گفت که دیوانه نئی.....لایق این خانه نئی........

اول از همه بهترین خبر امروزم خبری بود که توی وبلاگ مونی جون خوندم و با وجود روز پرکار و سختی که داشتم باعث شد بقیه روز شادی داشته باشم. مونی و میژون اولین دوستای وبلاگیو بودن و البته میژون رو دیدم و تلفنی و چت و ... با هر دوشون گهگاهی مراوده داشته ام و حس مخصوصی که به اونا داشتم. امیدوارم خیلی خوشبخت بشه.

بالاخره بعد از 7-8 روز از مشهد اومدم و تمام هفته درگیر یه پروژه بودم که بالاخره امروز تحویل دادم تا استاد جان بخونن و فردا نتیجش معلوم میشه. مشهد خیلی خوش گذشت و اصلن نفهمیدم چتور گذشت! چیدمانی به وسایلمون دادیم و یه  سری کارتن های که تهران با شوشو جونم خریدیم و باز کردیم، میز خریدیم و خیلی کارای خونه ئیه دیگه که برای دو تا آدمی که میخوان زندگیشونو درست کنن، واسش هیجان دارن. مهمونی رفتیم و دوستایی از شوشو جونو دیدم که تا حالا ندیده بودم و بعضی اقوام و.... و البته با مامان بهارم سینما رفتیم و حرم و بعد هم که جاری جونم اومد و کوهستان پارک و یه سره یادم رفت هر چی درس و کار و دانشجو و استاد و همه چیز!

+++++++++++++++++++

بهونه این دفعه این پست اما چیز دیگیه! قسمتی از تفریح روزانه من خوندن وبلاگه. از وبلاگ فلان استاد خانوم دانشگاه تا خانوم دکتر بهمان و یا دانشجوی مستر و دکتری خیلی جاهای دور و خانومای کارمند و مهندس وکارمند و دانشجو و خونه دار و تازه ازدواج کرده و یا مامان بهشت زیر پا افتاده و ...الخ. واقعن خیلی چیزا هست که آدم توی تعامل با آدمای دیگه بخصوص وقتی مجبور نیستن نقابی بذارن یاد میگیره. واقعن دنیای بزرگیه... یکی ناراحته، شوهرش دعواش کرده، بدهی دارن، اونی که زندگیشو با دست خالی اما پر عشق شروع کرده ، اونی که یه خانوم مهندس موفقه و یه موقعیت خوب، اونی که خونه داره و راضیه و چیک تو چیک با شوهر جونش، اونهمه تازه عروسی که با ذوق و شوق دارن بساط خونه جدید و اماده میکنن.....تازه عروسی که حتا رنده ای که خریده میاد کلی با هیجان تعریف میکنه و میشه گونه های گلی از عشقشو از پشت مانتیتور دید، اونی که داره میره یه جای دور، اونی که یه جای دوره و داره دنیا گردی میکنه و با سیستم فکر خودش جاهای متفاوتو تحلیل میکنه و دسته بندی میکنه، اونی که جدا شده از عشقش .....همشون خیلی چیزا دارن که به آدم یاد بدن و بگن. این وبلاگ خونی منو یاد خونه کوچولوهایی میندازن که اجازه داریم سفال روشونو با انگشت برداریم و آدم کوچولوهای دوست داشتنی قصه ها رو که اون تو هستن و دارن زندگی میکنن ببینیم و باهاشون همپایی کنیم (الانم که میگم دلم غنج میزنه)!

                     

+++++++++++++++++++++++

پی نوشت 1:  4 شنبه جشن تولد برادرم بود با 40-50 تا بچه همسن و سال خودش(25 ساله). باورم نمیشه اونهمه بزرگ شده باشه. هنوز وقتی یه سالش بود یادمه و گاهی فکر میکنم زمان زیادی زود میگذره.

پی نوشت 2: رویای داشتن یه چیز، از داشتنش لذت بخش تره معمولن.

پی نوشت 3: کارای وزارت خونه هم درست شد و من واسه 3 مهر بلیط گرفتم واسه آلمان. گیرم استاد راهنمام هم بذاره...هر چند هنوز نمیدونه که نیروی کار بی جیره و مواجبش داره میره، اما بین خودمون بمونه دلم یه جوریه. شوشو جونم یکی دو ماه اول نمیاد و قراره تنها برم. دلهره ندارم واسه تنها رفتن اما.....در مورد رفتن جور خوبی نیستم کلن. 

 

  
نویسنده : ; ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٧
تگ ها :


Lilypie First Birthday tickers