به بهونه یه سالگرد

درست 21 تیرماه میشه اولین سالگرد عقدمون. باورم نمیشه که چقدر چقدر زود گذشته! اونقدر اتفاق های جور واجور سرمونو گرم کرد که یهویی دیدم چند روز بیشتر نموندهقلب!

 همیشه ذهنم در حال ارزیابیه خودمه و باید احساس کنم یه چیزی یا یه کاری داره سیر رو به بهبودی رو طی میکنه یا لااقل هنوز کیفیت اولشو حفظ کرده. این یکی دو روزه به خودم و شوشو و ازدواجمون فکر کردم. ...واقعن واقعن راضیه راضیم از این با هم بودنمون... از اینکه بودنمون واسمون اینقدرلذتبخشه...از اینکه بودنون نه تنها حرکت ÷یشرفت قدیمونو کند نکرده بلکه تقریبن در تمامی موارد مثه کاتالیزور هم عمل کرده ...این ایده‏آل زندگیم بوده همواره. چندوقت پیش تصمیم گرفتیم واسه یه دوره 9 ماهه تحقیقاتی کانادا اقدام کنیم... غوغایی در دلم بود... با همه بلندپروازی و رویاپردازی هام دلم آشوب بود... میخواستم و میخوام با هم باشیم... تجربه‏های یه نفره دیگه برام جذابیتی نداره....وقتی با همییم و همش حواسش به منه بهم خیلی عالی بگذره...تمام حسمو میگیرم وقتی بهم گفت شانس گرفتن ویزامو با دادن مدارک دو نفریمون پایین نیارم و اینو واقعن از ته ته دلش گفت....و این برام یه‏دنیا ارزید.  استنباط اینکه همسرم منو بیشتر از خودخواهیه[1] خودش بخواد و ترجیح بده خواست منو به خواسته خودش بدون اینکه توجیه کنه و هر چیز دیگه ....یعنی همه چیز( هر چند اگه برم یکی دو ماهه اونم بهم ملحق میشه). حالام مهم نیست ویزا بگیرم یا نه....مهم منم که لبریزم از اون حس خوووب سکون و آرامش.

خدا رو شکر میکنم  که اونو سر راه من قرار داد.

خدا رو شکر میکنم  که بعد از یکسال احساسم و دوست داشتنم عمیقتر و بیشتر شده.

خدا رو شکر میکنم  که هوای همو اینقدددر داریم و اون گاهی حتا بیشتر.

خدا رو شکر میکنم  بابت اینکه دغدغه هیچیو ندارم چون خودش قبلن فکر همه چیو کرده ومن لازم نیست خیلی وقتا نگران چیزی باشم.

خدا رو شکر میکنم که اهداف من براش اونهمه مهمه بدون اینکه بخواد با زیاد دوست داشتن من توجیهش کنه.

خدا رو شکر میکنم که بابای آسمونی انگشت کوچیکشو واسه ما همواره نگهداشته که خودمونو ازس آویزون کنیم، لوس کنیم و اون سرمونو نوازش بده.

                               

 

 

 

 

پیرو امور خانه و زندگانی دلم واسه خونم یه ذره شده. روزی 10 بار عکسشو از گوشیم نیگا میکنم. در راستای اوضاع کاری و درسی کمی تلاطم کاریه زندگانی کمتر شده و این خوبه. تزمون هم داره پیش میره. بدک نیست.

در یه اقدام غیر منتظره گوشمونو سوراخ کردیم! (اصلنم درد نداشت اما!)

دارم میرم موهامو یه تغییر اساسی بدم و یه هایلایت نسکافه‏ای رو زمینه قهوه‏ای دربیارم. البته اگه تا فردا پس فردا نظرم عوض نشه!

شوهر جون هم داره میاد تهران به بهانه سالگرد. خوشحالم.

پینوشت هم دارم اما الان باید برملبخند!



[1]  از اون مرداییکه همه چی باید با برنامه و خواست اونا طی بشه تا اونوقت اخلاقشون خوب بشه و هوای زنشونو داشته باشن و اونوقت بشن آقا خوبه بدم میاد. از مردانی که خواستشونو با گول زدن و قربون صدقه و یا زورگویی بالاخره به زنشون غالب میکنن و به زنشون میقبولونن که زندگی همینه و این رسمشه و زنی گفتن مردی گفتن بدم میاد.

  
نویسنده : ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٧
تگ ها :


Lilypie First Birthday tickers