فعال شدیدگی!

سه شنبه 8 مردادماه

بازم داره یه اتفاقایی میفته که درست نمیدونم چی؟ اما حسم باز داره میگه یه تغییراتی در شرف وقوعه که حسش خوبه.

این 4-5 روزه به خودم قول مرخصی دادم و فقط دارم تز کار میکنم. الان روی مودش هستم شدید و اگه این مود دلپذیر لطف کنن و بمونن و گاهی منو سرافراز کننن کارام اونقدر با سرعت و نظم و انسجام انجام میشه که خودم تعجب میکنم. شاید این یه ویژگی اسفندیه یا هر چیز دیگه اما اگه واسه انجام هر کاری این سنس یا مود یا هر چیزی که هست نباشه......یا انجامش موکول میشه به بعد یا به سختی انجام میشه و اگه باشه، خودشکوفایی، خودمحوری، انگیزه، خلاقیت و صد تا عامل دیگه چنان دست اندرکار میشن که من فقط کافیه مدیریتشون کنم. تقریبا 80 درصد نگارش 4 فصل اول تزم آمادست و برای خودم وقت گذاشتم که تا شنبه چیز دیگه ای نباشه که باشه و بشه و من انجام نداده باشم. خدا جون مهربونم کمکم میکنه تا همه چی خوب پیش بره.

جوشهای مزاحم دارن همگی با هم محو میشن و به نظر دکتر مربوط به ورزش شدید بوده!!! به حق چیزای ندیده و نشنیده!!!!

توی این هفته اخیر وقتی توی خونه ام، کامپیوترم رو میبرم توی سالن و هم کارامو میکنم و هم پیش مامان اینا هستم و هم گوشم به تلویزیونه گاهی. دو تا چیز توجهمو جلب کرده  اول اینکه تلویزیون مکرم گاهکی زوم میکنه روی یه مطلب یا اتفاق خاص و همه فیلم ها و سریالها و هر چی دیگه ته مایه ای از اون واقعه رو دارن. مثلا آقایونی در دهه 5 زندگی که زندگی خوبی دارن و البته خانومای خوبی در دهه 4 زندگی و زندگی مرتب و مرفه و بچه و عروس و داماد و ....یا در شرف دارا شدن اونها.....بعد یه ازدواج یا خیانت یا هر چی.....با یه خانوم خوشگل لوند بیمغز از خانواده های پایین اجتماع 22-23 ساله که خونواده هاشون در حسرت پول و پله بودن و یا مادرشون، دخترشون رو به این نوع تن فروشی محترمانه تحریض میکنه و خودشونم با دختراشون زندگی میکنن! و البته خانومای این آقایون نمیفهمن و اگه بفهمن بازم چون عاشق شوهراشونن اونا رو میبخشن! بعد یا با زن جدید با خوبی و خوشی زندگی میکنن یا زن دوم باید دمشو بزاره روی کولشو بره بدنبال یه پول دیگه و یا اگه زن اول (بانوی اصلی) نفهمه که همه چی سیر خودشو داره!

یا مثلا الان دومین یا سومین برنامه ای بود که در هر کدومشون یه نفر خبر داشت که بعلت بیماری روزای آخر عمرشو میگذرونه و البته آدم خیلی خوب و جوون و مثبت و خوش طینت و پر از اراده و در نهایت هم پروسه تدریجی رو به مرگ. غم انگیز و تاثیر گذار. واسه این زندگی خیلی پر ارزشی که داریم و همه چیز با کمی نوسان مرتبه و داریم میگذرونیم بدون اینکه واقعن قدرشو بدونیم. فکر کنم اسم فیلم آخری که دیدم رویای زندگی بود! با خودم فکر کردم اگه سه ماه دیگه فقط قرار باشه زنده بمونم اونم با یه روند رو به نزول،..... اوووه وقتی آدم فکر کنه زودی همه چی تمومه! اون همه رویا..اون همه کار نکرده (که البته ممکنه هیچوقتم محقق نشه اما رویای بوقوع پیوستنش قسمت مهمی از زندگیه) و ....اینکه تا حالا چکار کرده....چی از خودش میذاره؟ ....چقدر آدم قوییه که بپذیره و کنار بیاد؟ چجوری کنار میاد؟ ...................................

بگذریم.

