دیشب شب قدر بود. خونه دوستم بودم. قرآن خووندم. دعا کردم. واسه زندگی، سلامتی، خوشبختی و آرامش. واسه دل خوش..... واسه خوشحالی. شب خوبی بود. فکر کردم پارسال نبودی اما امسال هستی و این یعنی همه زندگی. آرووم شدم.....صبحم به سختی بیدار شدیم. بعد بدوبدو....رفتم یه اداره که یه سری اطلاعات راجع به تزم بگیرم ...اما...ادارات دولتی....هیچی ...فقط متاسف شدم... کلی منو به هم پاس دادن و اگه 2-3 تا خانوم مهربون نبودن.....هیچی گیرن نمیومد. پس فردا هم باید برم حکیمیه که نمیدونم کجاست؟ آخه اینهمه اداره ....چرا حالا این یکی توی آخر تهران!!!!!!!!!!!!

امروز روزه بودم. حسشو دوست دارم.

دارم 2 تا نقاشی میکشم. کلی حسش دوباره اومده. یکیش یه عالمه آدمن که دارن دف و رقص چوب و .... که شهریار مدلشو دووست داشت. یکیم دو تا بچه فینگیلی که روی تاب نشستن(مدلش).

لحاف-روتختی هم خریدم. خیلی خوشگله. سبز-کرم-بژ با 4 تا بالش و 3 تا کوسن و کلی چین و منگوله. خیلی دوسش دارم.

اوضاع تز یه کم داره نگرانم میکنه. خدا کنه بشه خوب پیش بره.

1 مفاله تا 15 همین ماه باید بنویسم و 2 تا مقاله دو دانشجومم باید اصلاح کنم تا 15 ام. میتونم؟

پی نوشت: دلم یه سفر خوشحال بی دغدغه میخواد!

  
نویسنده : ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٦
تگ ها :


Lilypie First Birthday tickers