم میگذرونم....یادمه همیشه به شهریار میگفتم  که سرمو رو بالش نذاشته خوابم میبره و اونوقت اگه طبل هم برنن....بیدار میشم اما دوباره میتونم راحت بخوابم.....یادمه هیچوقت و تقریبا در هیچ برهه ایی از زندگیم خوابمو حروم نکردم....تا جایی که لازم بوده خوابیدم و بیدار شدن آئینیش رو هم ادا کردم. از اینکه بیدارم کنن و بگن پاشو....بدو ...بیزارم و اینطوری یعنی تموم روزم خراب و عنقیه....اینکه با کوک موبایل یا ساعت ...همون لحظه بخوام بپرم.....بدون اینکه یکربع بعدش خودمو آماده کنم......اوووه تقریبن محالهخنده!

توی یه کتاب که اخیرن خوندم و حالا اسمش خاطرم نیست...یه چیزی توی این مایه ها خوندم: من همیشه از آدمایی که به زندگی هجوم میبرن میترسم و نمیتونم ارتباط برقرار کنم....به نظرم کوک ساعت و بلافاصله هجوم و حمله به زندگی چیزیه که نمیفهممش حتا اگه خودم مجبور بشم در آینده همین رویه رو پیاده کنمچشمک.

{{{{{{{{{{{{{{{{{

توی این مدت خیلی اتفاقات مهاجم و قوی رخ داده و حسابی تموم سیستم منو به هم ریخته. الان 6-7 روزه که حتا 5 ساعت در شبانه روز نخوابیدم. عصبی شدم و دائم دارم خمیازه میکشم.

دو هفته ای که مشهد بودم من و شوشو زندگیمونو و خونمونو چیدیم و البته خستگی فراوان شیرینی داشت. صبح و عصر خرید و فکر و نقشه و حساب و کتاب. میخواستم برگردم تهران آروم و مورچه ای به کارام برسم و حداقل یکماه خستگی بدر کنم. بعد هم 5 تا مقالم که دو تاش سخنرانیه وین قبول شد(واسه اوایل شهریور) و این مستلزم دو چیزه. یکی حداقل گذاشتن دو هفته وقت پرت واسه وزارت علوم، وزارت خارجه و سفارت و مدارک و .....کارای بیخود واسه ویزا. بمونه بین خودمون که خیلی نگران ارائه هامم هستم و حتا میخواستم میل بزنم و از ارائه انصراف بدم اما ....نمیدونمسوال.

اوضاع تز هم خیلی جالب نیست. امیدوارم یکیو پیدا کنم که توی مدلسازی بتونه کمکم کنه.

دو تا دانشجوی ارشدم سال 2 هستن و دانشگاه آزادی و گناهیا باید تا شهریور دفاع کنن وگرنه باید کلی شهریه بریزن. الانم قسمت آخر تزشونه و این یعنی باید واسشون وقت بذارمخمیازه.

 

همه اینایی که گفتم رو داشته باشین بعلاوه اینکه چند ماه پیش هم واسه فرصت مطالعاتی اقدام کردم که آلمان درست شد و من نهایت فکر کردم 6 ماه اونجا رفتن فقط وقت تلف کردنه چون نه میتونم اونجا واسه پست داک و نه موندن و نه شغل خوب (اگه نخوام برگردم)، برنامه ریزی کنم. توی همون بحبوهه واسه چند جا توی کانادا و امریکا میل زدم و نتیجه یکیشون بعد از 10 دفعه صخبت تلفنی و 50 تا میل این شد که نصف هرینمو یه استاد ایرانی و نصفشو مدیر گروه دانشگاه مک+گیل میده. اینا واسم رویایی شیرین بودلبخند اما به جدیتش فکر نمیکردم یا حداقل فکر میکردم حالا کو تا بشه. اون استاد ایرانی که 35 ساله اونجاست هفته پیش اومد ایران و من دیدمش. بمونه که چقدر روز دیدنش استرس داشتم......اووووه......و نتیجه اینکه دعوتنامه رسمی من دیروز اومد!!!! یعنی زود مدارک باید ببرم سفارت و نیمه شهریور اونجا باشم اگه ویزا بدن .....و اینم بگم حقوق خیلی خوبیم بهم میدن. بهم گفتن میتونم واسه پست داک بخونم بعدش و موضوعمو معلوم کردیم تقریبن و بر اساس اون میتونم شاید واسه اقامت اقدام کنم.......اینکه ممکنه من و شوشو با هم نتونیم بریم و این خیلی بده.....اینکه ویزا میدن یا نه؟...... اینکه استادای اینجا حاضر میشن دست از سر من وردارن؟ ......اگه نشن هم مهم نیست یه ترم مرخصی میگیرم البته....باید زبان هم کار کنم.....ترمم تا جای مقبولی پیش ببرنم....

 

همه اینا رو گفتم که یادم نره منی که اونقدر ریلکس بودم دیگه خوابم نمیبره....حتا چشمام میسوخه.....همش خمیاره اما خوابم خیلی کم و بد شده و عصبی شدم.....نمیدونم به کارام چجوری باید برسم؟ نمیدونم. خسته امخمیازه.

{{{{{{{{{{{{{{{{{

  
نویسنده : ; ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۳۱ خرداد ۱۳۸٧
تگ ها :


Lilypie First Birthday tickers