*************************************

4 شنبه 9 مردادماه

به هزار مشقت ساعت 7 صبح رفتم سفارت. دفعه پیش فرم عریض و طویلی پر کرده بودم که راجع به تزم پرسیده بودن و مراحل کارش و اینگه چرا میخوام برم به این دوره 6 ماهه و اینکه میخوام نتایج کارمو چاپ کنم یا نه و خیلی چیزای دیگه. بعدم گفتن این فرم باید بره آلمان بررسی بشه که به انرژی هستگی ارتباط داره یا نه. امروز جواب این اومده بود. بعدم پاسپورتم و بیمه ام رو گرفتن و گفتن ساعت 11 بیا و ویزاتو بگیر.

اونجا با یه دختر خانوم دیگه اشنا شدم و رفتیم کلی چرخیدیم. رفتیم یکی از اون مغازه های قدیمی آب هویج خوردیم و حرف میزدیم که یهویی یه خانوم 50 و اندی ساله اومد و به ارمنی یه چیزایی گفت. بعد ترکی. بعد به انگلیسی گفت که میتونیم باش حرف بزنیم؟ کمی بعد هم فارسی. از خوشحالی و ذوق و سرخوشی داشت میمرد!!! واقعن میگم. من و دوست جدید هاج و واج نگاش میکردیم. ساعت شاید 8 صبح بود و خانومه بلند بلند مثه هایده مرحوم چهچهه زد و صدای خوبیم داشت - و من یاد یه قصه افتادم که لاله زار یه خانومی که 35 سال پیش با نامزدش قرار داشته و اون نیومده و مردم میگفتن که تا 25 سال تا وقتی که مرده، هر روز همون ساعت با کت و دامن قرمز میرفته وامیستاده و این خانوم برام همونقدر عجیب و غیر قابل داوری اومد که وقتی اون قصه رو شنیدم- بعد گفت توی کلیسا برامون شمع روشن میکنه چون به نظرش ما دخترای خوبی هستیم!!! بعد مثه یه پرنده شلوغ باز رفت و باور کن صدای بالهاش و خشخششو میشد شنید!

تا 11 حرف زدیمو و بالاخره ساعت 11 ویزامونو گرفتیم. معلوم نیست بالاخره چه تصمیمی بگیرم اما خوووب بود. همون سر صبح دم سفارت یه آقای 5-44 ساله رو هم دیدیم با یه خانوم رنگین کمونی (یعنی دختری که قشنگ و رنگارنگ آرایش کرده بود با چشمای عسلی) که ساکت بود و شوهرش به نظر خودش خیلی دنیا دیده و تموم بود و هر از گاهی از خودش عشوه و کرشمه و غمزه و اداهای تصنعی در میاورد. از حرفاشی آقاهه با چند تا خانوم، فهمیدم که 2 ماهه!!!! عقد کردن و البته دخترک 24 سال داشت شاید!!!! و اولش خیلی خوشحال و مغرور بود. شاید به نظرش در قبال همه چیز فدا شده اش رفتن به آلمان رو پاداشی بزرگ میدونست. البته با تعجب دخترای دم سفارت که متولد 65 یا 66 بودن نگاه میکرد. تا اینکه باز 11 همه، همدیگرو دیدیم و همه هم ویزا گرفتیم و سرخوشی شاد همه ...اما اون مثه صبح خیلی مغرور و خوشحال نبود اصلن و طفلک بین اون همه افاضات شوهر، هیچ حرفی برای گفتن هم نداشت.. دلم نمیخواست ببینمش مخصوصن شوهرش که از صبح با همه حرف میزد و نظر میداد راجع به احتمال ویزا دادن به بقیه و راجع به شهر هایی که بچه ها پذیرش داشتن و آخرش هم اصرار داشت مثه مردای متمدن با همه و حتمن با همه خداحافظی کنه.

فردا با دانشجوهام، دانشگاهشون قرار دارم. میخوام نوشتن مقاله و قالب بندی تز و نوشتن cv و یه سری چیزایی که بلدم رو یادشون بدم چون خیلی وقته قول دادم بهشون. کلی خوشحال شدن بچهک هام. الانم دارم روی تز خودم کار میکنم و سر قرارم با خودم واسه روز شنبه هستم.

 

پینوشت 1- عید همگیتون مبارک خیلی زیاد.

پی نوشت 2- دلم برای شهریارم تنگ شده و خونه ام هم و اون انار محمد و چرخیدن و بیخیالی.

                            

  
نویسنده : ; ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٧
تگ ها :


Lilypie First Birthday tickers