سیما

یادش بخیر. دقیقن 7 سال از لیسانسمون گذشته. بهترین دوران زندگی من همون دوران سرخوشی و بیخیالی بود. اولین روزای دانشگاه با یه دختر خیلی خوب و خانوم آشنا شدم. اسمش سیما بود. خیلی آروم و فهمیده. دوسش داشتم. البته چون همرشته ایی نبودیم و شاید تفاوت سطح هیجانیمون، کمی فاصله بینمون افتاد اما دوست داشتنش همچنان ادامه داشت. برام عجیب بود که یکی که تکدختره و مامانو بابا و برادراش اونقدر دوسش دارن، اونهمه صبور باشه. از هیچی شکایت نکنه و اونقدر درسخون و منضبط. شاگرد اول کلاسشون بود. همیشه نمره های خوب. راستش خیلی هم شبیه دخترای 18-19 ساله نبود. هیجانای ما رو نداشت اونقدرها. البته ضد حال نبود و به پرحرفیای من و شیوا و الهام... گوش میداد اما بزرگتر و خانومتر مینمود. بگذریم تا اینکه سال سوم دانشگاه، یه آقایی که فوق میخوند و از بچه های نسبتا خوب دانشگاه، اومد خواستگاریشو و با یه عشق پرشور رونه خونه بخت شد. شنیده بودم واسه جشن فارغ التحصیلی روی سن وقتی جایزه شاگرد اولیه سیما رو دادن، شوهرش دستشو جلوی همه میبوسه و بعد پیشونیشو و صداس سوت و کف بچه ها.... یا یه عروسی رومانتیک که من نرفتم اما همه چی زمینه ساز یه خوشبختی عظیم بود. و البته سیما لیاقتشو داشت......خیلی گذشت...تا اینکه پارسال که برای یه کنگره کرمان رفته بودم و یه دوست مشترک کرمانی رو دیدم، گفت شوهر سیما طلاقش داده!!!! یادمه گریه کردم....باورم نمیشد کسی بتونه اونو طلاق بده. به چه دلیلی آخه؟؟ سیما به هیچکی نگفته بوده چرا و بعدن معلوم شده بوده شوهرش توی دانشگاه ازاد که درس میداده با یه دخترک دوست میشه و عشق و عاشقی و .... و لو رفتن ماجرا. البته شوهرش دل از کف داده بود واسه اون دخترک و یه سره یادش رفته بود از سیما!!!  چقدر بعضی از بچه ها که فهمیدیم ناراحت شدیم. ......تا بالاخره 3 سال پیش سیما ارشد قبول شد دانشگاه تهران و من دیروز...خیلی خیلی تصادفی اسمشو توی نت دیدم که یه جایی که همکار طرح بوده میلش هم بود. سریع بهش میل زدم و امروز صبح جوابمو داد با شماره تلفنش. فعلن در دسترس نیست اما خیلی هیجان دارم زود باش حرف بزنم.

پی نوشت 1- واقعن نمیدونم جریان زنگی سیما و پرهام چی بوده اما زندگی خیلی سخت و پیچیده میشه گاهی وقتا.

پی نوشت 2- الان حرف زدیم. واییی خیلی خوشحالم. دلم براش تنگ شده بود چقدر. یه ساعت حرف زدیم. از همه چی و همه جا. فقط گفت جریان منو میدونی؟ گفتم آره شنیدم. و حرف تو حرف کشیدم که غصه نخوره اما خیلی خوب بود. فقط گفت که صبوری زیاد هم خوب نیست. صبوری زیاد زندگیمو ازم گرفت!!! قرار گذاشتیم دوشنبه افطار با هم بریم بیرون.

  
نویسنده : ; ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٧
تگ ها :


Lilypie First Birthday tickers