آدمها و آرزوهاشون

چند وقت پیش که سیما رو توی نت پیدا کردم، بواسطه اون چند تا از دوستای خیلی خوب قدیمی رو که ساکن شهر شوهر جون هستند رو یابیدم و تصمیم گرفتم زود ببیمشون. 7-8 سال بود که ندیده بودمشون و حتا خبری هم نداشتم! اما توی اون دوران خوش دانشجویی بچه های خوب و شاد و شنگولی بودن که همون سالهای اول و دوم هم ازدواج کردن و موندگار شدن. راستش دیدنشون برام هیجان انگیز بود. مینا به خاطر من شادی و نرجس رو دعوت کرده بود خونشون به صرف عصرونه و من 3 تاییشونو با هم میدیدم! برام جالب بود ببینم که چه تغییری کردن و چه کار میکنن و .......!؟

خلاصه اون روز ظهر با مامان بهار جایی دعوت بودیم. از شب قبل چند تا بلوز و چند تا شلوار رو هی امتحان میکردم و شهریار حیرتزده منو نگا میکرد و نظر میداد. آخه من واسه هر گونه مراسم و مهمانی همون موقع یا یکی دو ساعت قبل تصمیم میگیرم چی بپوشم. و اینم کاملن به مود اونموقعم بستگی داره. خلاصه وقتی دم خونه مینا رسیدم دل تو دلم نبود. فقط مینا و شادی بودن و کلی جیغ جیغ و هیجان که وای ....ووی ... تغییرات در جهت پختگی و جا افتادگی و این حرفا بود! به نظرشون من خیی  یعنی اصلن (البته غلو بود شاید یه مقداریش) تغییر نکرده بودم و بعدم نرجس که بچه دومش رو تازه به دنیا آورده بود اومد! فقط میتونم بگم اونشب خیلی خیلی خوش گذشت و بچه ها خیلی خیلی لطف کردن اومدن و هممون رفتیم به روزای خوش 18-19 سالگی. کلی خاطراتی که یادم رفته بود و یادآوری کردن و هنوز مزش زیر زبونمه! مینا یه دختر دبستانی داشت  و نرجس که دبیر هم بود دو پسر و شادی تمایلی به بچه دار شدن نداشته و یه دارو.خانه! وضع مالی ظاهرن خوبی داشتن و همه چی داشت روتین پیش میرفت.

فرداش که شوشو رفته بود سر کار و من مشغول ادیت مقالم بودم...دلم کمی گرفت. یه درد مبهم کوچولو. نمیخوام پیشداوری کنین لطفن! باشه؟ شاید نتونم درست منظورمو بگم. زندگیاشون و فکراشون و دنیاشون....مهمتر از همه آرزوهاشون کوچیک بود. خیلی کوچیک. دلم گرفت خیلی. به خاطر خودم. به خاطر رویاهام. به خاطر اون همه آروزوهای دور و درازم. یادمه ازواج که کرده بودن ارتباطمو باهاشون خیلی کم کردم. همه فکرشون سفره عقدشون و گاز و یخچال و پاتختی و....بود. بعد از چند سال لابد یه کار ساده و یه بچه واسه تنوع و ....و الانم خیلی کسل کننده و یکنواخت و کشدار!

خوشحالم که راضی بودن اما به شوشو گفتن اگه بدونم که دیگه آرزوها و رویاهام  و شادیهام به خاطر بهونه های خودگول زنگی بخوان مدفون بشن....خدا کنه دیگه نباشم و نبینم.

پس نوشت: بچه ها جون، احساسات متناقضی دارم که شاید خوب نتونم بیان کنم. صرفن حسمو نوشتم. باور کنین منم سفره عقد و عروسی و دیگ و قابلمه خرون رو دوست دارم و وسواس و توجهم خیلی زیاده. منظورم چیزای دیگه ییه.

پس نبشت ٢-  راستی اینم عکس۱ و عکس۲ گردنبندی که سفارش دادم و بالاخره آماده شد.

  
نویسنده : ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ آبان ۱۳۸٧
تگ ها :


Lilypie First Birthday tickers